كثافت مشترك

آلبرتو و هلنا دست در دست، آهسته دور ميدان گشت ميزدند.
ـ مي ترسيدم كه نياي.
ـ نمي تونستم زودتر بيام بيرون. مادرم تنها بود و من مجبور بودم صبر كنم تا خواهرم از سينما برگرده. خيلي هم نمي تونم بمونم. ساعت هشت بايد برم.
ـ هشت؟ اما الان كه هفت و نيمه.
ـ نه. تازه هفت وربعه.
ـ مگه چقدر فرق داره؟
ـ موضوع چيه؟ حالت بده؟
ـ نه. اما سعي كن وضع منو بفهمي هلنا. واقعا وحشتناكه.
ـ چي وحشتناكه؟ من نمي دونم منظورت چيه.
ـ منظورم وضع من و توست. ما خيلي كم با هميم.
ـ ديدي؟ من بهت گفته بودم كه اين جوري ميشه. براي همينه كه حتي نمي خواستم با تو بيرون بيام.
ـ اما اينو هيچ كارش نميشه كرد. اگه ما دو تا با هميم اين خيلي طبيعيه كه همديگرو بيشتر ببينيم. قبل از اينكه دوست دختر من بشي مثل دختراي ديگه مي اومدي بيرون. اما حالا جوري حرف مي زني كه انگار بچه اي. من فكر مي كنم تقصير آينس باشه.
ـ پشت سر خواهرم حرف نزن. من دوست ندارم مردم درباره خانواده ام حرف بزنند.
ـ من درباره خانواده ات حرف نمي زنم، اما خواهرت اصلا دوست داشتني نيست.
...
آلبرتو دستش را فشار داد و به چشم هايش نگاه كرد. دختر خيلي جدي به نظر مي رسيد.
ـ سعي كن منو بفهمي هلنا. چرا اينجوري رفتار مي كني؟
دختر خيلي تند و تيز پرسيد:
ـ چطوري؟
ـ نمي دونم. فقط بعضي وقت ها حس مي كنم دوست نداري با من باشي. هرروز كه مي گذره بيشتر و بيشتر عاشق تو ميشم. براي همينه كه وقتي تو رو نمي بينم اينقدر ناراحت ميشم.
ـ من از اولم بهت گفته بودم. سعي نكن تقصيرو بندازي گردن من.
ـ من نزديك دو سال دنبالت بودم و تو هميشه به من جواب رد مي دادي. اما من به خودم مي گفتم بالاخره يه روز به من توجه مي كنه و همه چيزو فراموش مي كنم. اما حالا همه چيز بدتر شده. آن موقع ها دست كم هميشه تو رو مي ديدم.
ـ مي خواي يه چيزي رو بدوني؟ من دوست ندارم اينطوري با من حرف بزني.
ـ دوست نداري چطور باهات حرف بزنم؟
ـ منظورم نحوه حرف زدنته. تو بايد كمي غرور داشته باشي. نبايد عشقو گدايي كني.
ـ من گدايي نمي كنم. واقعيتشو به تو ميگم. مگه تو دوست دختر من نيستي؟ چرا مي خواي كه من مغرور باشم؟
ـ به خاطر خودم اينو نمي گم، براي خودته.
ـ من همينم كه هستم. يه دفعه كه نمي تونم عوض شم.
ـ اوه! پس همينه كه هست؟
آلبرتو دست دختر را فشرد و سعي كرد به چشم هايش نگاه كند. اما اين بار او نگاهش را دزديد. دختر جديتر شده بود.
ـ دعوا بسه ما خيلي كم همديگر را مي بينيم.
دختر گفت:
ـ يه چيزي مي خوام بهت بگم.
ـ خيلي خوب. چيه؟
ـ من فكرامو كردم.
ـ درباره چي فكر كردي، هلنا؟
ـ من فكر كرده ام كه خيلي بهتره كه ما صرفا با هم دوست باشيم.
ـ دوست؟ مي خواي براي حرفايي كه بهت زدم يه دعواي تازه راه بيندازي؟ خل نشو هلنا. هرچي رو كه بهت گفتم فراموش كن.
ـ نه براي اين نيست. من قبلا درباره اش فكر كرده ام. ما بهتره به همان حالتي برگرديم كه بوديم. مي دوني كه ما با هم خيلي فرق داريم.
ـ براي من اهميتي نداره. من عاشقم. مهم نيست كه تو چطوري هستي.
ـ اما من عاشق تو نيستم. در اين باره كاملا فكر كرده ام. من عاشقت نيستم.
آلبرتو گفت:
ـ خوب، خيلي خوب، پس اينطور.
وقتي به خيابان لاكور رسيدند روبروي هم ايستادند.
آلبرتو پرسيد:
ـ تو واقعا در اين باره فكر كرده بودي؟
ـ آره. فكر كرده بودم.
ـ در اين صورت حرفي براي گفتن نمونده.
