در جستجوی صفحه ی ادبی از دست رفته
اعتیاد پدر سلامتیست. من معتادم. ناخن می جوم و احساس آرامش می کنم. معتادم به ترسیدن و معتادم به حالگیری از نزدیکان و معتادم که هی بروم توی میل باکسم ببینم چند تا ای میل جدید دارم که معمولا هم همه اش تبلیغ دوای دراز کردن عضو شریف است یا سری کامل جومونگ یا سی دی آموزش راه رفتن روی آب! معتادم بروم توی پرشین استات و ببینم ملت از کجا آمده اند توی این وبلاگ خراب شده که معمولا می بینم دوستان با سرچ عباراتی مثل: (ف.لان زن همسایه) یا (دستم را روی ف.لانش کشیدم.) یا (ف.لان زن عمو!!) یا از همه جالب تر و به یادماندنی تر (خ.ال ک.مر مامان!!!) گذرشان به اینجا افتاده. به هرحال اگر این کارها را نکنم آب دماغم راه می افتد و عینهو سید گوزنها می افتم تو جوب. به جز اعتیادهای مثبت هجده سال یک اعتیاد قابل عرض دیگر هم دارم. صبح به صبح وارد سایت روزنامه ی اعتماد می شوم و صفحه ی ادبی اش را باز می کنم و مثل یک وظیفه ی انسانی، پیج دان را چند بار می زنم و بیرون می آیم. چه کنم؟ دست خودم نیست. معتادم. مریضم.
امروز صبح همین کار را کردم. اولین مطلب مقاله ایست خارجکی! در مورد پروست که با این عبارت آغاز می شود: (اگر تا به حال از نوشته های پروست چیزی نخوانده ای نگران نباش.) که واقعا جمله ی آرامش بخشی است و خانواده ای را از نگرانی بیرون می آورد. من به نویسنده ی مقاله کار ندارم ولی آقای مسوول صفحه ی ادبی شما واقعا فکر می کنی کسی در این مملکت خودش را برای چنین چیزهایی نگران می کند. این جماعت روز روزش حسنی نگو یه دسته گل را هم نمی خوانند چه برسد به پروست. همه منتظرند یک نفر پیدا شود ایلیاد و اودیسه را بخواند برایشان تعریف کند. اصلا من بی سواد یکی از حسرت هایم خواندن شاهکار پروست است ( چون یک جلدش را خوانده ام می گویم شاهکار. از کسی نشنیده ام.) آنوقت شمای مسوول صفحه ی ادبی مقاله ای چاپ می کنی که هر بی سوادتر و گشادتر از منی را هم از خواندن این اثر دلسرد کند. واقعا دست شما درد نکند! چی شد حالا که سحابی سرش را زمین گذاشت همه سر بلند کردید؟ این از این، آن هم از مصاحبه ها و چسناله های چاپ شده در مورد مرحوم سحابی؛ مصاحبه ی نمونه:
- آقای سحابی آدم خوبی بودند؟
- اختیار دارید. نمونه بود. همیشه قبل از غذا دستهاشو می شست. قبل از سیر شدن هم دست از غذاخوردن می کشید.
- دیگه چه ویژگی هایی داشت؟
- حقیقتش یه روز با هم رفتیم پارک. توپ یه بچه رفته بود بالا درخت. مرحوم سحابی هرچی سنگ تو پارک بود پرت کرد سمت توپ. هفت هشت ده نفری اون روز زخمی شدن. مسوولیت پذیر بود.
- می گن گاهی هم ترجمه می کرده؟ شما که از دوستان نزدیکش هستید بفرمایید این حقیقت داره یا شایعه اس؟
- ما که تو این چهل سال رفاقت چنین چیزی ندیدیم.
- رفیق خوبی بود؟
- خوووووب! میرزا قاسمی می پخت معرکه. حیف شد. واقعا جاشو با لودر هم نمی شه پر کرد.
بگذریم. از آن مقاله کمی پایین تر می آیید. نقد مجموعه داستان خانم هنرپیشه است که در اینجا کاری با مجموعه و نویسنده اش ندارم. فقط نقد را بچسبید (تمام جملات بدون کم و کاست از نقد موردنظر نقل شده است):
- ] این کتاب[ نخستین کارنامه فعالیت داستانی ... بازیگر سینما و تئاتر است که از دهه 70 تاکنون، فضاهای داستان نویسی امروز را تجربه کرده است.
سوال1: یعنی چی؟ یعنی این مجموعه نخستین کارنامه ی فعالیت داستانی ایشان است؟ یکی با پانتومیم این عبارتو نشون بده شاید فهمیدیم منظور منتقد عزیز چی بوده.
سوال2: نویسنده ی مجموعه چطور و با استفاده از کدام فناوری سفر به آینده، داشته از دهه ی 70 تا کنون فضاهای داستان نویسی امروز را تجربه می کرده؟
سوال3: فضاهای داستان نویسی امروز چطور فضاهاییست؟ فضای بازه؟ بسته اس؟ همون جاس که آدمو تو فضا می بینن؟
سوال4: اینها به کنار. فضای داستان نویسی رو چطور تجربه می کنن؟ قدیم یا داستان می نوشتن، یا نقد، یا داور مسابقات ادبی بودند. البته اخیرا با خرید از هایپر استار و سلام علیک با بقال محل یا سفر به نقاط صعب العبور هم می شود این فضا را تجربه کرد.
