يک نقشه شيک

آنكه ريشش را يك ماهي مي شد نزده بود، آنكه يك هلال طلايي جلوي سينه اش آويزان بود چانه اش جنبيد.

ـ ناموسيه. بريد پيش سروان. دست راست در دوم.

تو راهروي تنگ، در دوم را زدم. صدايي گفت كه بفرمايم. داخل شدم. ميزي به هم ريخته روبرويم بود. صدايي از سنگفرش هاي رنگ و رو رفته كف اتاق در آمد.

ـ مداد! ... مداد!

زانو زدم رو زمين. كف دستهايم را ستون كردم. به چهره اي كه زير ميز مدادش را صدا مي زد گفتم: سروان؟ همانطور كه روي زمين زانو زده بود دستش را به شلوار ماليد و دراز كرد. خيلي به سختي كش آمد و با من دست داد.

ـ اون طرفا نيس؟

دور و برم را نگاه كردم. زير صندلي لهستاني كنار دستم يك در خودكار خيلي بي صدا و كج دراز كشيده بود.

ـ اينجا فقط يه در خودكار هست.

ـ يك ماهيه اونجاس.

بلند شدم. فهميدم چرا به آن سختي دستش را دراز كرد. دست چپش را روي ميز لاي كتابي با جلد مشكي گذاشته بود. خواندم همه مي ميرند، سيمون دو بووار. صدايي از زير خرت و پرت هاي روي ميز بلند شد.

ـ همين جور كه من مي گردم تو كارتو بگو.

چند تا كتاب را تا نيمه بالا آوردم و دوباره رها كردم بيفتند روي ميز، اثري از مداد نبود.

ـ ببين، رو ميزو به هم نزني برام دردسر ميشه.

نشستم رو گردو خاك هاي سنگفرش. پشتم را دادم به ديواره ميز.

ـ امروز صبح كه پا شدم در آپارتمانمون قفل بود. قضيه همينه.

صداي خش خشي آمد بعد سكوت شد.

ـ هرشب درو قفل مي كنم، يه چند وقتيه. زنم ... مي دونين شبا از تو كولرمون صداهايي مي اومد. زنم مي ترسيد مي گفت شب درو قفل كن.

از پشت سرم هيچ صدايي شنيده نمي شد.

ـ صبح آفتاب نزده ميره سر كار.

ـ پس زن داري؟

وايستاده بود بالاي سرم. شايد سي ساله بود. ريش و سبيل نداشت. انگار يك حوله خيس را از جلو به عقب روي موهاي سيخش كشيده بودند. يك گره افتاده بود بين ابروهاش.

ـ شبام دير وقت بر مي گرده.

چمباتمه زد كنارم. دستهايش را مثل دو تا چوب ماهيگيري گذاشت سر زانوهاش.

ـ كجا كار مي كنه؟

ـ كي؟

ـ زً....نِ....ت.

ـ نمي دونم. هيچوقت نرفتم محل كارش.

ـ آره خب. چه كاريه!

ـ يادمه امروز صبح هم رفت، گيج خواب بودم ولي يادمه كه رفت.

ـ بعد آفتاب كه افتاد رو تخت بلند شدي، ديدي در از تو قفله با همون كليد خودت.

يكي از چوب ها را تا كرد و روي گرد و خاك خطوطي كشيد.

ـ مي دوني، آدم كاري رو كه هرروز مي كنه نمي تونه خيلي مطمئن باشه كه هرروز مي كنه.

به نوك سياه انگشتش خيره شده بود.

ـ  من روزي يه مداد گم مي كنم.

ـ آپارتمان ما طبقه آخره.

پوزخندي زد.

ـ اگه طبقه همكف بودين و زنت يه روز صبح از پنجره مي رفت سركار عجيب نبود؟

دوباره ياد مدادش افتاده بود، به اطراف چشم مي گرداند. 

ـ بعد كه ديدي در از تو قفله چه كردي عزيز؟

ـ هول كرده بودم. صداش زدم. دويدم تو توالت، تو حموم.

ـ زير تخت؟

ـ زير تخت، تو كمد.

ـ مگه با هم ازين شوخيها داشتين؟

چيزي نگفتم.

ـ‌ اگه زنتو توي كمد پيدا مي كردي تعجب نمي كردي؟ نميومدي اينجا؟

چيزي نگفتم.

 صورتش را به صورتم نزديك كرد. دهانش بوي قرص نعناع مي داد.

ـ عزيزم اگه اين يه داستان پليسي بود همين الان آخرشو بهت مي گفتم.

