بيو اينترويو

می ترسم موهامو بزنم. می دونی کچلیم می زنه بیرون. من یک ساله دو طرف سرم خالی شده . الان باقی موهامو آوردم روشون پوشوندمشون کردمشون زیر خاک. پسر! باز که حرف خاک زدی! مگه قرار نبود امیدوار باشی؟ از اون گذشته می ترسی با حقایق روبرو بشی؟ اوهوم. این حسای بد یقه مو ول نمی کنه. یکی اون ته مها عربده می کشه که هیچی درست نمیشه و دیگه حرف خوبی نمی شنوم. پسر! حرف خوب چیه؟ تو به چی میگی حرف خوب؟ حرف خوب خوبه. می دونی بهترین حرفی که امسال یکی بهم زده چیه؟ ((هروقت از اونجا رد می شم یاد تو می افتم لعنتی!)) اینم شد حرف خوب! تو نمی فهمی. تو هیچی نمی فهمی. بعضی حرفا عین سرکه همه چی رو می برره و دل و روده رو آتیش می زنه. خوب اینکه خوبه. لااقل یه حرف خوب امسال شنیدی. آره. تازه حرفای خوب دیگه ایم بود (( الان تو این ساعت احمقانه فکر کردم یه چیز احمقانه بهت بگم ولی هیچ حرف احمقانه ای یادم نمیاد.)) بابا تو دیوونه ای به خدا! آره دیوونه ام. دیوونه مگه چشه؟ می دونی جزئیات خوب منو زنده نیگر داشته. خب اونا الانم هستن شاید تو نمی بینیشون. نمی دونم. شاید هم تو راست میگی. اون حرفو که شنیدم بغض کردم. خودمو پشت مونیتور قایم کردم و زدم زیر گریه. باز گفتی گریه؟ پسر! تو آدم بشو نیستی. یکی یه بار بهم گفت آدما هیچوقت عوض نمی شن. کی گفت؟ همون که حرفای خوب خوب می زنه؟ چه فرقی می کنه؟ فرق داره. وقتی اینو بهت گفت دیگه حرفای خوب نمی زد نه؟ تو از کجا می دونی؟ ای بابا! مثکه قصه ی همه آدما رو یه نفر مینویسه ها! گاهی یادش میره شایدم کم میاره یه چیزای تکراری تو قصه ها میاره. شایدم خودشو هی تکرار می کنه. ببینم اونی که حرفای خوب می زد کارای خوبم می کرد یا نه؟ اوهوم. می دونی یه روز اومدم بیرون دیدم وایستاده سر کوچه بدون اینکه اصلا بهم بگه تازه بارونم میومد. وقتی هم می رفت لابد یه بار بر می گشت یه نگاه دزدکی به عقب می انداخت نه؟ اوهوم. ولی این اواخر همه اش ساعتشو نیگا میکرد؟ اوهوم. یا بیشتر از اینکه به تو نیگا کنه به جلوش نیگا میکرد؟ اوهوم. دیگه ام بهت نمی گفت بیا ببینمت؟ یادم ننداز. دیگه همش من می گفتم می خوام ببینمت. اگرم همو می دیدین همه ش به هم گزارش روزانه می دادین که چه کارا کردین؟ اوهوم. تازه هی هم می گفت هیچی فرق نکرده نه؟ اوهوم. ولی تو فهمیده بودی یه چیزی فرق کرده. می دونی به نظر من اولین بار که یکی به طرفش گفت: تو چرا؟ دیگه فاتحه ی همه چی خوندس. باز گفتی فاتحه؟ باز حرف مرگ زدی؟ نه! نمی خوام بمیرم یا خودمو بکشم. دارم زجر می کشم. له می شم. به خودم می پیچم ولی می خوام زنده باشم. خدا رو چه دیدی شاید دوباره یه حرف خوب بهم زد. شایدم اون راس میگه من لوس شدم. عجب! پس اینم گفته. نخند آره گفته. گفته من کم صبرم. حدس می زدم. ولی پسر! اینا همه اش چرت و پرته: عزیزم! صبر داشته باش تا یه روز بهت ثابت کنم که من همون آدمم. بچه نشو. خر نشو. هیچی به عقب بر نمی گرده. ولی آدم به امید زنده اس. به اینکه یه روزی دوباره همونجور بهم نیگا کنه که انگار الانه که اشکاش سرازیر شه. صنار بده آش. اون ممه رو لولو برد. اینجوری حرف نزن. من دلم به یه چیز خوشه. بدبخت! خودتو گول می زنی؟ دلتو به هیچی خوش کردی؟ من که همه چی رو بهت گفتم اون دیگه تو رو نمی بینه اون رسیده به ته خط. حالا دلت به چی خوشه؟ دلم خوشه به اینکه اون حرف مال منه. مال خود خود من. هروقت بخوام بخندم با خودم تکرارش می کنم هروقت بخوام گریه کنم هروقت بخوام قیافه اون روزاش یادم بیاد هروقت بخوام زندگی رو دوست داشته باشم. کدوم حرف؟ ((هروقت از اونجا رد می شم یاد تو می افتم لعنتی!)) پسر! به خدا دیوونه ای!

        

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٩
تگ ها :