هِرم

تلفن كه به زور صدايش درآمد توي اتاقكي كه باسمه اي بودن از سرو رويش مي باريد نشسته بودم و جلويم روي ميز لوله هاي نقشه، هرم نامنظمي ساخته بودند. ديوارها به جاي ماله رد دست داشت و چهارچوب پنجره را گذاشته بودند بعدها محكم كنند. اتاق كارگرها و دفتر سرپرست كارگاه دو روزه ساخته شده بود و انتظار چنداني نمي شد داشت. بوي خاك كه نه، بوي خاصي كه اتاق هاي هنوز نمدار همه ي كارگاه هاي ساختماني مي دهد و مخلوطي از بوي خاك و آبگوشت و جوراب نشسته است دماغم را انباشته بود. از پنجره آرماتوربندها را مي ديدم كه ميلگردها را خم مي كردند، ديوار سيماني خانه ي كناري را مي ديدم و يك كابل آويزان كه از ضلع چپ وارد مي شد و از پايين پنجره خارج. يكي از كارگرها آهنگ حزن آوري را به زباني غريب زمزمه مي كرد. اول صبحي رييس زنگ زده بود و گفته بود آماري از ميلگردهاي زنگ زده اي كه داشتيم به او بدهم. همه اينجا زنگ مي زدند. او نگفته بود زنگ زده ولي همگي زنگ زده بودند، جا به جا دراز كشيده بودند كنار هم و سالها آفتاب و باران را تحمل كرده بودند، حالا كارگاه جان مي گرفت و كم كم وقتش مي شد كه در جدار بتن خفه شوند. تلفن كه به زور صدايش درآمد حضرت، نيم ساعتي بود كه ناهار را بار گذاشته بود. بوي گوشتي كه در جوراب پيچيده شده بود و براي بار چندم در آب قل مي زد همه جا را برداشته بود، پياز و گوجه و سيب زميني را درسته توي آب مي انداخت، تا چند ناهار را همان گوشت درون جوراب مزه مي داد و قوت مي داد. گوشي را برداشتم. خودش بود. آنقدر ساده خودش بود كه انگار حضرت در را باز كند و يك استكان لب پريده چاي بگذارد كنار دستم. حالش بد بود. دلش گرفته بود. از آن روزهاي به هم ريختگي اش بود. مي دانستم براي من زنگ نزده، براي دلتنگي يا دلجويي. براي خودش زنگ زده بود و گذاشتم تا جايي كه مي تواند مرا هم از زندگي سير كند، برنجاند، دلزده كند و نا اميد. وقتي به قدر خودش عصبانيم كرد و فهميد من هم روز سختي تا غروب خواهم داشت آرامتر از ابتداي صحبت مان گوشي را گذاشت. من گوشي را نگه داشتم تا چاي يخ كرد، تا كارگرها با شكم پر و آفتابه به دست آمدند و رفتند و كابل برق كمي لرزيد. بعد حضرت را صدا زدم تا با تباراحمد بيايند، ميلگردها را يكي يكي بردارند و من بشمرم شان و ته شان را با گچ علامت بزنم كه دوباره نشمرم شان.
بار دوم كه زنگ زد سقف طبقه ي سوم را زده بوديم و من لبه ي سقف ايستاده بودم و كوچه را مي ديدم و ماشيني را كه دو چوب اسكي از دو طرفش بيرون زده بود و اتوبوسي كه سر خيابان ترمز كرد. هوا ابري بود. من مي ترسيدم ببارد و دلم مي خواست ببارد كه صداي زنگ توي كارگاه پيچيد، توي دو طبقه اي كه ساخته بوديم پيچيد و توي طبقاتي كه نساخته بوديم. صداي زنگ بزرگي كه بالاي در اتاق سرپرست كارگاه ميخ شده بود و سيمش رفته بود توي دل تلفن من. پله هايي را كه هنوز پله نبودند دو تا يكي دويدم تا به اصطلاح درِ اتاق كه درِدر نبود زماني درِ كمد بود. فرغوني كه به پايم خورد تير كشيد توي دستم كه گوشي را برداشت و صدايي كه دردناك گفت بله. خودش بود كه از سقف باريد روي نقشه هايي كه ولو شده بودند گوشه ي اتاق و روي نقشه اي كه بي چروك پهن شده بود روي ميز. هوا كه ابري مي شد دلش مي گرفت، از همه چيز دلخور مي شد، نفسش تنگ مي شد و دوست داشت خيلي راحت كسي را برنجاند كه از دستش مي رنجيد. پس طوفان كرد و غريد و رعد زد و نقشه ها را به ديوار كوبيد و هر لحظه مي گفتم پنجره ي فزرتي مثل در شامپاين مي پرد بيرون و با آن من و نقشه ها و مداد و مترفلزي و كف و چرك و دوغ مي جهيم بيرون و پهن مي شويم پيش پاي كارگرها كه مترصد بودند سبيل نداشته باشي يا سيگار نكشي يا در ليوان آنها چاي را با آب نبات هاي چسبيده به هم نروي بالا. وقتي ديگر برايش فرق نمي كرد كه آنروز ابري است يا باراني يا ابري است بي آنكه باراني قطع كرد و من چاي يخ كرده را هورتي رفتم بالا كه لبم بريد. سرم را به پنجره چسباندم و حضرت را صدا كردم كه مشمع بكشد روي سقف كه باران مي آيد.
بار سوم روي خرپشته بودم. دستم به كمرم بود و خورشيد را مي ديدم كه غرب شهر را نارنجي رنگ زده كه هرچه دورتر مي شد خاكستري تر. شهر كوچك شده بود و ماشيني را كه چوب اسكي نداشت و اندازه ي يك قطعه ي دومينو بود مي شد تا خود خود دريا تعقيب كني و آدم هايي كه مي آمدند و مي رفتند آنقدر دور كه اگر تف مي كردي محال بود. حضرت تلفن را به دستم داد كه سيمي به دلش نرسيده بود. خودش بود. غروب جمعه مي خواست دردش را به من بسپارد و سبك قطع كند و برود. باد ملايمي درون موهايم را چون پر مرغان دريايي كه رو به شمال به فكر فرو مي روند مي كاويد. گفتم آنقدر با زمين فاصله دارم كه هيچ استخواني سالم نخواهد ماند و سكوت كردم تا هرچه مي تواند برنجاندم.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٦
تگ ها :