بچه مودب ها نخوانند ا زما گفتن
فحش خوردن مثل لگد خوردن مي مونه اونم اواسط دي تو سوز دم صبح. خيلي حال مي ده. وقتي فحش مي شنوم انگاري خستگيام و كثافتام عينهو برگ درخت ماگنوليا مي ريزن كف حياط رو كاشيا كه از لا درزاشون مورچه است كه بيرون مي زنه. فحش دادن هم گاهي مثل جفت پا انداختن مي مونه گاهي هم مثل مشت تو نئوپانِ در فرو كردن. اما تو هردوتاش مهمه آدم طرفو ببينه. چشم تو چشم باشين و به هم ليچار بگين. اما اينكه از تو تاريكي تف كنن تو صورتت ديگه قابل تحمل نيست و اونوقته كه آروم آروم خواهر مادر ميان وسط. چيزي كه با فحش و بدو بيراه رابطه ي تنگاتنگ داره فوتباله. محاله بشه يكي رو بدون اون يكي تصور كرد. از همون موقع كه خدا توپ دو لايه رو خلق كرد و انداخت زير پاي من بد و بيراه لغزيد زير زبونم. البته ما اون وقت ها آدماي معقولي بوديم، فحش هامون دست بالا احمق و بي شعور و خاك بر سرت و خنگ و خر و گه تو روحت بود و يابو علفي برامون فحش نوظهوري محسوب مي شد ولي خب، اين فحاشي هاي رقيق سر ظهر اونم روزاي تعطيل تو كوچه و چشم تو چشم اهل محل با عربده انجام مي شد و منِ بدبخت شده بودم حامد بددهن. البته اين مال خيلي خيلي بچه گيا بود، شايد مال اون زمونا كه هنوز فكر مي كرديم هركي بايس با خواهرش ازدواج كنه و حالمون گرفته مي شد. يه كم كه بزرگ شديم و نسل بعد از ما ول شدند تو محل، ريش سفيدهاي محله مثل حاجي تاج الديني فروشنده لوازم برقي، سرهنگ كورش جهانشاه افسر توپخانه كه به علت اطاعت نكردن امر مافوق و به توپ بستنِ سر خودِ عراقيا خونه نشين شده بود، آقاي مخترع كه موقع بمباران مي خوابيد تو جوب آب، آقاي عيوض زاده كه تا پيش از اين مطمئن بود من بي ادب ترين مخلوق در كهكشان راه شيري هستم و سيد مهدي پدر فرهيخته و گير اينجانب، اوضاع رو كه ديدن ما رو گذاشتن رو جفت چشماشون. شما خودتون تصور كنيد زن و بچهي مردم داشتن راه ميرفتن كه نعرهي مهيار ـ از بچه هاي نسل دومي ـ چهار ستون محله رو مي لرزوند:
كسسسسسسسسسسسسسسسسسسس كشششششششششششششش!
حالا سر چي؟ علي لشه حال نكرده بود توپو با پاش بگيره كه گل نشه يا مثلا علي سگ دروازه خالي اين پاش به اون پاش گفته بود گه نخور. فكرشو بكنين سر همچين موضوعي. خب، طبيعي بود كه در همچين جو مترقي اي احمق و ريدم تو دهنت و شاش تو اين بازيت چيزي در حد شوخي قلمداد بشه. به هرحال دوراني شده بود كه هركس دهنشو باز مي كرد عضو شريف مردونه رو به هرجا دم دست بود حواله مي داد. از حق نگذريم رنسانسي بود در نوع خودش و ما در گذار از مرحله ي خرخاكي ... آيينه به عمه جنده ... درتو بذار كوني بوديم. حالا من بيام بگم تا سال سوم دبيرستان ما هنوز فكر مي كرديم بچه را لك لك ها مي اندازند تو دامن پدر مادرها، كي باورش ميشه؟ خب باور نكنين، به ... بگذريم. به هرحال فوتبال بالكل ريده بود به ركن اصلي جامعه يعني خانواده اونم به صورت اسهال. فوتبال ديدن مگه بي فحش ميشه اونم بازياي تيم ملي كه آدمو به فاكِ فنا مي ده تا بره جام جهاني. حالا چي؟ خوب مي شد فحش نمي داديم و سكته هه رو مي زديم اونوخ عكس بچه مودبيمونو قاب مي كردين مي ذاشتين وسط حجله كيف مي كردين؟ با همه ي اين حرفها خدا رو شاهد مي گيرم تنها يك بار اونم بازي با بحرين از دستم در رفت و در محيط گرم و صميمي خانواده از دهنم پريد و به يازده مرد غيور هموطن كه انگار عربا تخماشونو كشيده بودن گفتم كس كشا! همين. البته چون شرايط اضطراري بود و پاي جام جهاني وسط بود سيد مهدي خودشو زد به نشنيدن وگرنه جنگ پدران پسران راه مي افتاد و فضيحت بالا مي گرفت. هرچند خودش هم همچين يه نمه اينكاره بود و تا چشم مامانم رو دور مي ديد زير لبي مي گفت گاييدنمون به خدا! به هرحال از فضل پدر، ما را حاصل بسيار بود. البته يادمه بچه كه بودم به يه زنه پشت تلفن گفت: خوب شد شهر نو رو خراب كردن شماها ول شدين تو شهر. يا يك همچين چيزي. هرچي باشه بچه ي ميدون خراسون بود و شوهر خواهرش عضو دارو دسته ي هفت كچلون. البته بماند كه به پيروي از سياست هم زنگي زنگ هم رومي روم يه وقتهايي زير علم عفت كلام سينه مي زد. يه بار بازي تيم ملي دست منو گرفت و تو برف برد ورزشگاه آزادي، يه نره خري پشت سر ما بلند شد و آب دهنشو افشوند پشتمونو حنجره شو دروند كه: منصور پور حيدري تو خيلي خيلي خري! پدر فرهيخته به طرف اعتراض غرايي كرد و تا ابروهاش سرخ شد و كم مونده بود بپره گوشاي ته تغاريشو بگيره كه صبح تا شب فحش نوك زبونش بود. به هرحال الفاظ ركيك بي توجه به يقه جر دادن بعضيا و سرخ شدن برخيا سير تكامليش را ادامه مي داد و روز به روز مثل بچه ي آدم حرف زدن آدم داخل چهار ديواري خانه ي پدري سخت و سخت تر مي شد. باور كنيد حرف بد نزدن در محيط گرم خانه از سيگار كشيدن زير لحاف سخت تره. اين مشكل حتا با ازدواج حل كه نشد هيچ بدتر هم شد. حالا خدا مي داند به چه ضرب و زوري مي شود به زن جماعت فهماند به جاي عبارت موجز و رساي تخمي هيچ لغتي در قند پارسي يافت مي نشود، يا مثلا چقدر بايد عرق ريخت تا طرف را قانع كرد كه كس شعر يا كس خل هيچ دخلي به آن عضو كذا ندارد و اين جنايت را بنده در حق ادب مرتكب نشده ام كه حتا در لغت نامه ي دهخدا هم در حرف ك مي توان يك صفحه عبارات اين چناني را مرور كرد كه حافظه ي تاريخي اگر ياري كند قدمت شان از فارس بودن خليج فارس هم عقب تر مي رود. حالا شما بياييد تصور كنيد همسر گرامي در آشپزخانه است و انگار كه اصلا در اين عالم نيست، دوست مجردتان نشسته روبرويتان و يك كس شعري مي پراند و شما هم همنجور سيكيم خياري و تخمي بر زبانتان جاري مي شود: برو كلللللللللللللللله كيرييييييييييييييييي! و خداوند شما را بيامرزد و مرا و همه ي بي ادبان اين ملك را. آمين.
پانوشت: سگ مادر كسي را بگايد كه براي اين مطلب كامنت بي نام و نشان بگذارد.
كسسسسسسسسسسسسسسسسسسس كشششششششششششششش!
