فوتبال کسب و کار من است
اين ضعف من از كجا مياد؟از پدرم، از مادرم، از وطنم؟
حميد هامون
بايد من هم برگردم به عقب. جام جهاني 1986 مكزيك. برزيل ـ فرانسه. هشت نه سالم بود. مامان آرنجش را روي چشمانش گذاشته بود كه نور مانع خوابش نشود. سرم را در بالشي كه بغلم گرفته بودم فرو برده بودم و نفسم حبس شده بود. فرياد بابا و آه مريم بلند شد. زيكو پنالتي را به دستان ژول باتس كوبيده بود. دكتر كه پنالتي را فرستاد بين ابرها از پلاتيني متنفر شدم، از اينكه تلويزيونمان سياه و سفيد است و نمي توانم رنگ زرد مورد علاقه ام را ببينم لجم در آمد، هركدام به گوشه اي خزيديم، لحاف را تا چانه هايمان بالا كشيديم و تا صبح به سقف خيره مانديم. چند شب بعد، فينال. مي دانستم آلمان باخته، مي دانستم شوماخر محبوبمان، هيولاي سويل عزيزمان، محبوب من و مريم و شايد تنها محبوب ما در جهاني كه از او و نژادش هميشه متنفر بوده سه بار از زير آن موهاي زرد حالت دار، غلطيدن توپ به داخل دروازه را ديده. پس نمي خواستم اين صحنه ها را ببينم ولي مي شنيدمشان. زير لحاف به خودم مي پيچيدم چون بابا مي خواست فينال را ببيند.
1986سئول. ناصر محمدخاني كه پنالتي را به تير كوبيد همه چيز تمام شد، پريدم توي كوچه تا تمام دردهايم را با توپ يلاستيكي شقايق ـ يادتان هست؟ـ درمان كنم. دروازه زير ماشين هاي پارك شده در كوچه بود، ديواري قبول نبود، لاستيك هم گل نبود. آن زمان هنوز اينقدر پوست كلفت نبودم، پاهايم هميشه كبود بود از لگدهاي فوتبال.
1988 دوحه(؟) ماجد عبدلله كابوس عربستان را شكل داد، فينال بخار شد. در بازي بعد پنالتي ها را دروازه بان جواني از چينيها گرفت و ما سوم شديم. احمدرضا متولد شد و تا سالها با اينكه مي دانستيم در سفرهاي ملي معامله موبايل مي كند، پول مي گيرد تا براي فلان كانديدا تبليغ كند، مغزش به قد يك تيله است ولي به لبخندهايش دل بستيم و در اوج استرس ها دلمان خوش بود كه در دروازه شير خوابيده.
شب قبول قطعنامه 598. همه به صفحه تلويزيون خيره شده بودند و بي صدا به پايان جنگ گوش مي دادند. حالم بد بود. وسط فوتبال سرم به زمين خورده بود روي آسفالت و فكر مي كردم ضربه مغزي شده ام و بي بروبرگرد همان شب مي ميرم. رفتم توي حياط. مطمئن بودم آسمان صلح بي خطوط سرخ ضد هوايي و سكوت بي آن صداي دلهره آور آژير قرمز براي من آخرين منظره اي است كه از زندگي مي بينم.
نمي دانم چه سالي. بازي هاي صلح و دوستي. عابدزاده به توپي كه مهاجم عراقي از بالاي سرش انداخت خونسرد نگاه كرد تا به اوت رفت. تا آن توپ از كنار تير رد شد صدبار سكته كردم و گفتم خدايا! به هركه مي بازيم به اين عراقي ها نبازيم. يادم بود دست توي دست بابا از لابه لاي جمعيت به ساختماني كه بمب نصفش كرده بود در گيشا نگاه مي كردم كه مي گفتند همان شب آنجا جشن تولد بچه اي بوده و تمام بچه ها كشته شده اند. يادم بود بابا تمام پشتي ها را چيد پشت پنجره، ما را فرستاد سبزوار و آنجا روي تمام كاشي هاي گلي كف حياط خانه مامان بزرگ با گچ نوشتم برگرديم تهران. زرينچه كه پنالتي آخر به اوگاندا را به تير زد دست چپم بدجوري درد مي كرد. بابا دو بار سكته كرده بودو ما مي دانستيم درد دست چپ چه معنا دارد.
