شق
امروز راست کردم که آپدیت کنم. اول گفتم آخرین شاهکار افسردگی رو که چند شب پیش مرتکب شدم بذارم:
کم کم
دارم
دیوانه
می شوم
علتش
عشق
یا نفرت
نیست
علتش
هرچه باشد
تا دیوانگی یک قدم فاصله دارم
این را می نویسم
تا آن یک قدم را برندارم.
بعد دیدم اصلا به کسی چه که من چه مرگمه تازه شم بنده های خدا چه گناهی کردن که هی باید من از دنیا سیرشون کنم. گفتم بذار یک شعر عاشقانه مو به منحصه ی ظهور بذارم!!:
کی بانگ تو نوید دهد انتظار بس؟
کی می کنی جفا به دل بی قرار بس؟
آیا شوم به داغ دو چشمت بخار باز
یا می شود نگه به من بی بخار بس؟
دانی چو سر زنی به خزان سرای من
باشد به این سرا قدم هر بهار بس؟
یک لحظه یک سخن ز تو و یک نگاه تو
در من کند سخن به گزاف و هزار بس؟
تا کر نشده گوش تو و گوش دیگران
بازآ که بس کند سر ذوقم هوار بس.
بعد دیدم به قول هامون برا کی برا چی؟ گفتم بذار مام یادداشت روزانه بنویسیم:
دیروژ خیلی ژیبا بود. شر کار نرفتم . جاش رفتیم خیابون جمهوری لبو خوردیم تو بارون. قبلش رفتیم کافه نادری کلی هنرمند تر شدیم و قبل قبلش یک خانوم محترم شورتی رنگ تو تاکشی بهم گفت شام می موندی عژیژ! منم دمم را گژاشتم رو کولم و در رفتم چون اشلا اشتهام کور شده بود و تاژه شام برای شلامتی اشلا خوب و ژیبا نمی باشد!
دیدم این لوس شد گفتم بذار یادداشت شبانه بذارم:
پریشب خیلی شب جالبی بود. خواب دیدیم زنمان کیفی به سویمان دراز کرده و با صدای ملیحی می گوید: برو یه جهنم! با عربده ای از خواب پریدن کردیم و خود را در ظلمات خانه ی پدری یافتیم که قریب دو سال از به توبره کشیده شدن خاکش توسط عمال دولتی می گذرد و اکنون جز نقش آیینه کاری اتاق بنده چیزی از آن در محله جلالیه به جا نمانده. به تصور اینکه بیداریم برخاسته چراغ را زدیم و از اتاق بیرون جستیم که هیولایی در راهرو زهره مان را ترکاند و این بار با فریادی در بستر واقعی از خواب به عالم شیرین واقع جستیم. مدتی که لبه تخت نشستیم این توهم در ما قوت گرفت که به بیماری سیفلیس مبتلا شده ایم. آنقدر این تصور قوت گرفت که در صدد بازبینی بر آمدیم. حالا تصورش را بکنید که چیزی را در دست گرفته اید و مشغول بازرسی هستید صدایی از کف خانه برمی خیزد: بوم بوم بوم بوم بم بم بم بم گویی اجنه رقص می کردند. چون دیگر زهره ای نمانده بود دراز کشیدیم و گفتیم کس خوار دنیا! نگاهمان به مستطیل پنجره بود و طبع شعرمان گل کرده بود رنگ آسمان چون توت فرنگی بود که با گه هم زده باشند. چشمانمان آرام گرم می شد که با فریاد عیال از خواب پریدیم. وقتی بیدارش نمودیم و علت را جویا شدیم فرمودند:هیچ! و غلتی زده چون شلمان به خواب اندر شدند و ما را با شبی که صبح نمی شد و عقربه هایی که کون خیزه کون خیزه جلو می رفتند تنها گذاشتند.
بعد دیدیم این شبانه نویسی از درجه ی روسنفکر مآبی ما می کاهد گفتیم مقاله ی انتقادی بنویسیم:
در جامعه ادبی امروز که زد و بند و باند بازی و گروه و دسته و دستک به راه اندازی تنها راه پیشرفت و ترقی محسوب می شود و جایزه و جایزه سازی و به آثار دیگران بی کپی رایت دست اندازی رویه ای رایج گردیده! چگونه می توان و الخ....
که گفتیم ما را سننه. دیگی که برای من نجوشد می خواهم سر سگ در آن بجوشد. این شد که از خیر آپدیت گذر کردیم!
نظرات ()


