يه کاری!

 

علي کاغذ را به طرفم دراز کرد. خط عمودي وسط ابروهايش عميق تر شده بود:

- اين چيه؟

کاغذ را گرفتم. خطش آشنا بود. گفتم:

- چيه؟

- از من مي پرسي؟ احتمالا نامه است.

 

چشمهايت را که مي بندي توي تاريکي گم مي شوم.....

 

ديروز صبح تصميم گرفته بودم خودم را تحويل بگيرم. علي مي گفت:

- آدم بايد هراز گاهي به خودش حال بده.

مي خواستم براي خودم چيزي بخرم. هر چي فکر کردم چيزي به ذهنم نرسيد. يک ساعت جلوي مغازه اي که ويترينش پر از  لوازم آرايش وسوسه کننده بود، ايستادم. آخر سر روسري ام را توي ويترين مرتب کردم و راه افتادم. جلوي دکه روزنامه فروشي، روزنامه ها و مجله ها را با حوصله نگاه کردم. قديم تر ها مجله فيلم مي خريدم. حالا نمي خواستم. توي ايستگاه، منتظر اتوبوس شدم. جاي سوزن انداختن نبود. چسبيدم به ميله وسط راهرو و تا رسيدم، جايي خالي نشد که بنشينم. پياده که شدم، فکر کردم کاش سوار تاکسي مي شدم و دين امروزم را به خودم ادا مي کردم. علي گفته بود:

- آدم بايد هراز گاهي خودش رو تحويل بگيره.

جلوي سوپر مارکت سر کوچه امان ايستادم. بايد چيزهايي مي خريدم. هر چه فکر کردم چيزي به ذهنم نرسيد. فقط يک شيشه شير خريدم و آمدم بيرون. دم در آپارتمان صندوق نامه ها را نگاه کردم. سه تا پاکت آن تو بود. ....حالا شد....پله ها را دو تا يکي کردم...شايد بالاخره امروز چيزي براي من داشته باشد...

قبل از اين که کفشهايم را در بياورم، پشت در نشستم و روي پاکتها را نگاه کردم.  اولي، از طرف نظام پزشکي بود، براي علي. دومي، از طرف پسر خاله علي بود. سومي را که نگاه کردم، وا رفتم. هيچ.

هيچ چيز هيجان انگيزي وجود نداشت. سومي از طرف روزبه، دوست علي بود که چند سال پيش رفته بود آلمان.

کفشها و لباسهايم را در آوردم. شيشه شير را روي ميز گذاشتم. نامه نظام پزشکي و نامه پسر خاله را توي سطل زير ظرفشويي انداختم. رويشان آشغالهاي ديگري ريختم تا ديده نشوند. نامه روزبه را باز کردم. نشستم پشت ميز، روبروي شيشه شير و نامه را خواندم.

 هيچ چيز جالبي ننوشته بود، همان حرفهاي احمقانه هميشگي. توي پاکت يک عکس هم بود. روزبه به ماشين قرمز قشنگي تکيه داده بود. شلوار جين داشت و يک پلور کرم يقه اسکي. پلورش بافت درشتي داشت با يقه و سر دست کلفت. از همانهايي که من دوست دارم. نامه را پاره کردم و زير آشغالهاي ديگر انداختم. براي خودم چايي ريختم و در حال مزه مزه کردن آن به عکس روزبه خيره شدم. لاغر بود اما نه آنطوري که توي ذوق بزند. موهاي مشکي صاف و کم پشتي داشت. خنديده بود. وقتي مي خنديد، چشمهايش کوچک مي شد. مثل...مثل زيبا. کاپيتان تيم واليبال دبيرستانمان. من واليبال دوست نداشتم اما مدتها کنار زمين مي ايستادم و با هر شيرين کاري زيبا آنقدر جيغ مي زدم و هورا مي کشيدم که گلويم درد مي گرفت. وقتي فهميدم اسمش زيباست، فکر مي کردم زيبا بهترين اسم دنياست. بعد از هر زنگ،دم در کلاسشان کشيک مي دادم تا بيرون بيايد و ببينمش.

يک بار بهم گفت:

- مي آيي بازي کني؟

- بازيم خوب نيست.

- عيب نداره. ما يه يار کم داريم. بيا تو.

خنديد. منهم خنديدم. چشمهايم کوچک نشد. توي زمين نزديک زيبا که ايستاده بودم، قلبم داشت مي آمد توي دهنم. چشمهايش عسلي روشن بود. توپ که به زمين حريف خورد، کف دستهايش را به کف دستهايم کوبيد. توپ بعدي جلوي پاي من افتاد. حواسم نبود. کف دستهايم مي خاريد. توپ بعدي را هم خراب کردم و دويدم بيرون.

يک بار ديگر هم بازي کردم. اينبار توي زمين حريف بودم. جلوي تور که رسيدم، من و زيبا روبروي هم بوديم، دو طرف تور. از توي مربع هاي تور به صورتش نگاه مي کردم. چشمهايش دنبال توپ دو دو مي زد. به هوا پريد. بدن کشيده و لاغري داشت. نه آنقدر که توي ذوق بزند. توپ محکم به صورت زيبا خورد. دلم هري پايين ريخت. دستهايش را که از روي صورتش برداشت، چشمهايش را بسته بود.

روزبه دست به سينه به ماشين قرمز تکيه داده بود و مي خنديد. کاغذ سفيدي برداشتم  و برايش نامه نوشتم. اولين بار بود که نامه عاشقانه مي نوشتم. دلم مي خواست خيلي عاشقانه باشد.

 

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٧
تگ ها :