1990 پكن. فينال. ايران ـ كره شمالي. گوشم به راديو بود، چند لحظه بعد پنالتيها شروع مي شد. برق رفت. در آن تاريكي تمام كشوهاي كابينت ها را بيرون كشيدم، كمد ها را زيرو رو كردم، مامان هم دنبال سه تا باطري بزرگ خانه را شخم زد. وقتي صدا از راديو در آمد ما برده بوديم ما قهرمان بوديم و تاريكي ديگر مهم نبود دور اتاق مي دويدم و به مبل هايي كه دست دوم خريده بوديم تا پشتي ها را جمع كنيم لگد مي زدم. مامان مي گفت حالا چيش به تو مي رسه؟ همه چيزش به من رسيده بود. دنيا مال من بود، ما قهرمان بازي هاي آسيايي بوديم و ديگر مهم نبود كه برق از روي برنامه هفتگي مي رفت، مهم نبود اوشين همه را سركارگذاشته بود، مهم نبود كه پنج هزار تومان شهريه مدرسه را قسطي مي داديم و هنوز تلويزيونمان سياه و سفيد بود. ما قهرمان آسيا بوديم و ديگر لازم نبود زير لحاف به خود بپيچيم.
1992. جام ملت هاي آسيا. ايران ـ ژاپن ديگر نمي توانستم سر كلاس بند شوم. به بهانه دستشويي به حياط آمدم. در حياط يكي از بچه ها راديويش را به گوشم فشرد در ده دقيقه پاياني ميورا يك گل زد، جمال شريف به هركه دستش رسيد كارت قرمز داد و ما حذف شديم. كي مي توانست به سر كلاس برگردد؟
1996. جام ملت هاي آسيا. ايران ـ عربستان. همه چيز خوب پيش مي رفت تا گل خداداد كه قبول نشد. چشم هاي دايي كه بيرون پريد باز پنالتي ها گريبانم را گرفت و همه چيز را باختم. چقدر همه چيز بي روح شد، جوانيم را برباد رفته ديدم، بي شوري بي هلهله اي، بي كارناوالي. تمام ترس از نيروي انتظامي، ايشون با شما چه نسبتي دارن و گريه و هق هق و با يه بليط تو جيب برو دانشگاه و برگرد دلم را پر كرد، بهانه هاي كوچك شاديم پرپر شده بود. با يك ضربه پاي دايي ابرها را با لجن عوض كرده بودم.
1998. مقدماتي جام جهاني. ايران ـ استراليا. آن هشت دقيقه ي جهنمي كه گذشت من و مريم ديگر بچه نبوديم كه بالش بغل كنيم اما مثل بچه ها كه سيلي خورده باشندچشمهايمان سرخ بود. تحقير درعربستان، آن زبان در آمده الدوساري، تحقيردر قطر، در ژاپن و بيست دقيقه ابتدايي با استراليا را گريه كرديم و تمام كودكي و نوجوانيمان را. بابا كه گفته بود طاقت وقت اضافه را ندارد در حياط راه مي رفت و سيگار مي كشيد. تا ايران به جام جهاني صعود كند دوباره بعد از ده سال ترك سيگاري كه برايش سم بود يك پا سيگاري شده بود. با مجي و روزبه روي سقف اتوبوس رفتيم و پا كوبيديم. باز دنيا مال ما بود و فوتبال همه چيزش به ما رسيده بود. من دو سيخ كباب به روزبه و نصير باخته بودم، اين لذت بخش ترين شرطي بود كه در زندگي باخته بودم. من هميشه روي باخت ايران شرط مي بستم. من هميشه منفي فكر مي كردم چون ايمان داشتم دنيا با من لج است و از لج من هم كه شده ما خواهيم برد، ايران خواهد برد و آنوقت ديگر مهم نيست كه من باخته ام.
