به صيغه دوم شخص غايب

به روزبه
به دور و بر نگاهي مي اندازم. به او ميگويم: نه! ... پسر! نمي توانم اين كارو باهات بكنم،
ازم نخواه. صورت نارنجي رنگش را به سمتم گرفته با همان يك چشمش عاجزانه تقاضا مي كند كه آن كار را بكنم. مي گويم: نمي توانم. تو دو روز با من بودي، ته كيفم. نمي توام شكمت را پاره كنم. مي چرخانمش. پرتقال به دور خود مي چرخد و شادمان نيست. پس چطور توانست آن كار را با من بكند؟ آن نگاه شيشه اي را از كجا آورده بود؟ با كدام روش ذهني كاري مي كرد پوستش آنطوركش بيايد؟ انگشت رويش ميكشيدي انگار به نايلون روي سطل ماست كشيده باشي. يك شبه از خون كدام دژخيم به خودش تزريق كرده بود كه مي توانست آنطور خونسرد، آنطور از بالا به چشمان محكومي كه پيش پايش زانو زده خيره شود؟ راه گلويم بسته شده بود. هوا خفه ام مي كرد. صورتم را به ديوار خيس فشار مي دادم و تشنج را مزمزه مي كردم. زهري آرام و سخت از تنم بيرون مي ريخت.
اطرافم را گرفته اند. ديگر نمي گذارم كسي بشناسدم. شناختن بد چيزيست. تا به كنه وجودت پي مي برند رهايت مي كنند، با تنهايي هايت، كابوسهايت و عذاب وجدان هايت.
ديروز را مي خواهم برايت تعريف كنم. ظهر بود. وارد ايستگاهي شدم. بين تمام مترسك ها زني پشت به من با مانتوي جين رنگ و رو رفته اش ايستاده بود. از سر شانه برگشت. نگاهش بي انتهايي نگاه ديوانه ها را داشت. چشمانم را دزديدم، هنوز از زخمم خون مي ريخت. راهم را كشيدم و رفتم. در ايستگاه بعدي باز او ايستاده بود و اين بار لبخندي چون شكاف چاقويي گوشه ي لبش بود ـ مي گويي اين هم يكي از آن دروغ هايش است؟ـ. در نگاهم چشم انداز بي انتهايي ديده بود؟ آن روز در زير آن اسكلت فولادي زنگ زده ايستاده بودم و خاكستري بي نهايت ابرها دلم را مي فشرد. نفسي مي آمد، از ميان رگ و پي و گوشت راه باز مي كرد، دردمندانه، با نفرت به بيرون پرتابش مي كردم.
عصر بود، ديروز را مي گويم. در سرما راه مي رفتم. مي داني كه، از كلاه بدم مي آيد، خفه ام ميكند. از چتر، از شال گردن، از حفاظت، از محافظهكاري. هواي سرد سرم را سر كرده بود. انتهاي بولوار در غبار فرو رفته بود. سرما خون را قبل از رسيدن به مغز منجمد مي كرد. همه چيزعالي بود، بي نقص و زندگي در حال جريان داشت. به هيچ فكر مي كردم. حتي نمي دانستم خوشم يا بدحال. حال كسي را داشتم كه ميليونها سال از عمرش مي گذرد، به پشت سر، به آنهمه روزهاي يكسان نگاهي نمي اندازد روبرو هم ديگر نمي تواند فريبش بدهد. حجمي چند قدم جلوتر از من مي رفت. برگشت. خيلي بي مقدمه، بي مقدمه تر از مرگ توي صورتم لبانش جنبيد: مي بيني تو رو خدا! ميوه خريدم جا گذاشتم. مرا مفرد خطاب كرده بود. لبخندي زدم لبخندي مثل چيني از چين هاي كنار چشمت. زن رويش را برگرداند، قدم هايش را تند كرد و همانطور با خودش غرزد: آخه به خودت نمي گي چرا هيچي دستت نيست؟ همه چيز عالي بود، بي نقص. نه او مي دانست من كه هستم و نه من او را مي شناختم. هيولاي شناخت غافلگير شده بود. در غبار فرو رفت و من با گونه هايي يخ زده هنوز چين هاي كنار چشمت را تكرار مي كردم.
شب بود. وارد مغازه شدم. در ازدحام قفسه ها يادم رفت چه كم داشتم. زني داخل شد. دسته اي موي طلايي از كنار روسريش سرك كشيده بود. فروشنده تكان خورد. زن چيزي به سمتش دراز كرد: ميشه اينو نقد كنين؟ برگشت و نگاهي به من انداخت كه به دستان لرزان فروشنده زل زده بودم. وقتي داشت رويش را برمي گرداند دوباره از زير چشم نگاه تيزي انداخت. در پوست پريده رنگ من چه چيزي ديده بود؟ فروشنده يك بسته اسكناس نارنجي به سمتش دراز كرد. زن آن را گرفت: اشكالي نداره بشمرم؟ فروشنده گفت: نه!...شوهر كردي؟ زن اسكناس ها را با ناخن هاي بلند و صاف و براقش خط مي انداخت: خيلي وقته. خيلي خونسرد، خيلي سرد.ـ باورت مي شود؟ تو ... تو كه لبانم را كبود مي كردي باورت مي شود؟ ـ آنجا سردترين مغازه دنيا بود. بيرون رفتم. زن از لابه لاي كنسروها و دستمال هاي كاغذي نگاهي به من انداخت كه زير خطوط داربستي فلزي ايستاده بودم و ديگر نه چيزي دلم را مي لرزاند و نه به گريه مي انداخت و حتي نمي دانستم بايد خودم را در كدام تاريكي گم كنم.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۳٠
تگ ها :