دختری به نام نل

لابه لای فایل هایم آهنگ دختری به نام نل را پیدا کردم. به همان غم انگیزی کودکی ام، کودکی مان بود. انگار ساعت پنج یا شش عصر باشد و من پسربچه ای که از همه چیز می ترسم و دلم از همه چیز می گیرد و تفریحم این است که گاهی تنهایی می نشینم گوشه ای که رختخواب ها را روی هم می گذاریم و پاهایم را جمع می کنم توی شکمم و گریه می کنم.

چقدر این آهنگ با حال و هوای امروز من، این روزهای من جور است و بدترین چیز دنیا این است که بخواهی در اداره گریه کنی،‌ امکان ندارد بتوانی سوراخی پیدا کنی و توی آن بخزی، در تراس را هم که بسته اند نکند کسی برود آنجا سیگار بکشد. این بار از دختری به نام نل بدم نیامد و نترسیدم،‌ دختری به نام نل همیشه با من بوده،‌ تلخی اش با من بوده،‌ تنهایی اش در این دنیای سگی و آن سایه های ترسناک. دختری به نام نل ملودی سی سال عمر بی حاصل من بوده و باید این را باور کنم. پسربچه ی دیروز هیچ فرقی نکرده جز اینکه دیگر جایی برای گریه هم ندارد. دیگر روی تخت می خوابیم.  

   

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
تگ ها :