- این دفتر مجموعه 11 داستان از وی را به همراه دارد.
شگفتی و آگهی یافتن پدر و مادر واقعی: من حیرانم. واقعا در فهم زبان مادری ام مشکل پیدا کرده ام. همین امروز فهمیدم پدرمادرم والدین واقعی ام نیستند. از کسانی که از پدر مادر احتمالا چینی یا سواحیلی بنده اطلاعی دارند خواهشمندم تماس حاصل فرمایند.
- ...که خود برآمد تجربه هایی است در قلمرو داستان کوتاه که عمدتاً از متن زندگانی زنانه یی مایه می گیرد. بی گمان صدای تمناهای زنانگی و تجربه مینی مال در فضای قصه پردازی، شاخصه اصلی این مجموعه به شمار می رود. نویسنده چندین رشته از واقعیت را در چشم انداز فرصتی زنانه به تصویر کشیده است.
مرتیکه مگه خودت خوار مادر نداری: صدای تمناهای زنانگی دیگه چه جورشه؟ اینجا زن و بچه نشسته آقای منتقد!! فرصتی زنانه؟!! مگه فرصت توالته که زنونه مردونه داشته باشه؟ یعنی اگه یه صفحه ی سفید پیدا کردین هرچی خواستین باید روش بنویسین؟ البته چشم انداز فرصتی زنانه را خوب اومدی. دمت گرم! وقت کردی یه چند تا عکس از این چشم انداز بنداز، ببینیم صفا کنیم.
کشف: من فکر می کنم منتقد عزیز سالها سفیر ایران در تبت بوده. به جمله ی اول دقت فرمایید. اصل جنسه، گرامر تبتی کهن به خوبی رعایت شده. البته الان تو تبت هرکی اینجوری حرف بزنه بهش می خندن.
- آدم ها و رابطه ها، همواره در فضاهای بسته خانه و خانواده جریان دارند.
سوال 1: اگر فضا بسته است پس چطوری جریان دارند؟
آیین نگارش اول دبیرستان، نظام قدیم: آقا یک لطفی بکن مرا در جریان اخبار قرار بده.
اخطار: خیلی فضا فضا می کنی ها! مثکه می خوای بفرستنت همونجا که ماهواره ی امید رفت.
- گفتنی است جسارت و حرکت های نویسنده در فضاهای خلاق و پرشتاب همواره با نوعی نرمی زبان و روایت های ساده یی از درون زندگی مایه می گیرد.
سیال ذهن: نه! جان من یاد ماتریکس نیفتادین؟
اخطار2: باز گفت فضا!
- در این روایت ها خانه و کوچه و پله ها و تزیینات در موقعیتی کاملاً آشنا و دست آموز حضور دارند.
زبان قاصر است1: در این سی سال سگ و میمون دست آموز شنیده بودیم ولی پله ی دست آموز دیگه خیلی نادره! دوره ی آخر زمون شده.
- اما نکته اساسی در اغلب داستان ها، سطحی بودن وقایع و آدم ها است.
تشکر و سپاس: باز جای شکرش باقیه داستان های خوبی ان. سطحی بودن وقایع و آدم ها که موردی نیست.
- نویسنده با همه تجربه های کوتاه و گاه نه چندان عمیق و درگیر نبودن با موضوعیتی در قلمرو جهان بینی و شناخت فضاهای جامعه شناسانه و همچنین ارائه عناصری از تیپ های اجتماعی، اما دغدغه نوشتن از غربت و بهره گیری از تکنیک های تازه و سیال در اینجا و آنجای این متن دیده می شود.
توصیه کنکوری: بشتابید! اگر مثل پروست سجاوندی و نوشتن بلد نیستید، اگر تجربه های نه چندان عمیقی دارید، اگر با موضوعاتی در قلمرو جهان بینی و شناخت درگیر نیستید، اگر فضاهای (باز فضا!!) جامعه شناسانه را نمی شناسید، اگر کارتان ارائه ی عناصری از تیپ های اجتماعی است مساله ای نیست. با دغدغه ی نوشتن از غربت و با بهره گیری از تکنیک های تازه و سیال دو روزه نویسنده می شوید. بشتابید!
وصیت آخر قبل از سکته: دوستان! یاران! عشاق سینه چاک اهالی سینما! با دفاع های غلط خود بدترین ضربه را به این نویسنده ی عزیز می زنید، آن وقت تاریخ ادبیات کهکشان راه شیری هیچوقت شما را نخواهد بخشید.
وصیت به مسوول صفحه ی ادبی اعتماد: دوست عزیز! هرکی گفت فضانوردم مطلبشو چاپ می کنی؟ باز اگه طرف یوری گاگارین بود فکر می کردیم چون روسی مون ضعیفه حرفشو نمی فهمیم. این آقا که روس نیست. گیرم روسه شما نباید زیرنویس بذاری؟ به خدا اینها که شبها آگهی می چسبونن به دیوار یه بار می خونن اش!
پایان
نظرات ()