آنكه كلاهخود سرش بود، آنكه اسلحه دستش بود سلام داد. از ورودي بيرون رفتيم.

ـ پياده بريم. منزل كه خيلي دور نيس؟

پوزخندي زدم.

ـ نه... منزل دور نيست.

ـ پس گفتي خونواده هاتون شهرستانن.

به كفش هاش نگاه مي كرد كه جلو جلو مي رفتند، انگار براي پاش بزرگ بودند.

ـ و با ازدواج شمام مخالف بودن اونقدر كه اصلا تو مراسم شما شركت نكردن.

ـ مراسمي نداشتيم، تو محضر عقد كرديم.

ـ چه شيك! لابد اگه الان هم تلفن بزنيم خونه شون پدرش ميگه من اصلا چنين دختري ندارم.

ـ همون موقع هم مي گفت.

دستش را گذاشت روي شانه چپم. با پچ پچ شروع كرد.

ـ عزيز! كارمون سخت شد. زنت مثل سايه ميومده و مي رفته. دوست و آشنايي هم نداشته اگرهم داشته تو اونها رو نمي‌شناسي. فاميل هم كه وجود خارجي نداره. فكر نمي‌كني زياده روي كرده باشي، ما بايد دنبال كسي بگرديم كه هيچكس نديده‌تش جز تو.

صدايش را بالا برده بود.

ـ آدمي مثه تو كه كاري نداره.

ـ تا آفتاب پاهاشو نسوزونه از تو رختخواب بيرون نمياد، حتا به خودش زحمت نمي ده بره ببينه زنش كجاها ميره.

ـ ازت طلاق مي خواست و تو نمي خواستي از دستش بدي برا همينم يه نقشه شيك كشيدي.   

لحن همه چيزداني به خودش گرفت.

ـ فكر نمي كني كشتن كسي كه هيچكس دنبالش نمي گرده خيلي راحت باشه.

ـ كسي كه هيچكس نديده تش كشتن مي خواد؟

كمي اجزاء صورتش را تكان داد. انگشتاي دست راستش را خم كرد و چند لحظه به ناخنهاش زل زد، مطمئن شد كه چركي زيرشون نيست.

ـ‌ چرت گفتم ... حق با توئه.

در آهني را بستم، صدا از راه پله بالا رفت، رفت و رفت و خورد به سقف خرپشته.

ـ يه پيرزن فضول مي شينه.

يك پاگرد را رد كرديم.

ـ يه زن بيوه با پسر ديوونه اش. البته به نظرمن اين زنه اس كه پاك خله.

انگشتش را روي نرده راه پله مي كشيد و پشت سرم بالا مي آمد.

ـ يه ياروهه با زنش. هميشه مسته. صبح ها كه با زنش مي رن بيرون هميشه زنه عقب مي شينه.

ـ چه شيك!

در را باز كردم. نيمه تاريك بود. رفتم سمت پرده ها. به سمت ميز گرد كنار تلويزيون رفت.

ـ موي كوتاه بيشتر بهت مياد.

نور پاشيد تو و از ديوارها بالا رفت. قاب عكس را دستش گرفته بود. بهش نزديك شدم.

ـ چت شد؟

قاب عكس را از دستش گرفتم. توي عكس به چهره حيرت زده ام لبخند مي زدم.

ـ اين تو... يه عكسِ ... دونفري داشتيم.

خيلي مصنوعي گفتم، خيلي. به عكس نگاه مي كرد.

ـ ولي جدي گفتم با موي كوتاه قيافه ات مردونه تره.

سرم را گرداندم. روي ديوار روبرو از دو قاب عكس به بيرون خيره شده بودم. مسير نگاهم را دنبال كرد.

ـ لابد اينجام عكسهاي ماه عسلتان را به ديوار كوبيده بودي.

سنگين شده بودم. توي سرم شهاب سنگهايي به در و ديوار ميخورد. نشستم لبه مبل. قاب عكس را با دقت گذاشت سر جاش. توي درگاه اتاق خواب ايستاد. نوري كه از پنجره اتاق خواب مي آمد ضد نورش كرده بود و جلوه اي رويايي به هيبتش داده بود.

ـ عادت داري رو زمين بخوابي؟

نگاهم را نمي توانستم از رد اتويي كه گوشه موكت افتاده بود بگيرم.

ـ من رو زمين بخوابم بدنم كوفت ميره.

از مقابل نور كنار رفت. بلند شدم، از ميان گرد و غبارهايي كه در استوانه هاي نور مي رقصيدند شنا كردم و به كنارش رسيدم.

