سکسکه ی چمنزار از پنجره ی هتل بولوار

همه چیز چون شبی گچیست

که روی داشبورد

سر تکان می دهد،

همه چیز.

آهای ساحل بوندای!

آهای نوستراداموس!

فایده ی پیشگویی چه بود

وقتی تو صدهزار سال دور از حادثه بودی؟

فردا جواب گوش ماهی ها را چه کسی خواهد داد؟

کدام گلدان؟

کدام نعره ی منهدم؟

آهای چوب سرگردان!

آهای اودیسه ی فضایی!

جز کبودی

کادوی کریسمس چه آورده ای؟

من آن ستاره ی کم نور را دیدم

که در قفل در گیر افتاده بود.

من تاریخ را به چهارشنبه سوری بخشیدم.

من، من بودم که پایه های چهلستون را جویدم.

 

این متروی من است

ای سی و سه!

ای چهار!

اعداد، عمرم را به هم پاس می دهند.

ای دود!

ای کاشی کبود!

برای اشک ریختن گریه لازم نیست.

هضم ام کن

مرا از چند هزار سال نوری کم کن.

آهای استخوانِ مانده بر پوست!

ای رفیق روزهای خنده و کافی شاپ!

تو از تنهایی به جمع آمدی

من از جمع منها شدم.

همه چیز بوی درخت قارقار می دهد

همه چیز بوی دیوار می دهد.

مرا در چهارراه جهان کودک - باز هم عدد-

از نردبان عابر بالا بردند - بی آنکه بالا رود-

و هفت بار محکوم کردند

به دیدن قله ی همیشه بلند دماوند.

من

بار ششم

مردم.

این آب معدنی که می خورید خون من است.

این نان باگتی که گدایی می کنید

جسم من.

آهای مورچه ای که هر روز می چسبی به فیل کف کفش ما!

آهای پشه ی دیرخواب من

نقش بر دیوار!

خواب را تعریف کنید

اگر به خیسی مرگ نیست،

اگر آن چمنزار هفده سالگی را

یکبار دیگر می بینم،

اگر قرارست با بوسه ی دیازپام بیدار شوم

و با قهوه ای به خواب روم.

آهای سفید برفی!

منم استنلی کوبریک!

تکیه گاه سست این روزهای پاکتی.

تاریخ مصرف خاطره ات گذشت

ای دختر همسایه!

اینک

من ضمیر ناخودآگاه سوم شخص جمع غایب نسل ضد هوایی هستم.

نسل یوگی و دوستان،

نسل نارنجک های پلاستیکی

نسل بلوجین زیکو و توپ شقایق.

یاور همیشه مومن!

ای رفیق مانده استخوان بر پوست!

تفاله ی قهوه ات را انگشت نزده

کجا رفتی؟

مگر نمی دانستی

فال ما همیشه از تفاله درآمده؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 دی ماه 1388

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠
تگ ها :