لب پريده
با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است.
نصرت رحماني
الان همون جوريم كه بيژن مي گفت، دوست دارم شليك كنم تو پاهاي مبل، تو ترك ديوار روبرو، تو گلاي قالي كه بيد زده و هرلحظه مي خوان پرپر شن. وقتي رسيدم ميز صندلي ها همونطور نشسته بودن و بر و بر ارث باباشونو مي خواستن، قرار هم نبود كسي بپرسه كي هست كي نيست. پشت چراغ قرمز وايستاده بودم كه با شخصيت باشم، هنوز مونده بود عينهو گاو بپرم وسط اتوبان. سرش كه رسيد به شونه ام گفتم: اهه! چه تصادفي! دو تا تاكسي خورده بودن به هم. گفت: خوب شد ديدمت. يه چيزي تو دلم آب شد. گفتم: امروز باد اومده، هوا چه برقي مي زنه! از لاي يه فيات، يه رنو، يه مسافركش رد شديم. يه موتوريه خواست از بينمون رد شه نذاشتم، هرچند هنوز دستشو نمي انداخت زير بازوم. مثل دو تا همكار اداري پامون صحيح و سالم رسيد به پياده روي اونور. شلوغ بود. همه جفت بودن. گفتم: چه همه تصادف! يكي بهم تنه زد، يه صدا اومد رو مانتوش كه همينجور مي رفت انگار نه انگار: مگه كوري؟ چند تا قدم بزرگ ورداشتم، گفتم: بيا بي خيال شيم. كم مونده بود از روي موزاييك ها لي لي بره كه پاش خطها رو قطع نكنه. عين من كه از لاي سنگ ها مي پريدم، مي خواستم پامو نذارم رو اونايي كه زيرش خوابيده بودن. بي خيال چي؟ گفتم: بي خيال همه ي اونايي كه نشستن اونجا و سيگار دود مي كنن. گفت: تو بلدي دود سيگارو بدي تو دماغت؟ دادم. گفت: اينجوري كه نه خنگه! دود از رو لباش رفت بالا تو سوراخ هاي دماغش. ديده بودم اينجوري مي كشه. پره هاش خيلي قشنگ مي لرزيد. گفتم: چه خوب سيگار مي كشي تو! روسريش وا بود. رو سنگ ها نشسته بوديم. يه چيزاي ريزي مي خورد به صورتمون. دره زير پامون ول شده بود. تو كوه يه هو شب ميشه. گفت: بي خيال! از سه تا ساختمون دود زده كه گذشتيم يكي قد چرخ دستيش بين مون فاصله انداخت. گفتم: بريم يه چيزي بخوريم. دود رو لبشو پوشوند، باقيشو ريخت رو سر شهر. بدو بدو رفتيم تا اون دكه هه كه يه طرفش كوه بود جاي ديوار. خودش گفت بريم وگرنه من كه اونجوري بهم تكيه داده بود مي خواستم دنيا نباشه. ازون وقتا بود كه مي گم: بابا عزراييل! بيا جونمو بگير. دو تا چايي لب پريده كه خورديم هوا رو كشيدم تو. گفت: نشد. گفتم: آخه من سوراخ دماغام كوچيكه. سه تا كه سرفه كردم ياد گرفتم. گفتم: شدي رفيق ناباب. گفت: چقد چيز يادت بدم! يه موش خاكستري كنارمون تو جوب مي دويد، سه تا برگو لگد كردم، سطل آشغال تاب مي خورد. رسيديم دم پله هاي لب پريده، گفت: بگو حالش خوب نبود. اومدا...ولي رفت. گفت: برا اين گفتم خوب شد ديدمت. اين يكي رو نگفت. انگشتشو برام تكون داد و از بين سه تا كت و دو تا مانتو و يه چادر سياه رد شد. از كنار ناودون سرك كشيدم. زد به بازوي يكي كه تكيه داده بود به تير چراغ و از سرش دود بلند مي شد، لابد دود از رو لبش رد مي شد. انقد وايستادم كه هر تيكه ي بوش گير كرد به لباس يكي.
آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است.