ـ اين اواخر بهش نگفته بودي دلت مي خواد يه روز ظهر كه پا ميشي ببيني همه چي خواب بوده؟

در آينه اي كه با بد سليقه گي محض به ديوار كوبيده شده بود داشت با موهاي يك طرف سرش كه وقت خواب خلاف جهت شكسته بود ور مي رفت، فكر كنم داشت ژوليده ترش مي كرد.

جوابي ندادم. نشستم لبه تخت يك نفره اي كه در اتاق بود. ملافه اي مچاله پايين تخت افتاده بود.

ـ تو ظهرا پا ميشي، نه عزيز؟ هر روز صبح چه جوري مي بيني زن همسايه تون عقب مي شينه؟

آفتاب پشتم را داغ مي كرد. اتاق خيلي روشن بود، خيلي هم بزرگ. ميز توالت نبود با همه ماتيك هايي كه رويش عمودي مي چيد.

ـ بچه كه بودم يه دوستي داشتم كه هيچكي نمي ديدش.

نشست كنارم رو تخت. دستش را گذاشته بود روي ران پاي راستم.

ـ باهاش قايم موشك بازي مي كردم. يه روز چشم گذاشتم و اون رفت قايم شد. ديگه پيداش نكردم.

فشاري به پايم داد.

ـ هرچي به مادرم كه جلو ميز آرايشش بود مي گفتم اعتنايي نمي كرد. من پدر نداشتم.

ـ ولي من زن داشتم.

ـ داشتي؟ يعني الان نداري؟

دستش را پس زدم و دويدم توي اتاق كناري. از توي كمد كه جادارتر از هميشه به نظر مي آمد كيفم را بيرون كشيدم. درش را باز كردم. تا آشپزخانه را پرواز كردم، دراز كردم طرفش.

ـ يك آشپزخونه شيك و مجردي!

برايم مهم نبود كه كلي ظرف توي سينك جمع شده و چند تا سوسك مرده طاقباز كنار يخچال به سقف خيره شده اند. بازش كرد.

ـ چه شيك!

ـ اينو كه ديگه از خودم در نياوردم، هان؟

دو لنگه بازشده شناسنامه را جلوي چشمم گرفت.

ـ انصافا خوب درش اوردن.

جاي اسم همسر هيچ چيز نبود. خالي بود. زير پايم خالي شد.

چشم كه باز كردم كنارم لبه تخت نشسته بود. قوز كرده بود و دستانش را زير چانه اش زده بود.

ـ مرد مگه غش مي كنه!

ـ اون شناسنامه جعليه، جعليه، جعليه. مي خوان ديوونه ام كنن.

ـ يعني تو ميگي منِ مامور آگاهي جعلي و اصلي رو تشخيص نمي دم.

با دست روي پوست صورتش مي كشيد، داشت دنبال زبري از قلم افتاده‌اي مي گشت.

ـ رفتم دم در اين همسايه ات .... پيرزنه. از بيرون اومد. گفت از صبح نبوده. خيلي ناز بود، گفت مگه من فضول مردمم! دل خوشي ازت نداره، نه؟

سرم را به بالا تكان دادم.

ـ مي گفت اين آدم مشكوكه، هفته اي دو بار بيشتر از پله ها پايين نمياد، كسي پيشش نمياد يا اگه مياد از آسمون مياد، آشغال دم در نمي ذاره. بعد هم گفت من اگه مي ديدم زن تو اين خونه ميره و مياد مگه راحتش مي ذاشتم.

ـ مي پرسيدي صبح ها كي بلند ميشه، شبا كي مي خوابه.

ـ گفت هروقتي كه شد. فضولا اسرار كاريشونو به اين راحتي بروز نمي دن كه. اين يارو، همون كه زنشو عقب مي شونه خونه نبود. درمورد اون زنه هم حق با تو بود. مي گفت اينا هرروز از خونه شون صدا دِرِل مياد.

به پهلو چرخيدم و چشمهايم را بستم. بايد سعي مي كردم بخوابم. صدايش دور و دورتر شد.

ـ منم تنها بودم.

ـ منم همبازي مي خواستم.

ـ مادرم حتا روشو بر نمي گردوند.

يك ماه نمي توانستم از جايم بلند شوم. خانواده ام آمدند. مرا پيش چند دكتر عينكي بردند كه همگي با من كه حرف مي زدند نيم خيز مي شدند. شش ماه در آسايشگاه رواني بستري شدم. يك روز پيش دكتر آسايشگاه رفتم و حقيقتي را كه او مي خواست گفتم.

ـ من زن ندارم. نداشته ام. فكر مي كنم از فرط تنهايي چيزي براي خودم ساخته بودم، آره ... بايد همينطور باشه.