حالا سر چي؟ علي لشه حال نكرده بود توپو با پاش بگيره كه گل نشه يا مثلا علي سگ دروازه خالي اين پاش به اون پاش گفته بود گه نخور. فكرشو بكنين سر همچين موضوعي. خب، طبيعي بود كه در همچين جو مترقي اي احمق و ريدم تو دهنت و شاش تو اين بازيت چيزي در حد شوخي قلمداد بشه. به هرحال دوراني شده بود كه هركس دهنشو باز مي كرد عضو شريف مردونه رو به هرجا دم دست بود حواله مي داد. از حق نگذريم رنسانسي بود در نوع خودش و ما در گذار از مرحله ي خرخاكي ... آيينه به عمه جنده ... درتو بذار كوني بوديم. حالا من بيام بگم تا سال سوم دبيرستان ما هنوز فكر مي كرديم بچه را لك لك ها مي اندازند تو دامن پدر مادرها، كي باورش ميشه؟ خب باور نكنين، به ... بگذريم. به هرحال فوتبال بالكل ريده بود به ركن اصلي جامعه يعني خانواده اونم به صورت اسهال. فوتبال ديدن مگه بي فحش ميشه اونم بازياي تيم ملي كه آدمو به فاكِ فنا مي ده تا بره جام جهاني. حالا چي؟ خوب مي شد فحش نمي داديم و سكته هه رو مي زديم اونوخ عكس بچه مودبيمونو قاب مي كردين مي ذاشتين وسط حجله كيف مي كردين؟ با همه ي اين حرفها خدا رو شاهد مي گيرم تنها يك بار اونم بازي با بحرين از دستم در رفت و در محيط گرم و صميمي خانواده از دهنم پريد و به يازده مرد غيور هموطن كه انگار عربا تخماشونو كشيده بودن گفتم كس كشا! همين. البته چون شرايط اضطراري بود و پاي جام جهاني وسط بود سيد مهدي خودشو زد به نشنيدن وگرنه جنگ پدران پسران راه مي افتاد و فضيحت بالا مي گرفت. هرچند خودش هم همچين يه نمه اينكاره بود و تا چشم مامانم رو دور مي ديد زير لبي مي گفت گاييدنمون به خدا! به هرحال از فضل پدر، ما را حاصل بسيار بود. البته يادمه بچه كه بودم به يه زنه پشت تلفن گفت: خوب شد شهر نو رو خراب كردن شماها ول شدين تو شهر. يا يك همچين چيزي. هرچي باشه بچه ي ميدون خراسون بود و شوهر خواهرش عضو دارو دسته ي هفت كچلون. البته بماند كه به پيروي از سياست هم زنگي زنگ هم رومي روم يه وقتهايي زير علم عفت كلام سينه مي زد. يه بار بازي تيم ملي دست منو گرفت و تو برف برد ورزشگاه آزادي، يه نره خري پشت سر ما بلند شد و آب دهنشو افشوند پشتمونو حنجره شو دروند كه: منصور پور حيدري تو خيلي خيلي خري! پدر فرهيخته به طرف اعتراض غرايي كرد و تا ابروهاش سرخ شد و كم مونده بود بپره گوشاي ته تغاريشو بگيره كه صبح تا شب فحش نوك زبونش بود. به هرحال الفاظ ركيك بي توجه به يقه جر دادن بعضيا و سرخ شدن برخيا سير تكامليش را ادامه مي داد و روز به روز مثل بچه ي آدم حرف زدن آدم داخل چهار ديواري خانه ي پدري سخت و سخت تر مي شد. باور كنيد حرف بد نزدن در محيط گرم خانه از سيگار كشيدن زير لحاف سخت تره. اين مشكل حتا با ازدواج حل كه نشد هيچ بدتر هم شد. حالا خدا مي داند به چه ضرب و زوري مي شود به زن جماعت فهماند به جاي عبارت موجز و رساي تخمي هيچ لغتي در قند پارسي يافت مي نشود، يا مثلا چقدر بايد عرق ريخت تا طرف را قانع كرد كه كس شعر يا كس خل هيچ دخلي به آن عضو كذا ندارد و اين جنايت را بنده در حق ادب مرتكب نشده ام كه حتا در لغت نامه ي دهخدا هم در حرف ك مي توان يك صفحه عبارات اين چناني را مرور كرد كه حافظه ي تاريخي اگر ياري كند قدمت شان از فارس بودن خليج فارس هم عقب تر مي رود. حالا شما بياييد تصور كنيد همسر گرامي در آشپزخانه است و انگار كه اصلا در اين عالم نيست، دوست مجردتان نشسته روبرويتان و يك كس شعري مي پراند و شما هم همنجور سيكيم خياري و تخمي بر زبانتان جاري مي شود: برو كلللللللللللللللله كيرييييييييييييييييي! و خداوند شما را بيامرزد و مرا و همه ي بي ادبان اين ملك را. آمين.
پانوشت: سگ مادر كسي را بگايد كه براي اين مطلب كامنت بي نام و نشان بگذارد.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٠ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٦
تگ ها :
نظرات ()


