گاهي وقت ها
گاهي وقت ها قاطي مي كنم مثه الان و مي دونم اينجور موقع ها نمي شه چيزي نوشت . نمي شه هيچ كاري كرد . زارهم نمي شه زد . از بدياي مرد بودن يكي هم اينه كه از يه جا به بعد اشك آدم خشك ميشه . اين جور وقت ها دوست دارم برم تو توالت شركت رگمو بزنم .مرد اين كارم نيستم . مرد هيچ كاري نيستم . الان يكي از اون گاهي وقت هاست .شايد رفتم خون دادم . تازه شم شيكم خالي مي رم بعدش هم چيزي نمي خورم تازه شم از خيابون كه رد بشم سيخ جلومو نيگا مي كنم . تازه شم شب رو دنده چپ مي خوابم فشار بياد به قلب ام . تازه شم ناشتا سكس مي كنم . هر شب الكل گندم مي ريزم تو آب مي خورم صبح سردرد بگيرم يا اصلا تگري بزنم دل و روده ام بياد تو حلقم . تازه شم ديگه فوتبال بي فوتبال . مسواك هم نمي زنم . توالت هم نمي رم تا مثانه ام بتركه . به بابام هم مي گم تو، كه باهام دعوا كنه . ازلپ مهسام همچين وشگون مي گيرم كه مامانم نفرينم كنه . ميوه و سبزي و چيزاي فيبر دار هم نمي خورم . تازه شم اگه هيچ كدوم كارگر نشد سعي مي كنم... عاشق بشم .
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٤۳ ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۳
تگ ها :
نظرات ()