پس توانستم به خانه ام برگردم. همه چيز مثل همان روز كذايي بود كه با سروان به آنجا آمده بوديم. همه گوشه و كنار خانه را گشتم، هرجايي كه مي شد اثري مانده باشد. پشت سرم همه چيز جمع مي شد، دستمال كشيده مي شد، داخل قفسه ها مي رفت، ظرف ها شسته مي شد اما ردي نمانده بود. نامه هايي كه براي معشوقه خياليم نوشته بودم همه داخل پوشه اي بود، حق با دكترها بود نامه اي كه آدم براي كسي مي فرستد كه نمي تواند دست خود آدم باشد. آنها را كه مي خواندم صورتش، صورت زمان دختريش جلوي چشمم ظاهر مي شد، از وقتي ازدواج كرده بوديم دقيق نگاهش نكرده بودم، ((‌ به نگاه آلبالوييت )).  بايد كار مي كردم، سرم گرم مي شد. پدرم تهديد كرده بود اگر پايم را به آن خانه بگذارم ديگر برايم پول نمي فرستد. يك كار دفتري پيدا كردم. ديگر بايد صبح هاي زود از خواب بيدار مي شدم. ميل به خواب در من مرده بود.

صبح زود آفتاب نزده بيدار بودم. خودم را روي تخت باريكم بالا كشيدم. به ديوار تكيه دادم، دستانم را پشت سر گذاشتم و به رگه زردرنگي كه روي ديوار اتاق نواري كشيده بود نگاه كردم. يادم نمي آمد نور خورشيد را در آن زاويه ديده باشم. حرف سروان تو گوشم پيچيد و خنده ام گرفت ((‌ تا آفتاب پاهاتو نسوزونه بيرون نمياي. )) چند باري به عيادتم آمده بود، خيلي بيشتر از يك ارباب رجوع وقت صرفم كرده بود. در نور كج و ذوزنقه اي روي ديوار كلماتي درخشيدند. از تخت بيرون پريدم، مدادي از روي ميز برداشتم، پاي ديوار زانو زدم و هر آنچه برق مي زد را سياه كردم. نور كه به پايين سر مي خورد حروف يك به يك ظاهر مي شدند.

ـ چيز خاصي نيست. يك نوع رنگ مخصوصه، فقط تو اون نور ديده ميشه.    

ـ سروان! ديدي حق با من بود.

ـ مي دونستم.

ـ از كجا؟

ـ شناسنامه ات شيك جعل شده بود، شيك!     

ـ از كجا رفته بود بيرون؟

ـ عزيز! تو حتا از زير تختتون هم خبر نداشتي.

ـ اون روز صبح زير تختو ديدم هيچي نبود.

ـ اگه زير تخت يه جداري ساخته بودند كه يكي مي رفت توش چي؟

ـ پس برا همين تختو عوض كرده بود.

ـ اوهوم. با يه تير دو نشون.

ـ كي تونسته بود نجار بياره و اين كارو با تخت بكنه؟ من كه همه اش خونه بودم.

ـ پيرزنه مي گفت هفته اي دو روز مي رفتي بيرون.

دستي به پشتم زد.

ـ مي رفتي ببيني پدرت براي پسر بي خاصيت اش پول حواله كرده يا نه.

همانطور كه رويش به من بود عقب عقب رفت.

ـ‌ تو به پدرت نگفته بودي زن گرفتي چون خرجيتو قطع مي كرد.

 به سمت در رفت.

ـ برو بيارش، طفلك خيلي سختي كشيد تا تو تن لش يه روز صبح زود پاشي.

لحنش غم داشت.

ـ پس چرا بهم نگفتي؟ چرا گذاشتي شيش ماه برم قاطي ديوونه ها؟

دستش به دستگيره بود.

ـ آدم يه نقشه شيكو هيچوقت به هم نمي زنه.

كنجكاويم گل كرده بود.

ـ يه چيزي ... چه جوري مي تونس حساب كنه همون صبح كه من پيش تو بودم و داشتن اسبابو مي بردن اين پيرزنه خونه نباشه كه لوش بده؟

در را باز كرد، بيرون رفت. از لاي در سرش را آورد تو.

ـ اگه يه نقشه شيك داشته باشي شانسم باهاته.

در هنوز چفت نشده بود كه منصرف شد، سرش را دوباره از لاي در آورد تو.

ـ يه چيزي ... هيچوقت برا از دست دادن يه غير همجنس غصه نخور عزيز!   

و چشمك زد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٥
تگ ها :