2002. مقدماتي جام جهاني. ايران ـ بحرين ورزشگاه آزادي
تازه عقد كرده بوديم. رفته بوديم متل قو. در لابي هتل صندلي چيده بودند و همه چشممان را به ساقهاي كريمي دوخته بوديم كه معجزه كند كه نمي كرد و بحريني هاي كثافت بله كثافت مثل برگ درخت بر زمين مي افتادند. آن مساوي مرگ من بود در ساحل نيلگون درياي خزر. چند ساعت بعد آنقدر دود قليان را به ريه فرستادم كه فشارم پايين افتاد و خزر دور سرم چرخيد، دريا در شب با آن سياهيش، صندلي ها، ميزها، جماعت بي غم لب آب و صداي فرهاد كه مي خواند شنبه روز بدي بود. روي ماسه ها افتاده بودم به خودم مي پيچيدم و گله مي كردم خدا چه مي شد اگر يكي از آن توپ ها توي دروازه مي رفت؟ رز به زور شكلات به خوردم مي داد و لابد فكر مي كرد چه شوهري كرده! ديگر با فوتبال قهر كردم تا بازي برگشت با ايرلند. آن روز ايمان داشتم كه مي بريم برديم ولي سقف ايمانم براي پرش به جام جهاني كوتاه بود. در جام جهاني اولي كان كه به تير تكيه داد و به خوشحالي برزيليها نگاه كرد داغم تازه شد. ما به جام جهاني نرفته بوديم و آلمان با اولي كان كه تنها طرفدارش در كهكشان راه شيري من بودم در فينال به برزيلي باخته بود كه ديگر دوستش نداشتم. دو ساعت در اتاق نشسته بودم و هيچكس جرات نداشت نزديكم شود. ديگر مامان هم كه آن روزها از كمر درد مي ناليد نمي گفت باختن كه باختن به درك! حتي بابا كه هميشه از لج من از آلمان ها بد مي گفت گفت دلم براي اوليور كان سوخت.
بوسان. ايران ـ كره جنوبي. يحيي پنالتي را به كمك تير به داخل دروازه فرستاد و من صورتم را در دستهايم پنهان كردم . در خانه تنها بودم و اين اولين باري بود كه ايمان داشتم مي بريم و برديم. اشكم در نمي آمد ديگر خيلي بزرگ شده بودم. به جايش نعره مي زدم، ما برده بوديم و ديگر مهم نبود همسايه ها چي فكر مي كنند.
فينال در آبدارخانه شركتي كه با خست نيم ساعت وقت ناهار مي داد پيه اخراج را به تن ماليديم و با بچه ها به راديوي دو موج آبدارچي چسبيديم. ايران كه ژاپن را برد در آغوش هم بي سرو صدا بالا پايين پريديم و تازه متوجه شديم كه مديران شركت هم با ما در سكوت پايكوبي مي كنند.
ديروز.ايران ـ چين. وقتي يحيي پنالتي را از دست داد هركدام در گوشه اي از خانه ولو شديم. آنقدر حرف نزدم و به يك جا خيره شدم كه رز از كوره در رفت آخر مي دانيد او نمي داند من هنوز به خاطر گل ماجد عبدلله در شانزده سال پيش ناراحتم، نمي داند هنوز فكر مي كنم اگر پنالتي دايي گل مي شد، اگر در وقت اضافه بازي با كره چهار سال پيش توپ به ساق بند كريمي نمي خورد، يا كريمي آن تك به تك را به ايرلند گل مي كرد يا اگر نكيسا يك قدم به راست مي رفت يا نمي رفت، يا اگر بداوي پايش كج نبود من همه چيز داشتم، لذتي كه همه درك نمي كنند. بگذار همه فكر كنند فوتبال تنها يك بازيست، بگذار همه فكر كنند فوتبال تنها نود دقيقه است، بگذار هركه هرچه مي خواهد فكر كند من به اين فكر مي كنم كه چهار سال ديگر سي ساله شده ام، سوت پايان آن فينال را كه بزنند بچه ام را قلم دوش مي گيرم و از خانه به خيابان مي زنيم و كارناوال شادي به پا مي كنيم، ترانه هاي مبتذل مي خوانيم، به هرچيزي الكي مي خنديم و غممان نخواهد بود گوشت كيلويي ده هزار تومان شده و بچه ام فرق زرد آلو با هلو را نمي داند.
نظرات ()