نصرت رحماني
الان همون جوريم كه بيژن مي گفت، دوست دارم شليك كنم تو پاهاي مبل، تو ترك ديوار روبرو، تو گلاي قالي كه بيد زده و هرلحظه مي خوان پرپر شن. وقتي رسيدم ميز صندلي ها همونطور نشسته بودن و بر و بر ارث باباشونو مي خواستن، قرار هم نبود كسي بپرسه كي هست كي نيست. پشت چراغ قرمز وايستاده بودم كه با شخصيت باشم، هنوز مونده بود عينهو گاو بپرم وسط اتوبان. سرش كه رسيد به شونه ام گفتم: اهه! چه تصادفي! دو تا تاكسي خورده بودن به هم. گفت: خوب شد ديدمت. يه چيزي تو دلم آب شد. گفتم: امروز باد اومده، هوا چه برقي مي زنه! از لاي يه فيات، يه رنو، يه مسافركش رد شديم. يه موتوريه خواست از بينمون رد شه نذاشتم، هرچند هنوز دستشو نمي انداخت زير بازوم. مثل دو تا همكار اداري پامون صحيح و سالم رسيد به پياده روي اونور. شلوغ بود. همه جفت بودن. گفتم: چه همه تصادف! يكي بهم تنه زد، يه صدا اومد رو مانتوش كه همينجور مي رفت انگار نه انگار: مگه كوري؟ چند تا قدم بزرگ ورداشتم، گفتم: بيا بي خيال شيم. كم مونده بود از روي موزاييك ها لي لي بره كه پاش خطها رو قطع نكنه. عين من كه از لاي سنگ ها مي پريدم، مي خواستم پامو نذارم رو اونايي كه زيرش خوابيده بودن. بي خيال چي؟ گفتم: بي خيال همه ي اونايي كه نشستن اونجا و سيگار دود مي كنن. گفت: تو بلدي دود سيگارو بدي تو دماغت؟ دادم. گفت: اينجوري كه نه خنگه! دود از رو لباش رفت بالا تو سوراخ هاي دماغش. ديده بودم اينجوري مي كشه. پره هاش خيلي قشنگ مي لرزيد. گفتم: چه خوب سيگار مي كشي تو! روسريش وا بود. رو سنگ ها نشسته بوديم. يه چيزاي ريزي مي خورد به صورتمون. دره زير پامون ول شده بود. تو كوه يه هو شب ميشه. گفت: بي خيال! از سه تا ساختمون دود زده كه گذشتيم يكي قد چرخ دستيش بين مون فاصله انداخت. گفتم: بريم يه چيزي بخوريم. دود رو لبشو پوشوند، باقيشو ريخت رو سر شهر. بدو بدو رفتيم تا اون دكه هه كه يه طرفش كوه بود جاي ديوار. خودش گفت بريم وگرنه من كه اونجوري بهم تكيه داده بود مي خواستم دنيا نباشه. ازون وقتا بود كه مي گم: بابا عزراييل! بيا جونمو بگير. دو تا چايي لب پريده كه خورديم هوا رو كشيدم تو. گفت: نشد. گفتم: آخه من سوراخ دماغام كوچيكه. سه تا كه سرفه كردم ياد گرفتم. گفتم: شدي رفيق ناباب. گفت: چقد چيز يادت بدم! يه موش خاكستري كنارمون تو جوب مي دويد، سه تا برگو لگد كردم، سطل آشغال تاب مي خورد. رسيديم دم پله هاي لب پريده، گفت: بگو حالش خوب نبود. اومدا...ولي رفت. گفت: برا اين گفتم خوب شد ديدمت. اين يكي رو نگفت. انگشتشو برام تكون داد و از بين سه تا كت و دو تا مانتو و يه چادر سياه رد شد. از كنار ناودون سرك كشيدم. زد به بازوي يكي كه تكيه داده بود به تير چراغ و از سرش دود بلند مي شد، لابد دود از رو لبش رد مي شد. انقد وايستادم كه هر تيكه ي بوش گير كرد به لباس يكي.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٠ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٠
تگ ها :
نظرات ()


