اعترافات يك ذهن مغشوش
خوشي دل انگيزي، خود در خود، بي هيچ شناختي از دليلش مرا فرا گرفت. يكباره مرا از گوهره اي گرانبها انباشت و كشمكش هاي زندگي را برايم بي اهميت، فاجعه هايش را بي زيان و گذرايي اش را واهي كرد، به همان گونه كه دلدادگي مي كند.
مارسل پروست
مدتهاست لحظه اي خوش نداشته ام و دمي آرام نبوده ام و فكرم آزاد نبوده است. شب ها كابوس مي بينم و روزها را با آدم هاي عوضي،در اتفاقات عوضي شريك مي شوم. خواندن و نوشتن ديگر برايم تسكيني نيست و كمبود نيكوتين رنجم مي دهد كه سيگاري شده ام. از جمع هاي دوستانه خسته شده ام و خانواده ام كه در رنج دادن خود استادند تنها عاملي هستند كه دلشوره هاي خودم را از ياد ببرم و نگرانيهاي آنان را به دل گيرم. پيش رويم هيچ چيز نيست .
مارسل پروست
مدتهاست لحظه اي خوش نداشته ام و دمي آرام نبوده ام و فكرم آزاد نبوده است. شب ها كابوس مي بينم و روزها را با آدم هاي عوضي،در اتفاقات عوضي شريك مي شوم. خواندن و نوشتن ديگر برايم تسكيني نيست و كمبود نيكوتين رنجم مي دهد كه سيگاري شده ام. از جمع هاي دوستانه خسته شده ام و خانواده ام كه در رنج دادن خود استادند تنها عاملي هستند كه دلشوره هاي خودم را از ياد ببرم و نگرانيهاي آنان را به دل گيرم. پيش رويم هيچ چيز نيست .
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳
تگ ها :
نظرات ()