دختر سرش را تكان داد...آلبرتو دستش را براي دست دادن دراز كرد. دختر دستش را گرفت و گفت:
ـ اما ما با هم دوست مي مونيم. مگه نه؟
رگه اي از آرامش در صدايش بود.
-------------------------------------------------
تبصره 1:
به جاي آلبرتو و هلنا هر اسمي كه دوست داريد مي توانيد بگذاريد.
سوال 1:
ماريو وارگاس يوسا واكمني دارد كه از آنسوي اقيانوس، از پرو صداي انسان ها را ضبط مي كند؟
سوال 2:
همه ي انسان ها در يك كثافت مشترك غوطه مي خورند؟
اعتراف 1:
جمله ي واپسين دختر چونان به ماتحتم فرو رفته كه گرزي تيغ دار...
سخني از سيد مهدي1:
زن اگه بفهمه دوستش داري يه افسار مي زنه بهت، اگه بفهمه عاشقشي يه پالون هم مي ذاره روت سوارت ميشه.
توصيه اي به خوانندگان نر 1:
هم جنسان عزيز! اگر مطلب بالا براي تان تكراري بود پس شما هم در رده ماتحت دريده ها جاي مي گيريد و ديگر كاريش نمي شود كرد ولي اگر اين مطلب برايتان جديد بود از همين امشب سر ساعت بخوابيد، مرتب مسواك بزنيد، از غذاهاي مقوي، سبزيجات و مواد فيبردار بهره گيريد، توجه كنيد كه رفيق بي كلك مادر است، دستتان را بالاي ابروها قرار دهيد و به افق هاي روشن بنگريد و يادتان باشد كه عشق هم مثل خيلي چيزهاي ديگر است.
خاطره ي بي ربط 1:
در ايام شباب دوستي داشتم آرش نام كه با خيل دختران سرو كار داشت. روزي رو به من كه گوشه اي در خويش فرو رفته بودم كرد و گفت: دوست دختري داشتم چسان فسان كه آن گونه رفتار همي كرد كه گويي از ما نيست و به ماتحتش همي گفت كه دنبال من نيا كه بو همي دهي. عاقبت از اين نمط كه او در پيش گرفته بود عاصي شدم و با دود به او ندا دردادم كه تو را به خير و ما را به سلامت. ضعيفه كه ديد هوا بدجوري پس است به ناله درآمد كه: به خدا من صبح ها صبحونه نون بربري مي خورم. توالت هم مي رم.
و تو خود حديث مفصل بخوان ...
جملات قصار مرد سالارانه و آنتي فمينيست:
ـ زنان يك عمر اشتباه مي كنند مردان يك بار در عمر.
ـ براي اينكه در مورد رنگ روميزي نظر دادم مجبور شدم از طرف پدر پدر بزرگم به جهت ظلمي كه به زنانش مي كرد پوزش بطلبم.
ـ به دوست دخترم تذكر دادم كه يك ساعت كاشتن بنده در ميدان ونك خلاف اصول كاشت، داشت و برداشت است و چندين بار نزديك بود ماموران سد معبر بنده را ببرند، او در مقابل مرا با جنايتي وصف ناپذير روبرو كرد: ديه ي زنان نصف مردان است! انشاالله در اولين فرصتي كه دست داد حقير اين قانون بي رحمانه را عوض خواهم كرد.
ـ فاصله ي كيوسك تلفن با خانه ي معشوقه، با خاطر جمع شدن او نسبت مستقيم دارد و با له له زدن او نسبت عكس.
ـ اگر (دوستت دارم) را به صد زبان زنده ي دنيا ياد گرفته اي كه بگويي (برو ديگه حوصله تو ندارم) را هم ياد بگير كه بشنوي.
ـ بر بسته بندي عشق نوشته بود: تاريخ توليد: هرزمان كه زن بخواهد. تاريخ انقضاء: هر زمان كه زن بخواهد.
ـ هميشه قبل از آنكه دير شود از اردنگي استفاده كن.
ـ حتي اگر كونت سوخته با لبخند بنشين و با انگشت راه خروج را نشان بده، معجزه خواهد كرد.
ـ شاهزاده اي اسبش را فروخت و هزينه ي مراسم عروسي را داد، نيم تاجش را فروخت و خانه اي رهن كرد، شالش را فروخت و دو كيلو نارنگي خريد، شمشيرش را گرو گذاشت و براي ولنتاين كارت تبريك خريد. چون چيزي براي فروختن نيافت زن رو به او كرد و گفت: از دور گمان كردم شاهزاده اي اسب سوار مي آيد!
ـ زني كه در خانه كار كند از مدرنيته بويي نبرده، زني كه بيرون از خانه كار كند به روي سنت ها پا گذاشته.
ـ مردي كه به زن مي گويد فلان كار را نكن ديكتاتور است زني كه به مرد مي گويد فلان كار را نكن مصلح.
ـ دوست دختر پريود دوست دختر مرده است.
والسلام
حامد حبيبي/پنجم بهمن ماه هزار و سيصد و هشتاد و سه.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٥
تگ ها :