خط را نگهدار!
رفتم تو. برایم فرقی نداشت که خلوت باشد یا شلوغ. بارانی نپوشیده بودم که بخواهم یقه اش را بالا بزنم. اسکناس را گذاشتم روی پیشخوان. یک تلویزیون چهارده اینچ سیاه سفید برفکی روشن بود. صدای شاگرد مغازه از پشت یک ردیف پوشک درآمد که گفت: مگه نبینمش. اوستاش حرکتی به کمرش داد و زل زد تو چشمم و گفت: نخی نداریم. دستم را فروکردم توی جیبم و گفتم: پس یه پاکتشو بده. لبش از دو طرف کش آمد و خودش را کشید جلوی قفسه ی سیگارها و گفت: اونم نداریم. یک بسته شکلات از جلویش برداشتم و عقب گرد کردم. اسکناس هنوز روی شیشه بود. دم در برگشتم و گفتم: مثکه خیلی سوختی! تا شکمش را از فاصله ی باریک بین قفسه ها بگذراند، زده بودم توی تاریکی کوچه و تیر چراغ برق را هم رد کرده بودم. چیزی که فراوان بود بقالی بود، بقالی هایی که آدم را نمی شناختند. آنها هم تا دیروز مرا نمی شناختند. چراغ راهرو را که زدم هنوز فحش می دادند. توی راه پله پسر چهارده پانزده ساله ی صاحبخانه جلویم سبز شد. لباس ورزشی تنش بود. هیچوقت حرفی نزده بودیم، زد به بازویم و گفت: آقا ایول! خوب حالشونو گرفتی. یعنی این بچه هم همیشه می دانست من چه کاره ام. گفتم: شکلات می خوری. بسته را گرفتم جلویش. یکی برداشت، صدایش را پایین آورد و گفت: باید ریخت بابامو می دیدین، گفت امسال دیگه بایس پاشن. باباش صد بار شغلم را پرسیده بود. حق داشت کی به گوشه کنارها توجه می کند. هنوز داشت می خندید که اینو گفت. گفتم: بکش کنار بچه. از کنارش که رد شدم مطمئن بودم اگر برعکس شده بود الان داشت پشت در تو کفش هامون آب می ریخت. در خانه را که باز کردم تلویزیون روشن بود. زنم بافتنی را گذاشت کنار و بلند شد و گفت: چت شد تو؟ نگفت سلام. نگفت مگه از استادیوم تا خونه چقدر راهه؟ حس کردم چقدر شکل برادرش شده و عقم گرفت، فقط سبیل کم داشت. گفتم: شام چی داریم؟ همانجور کاپشن تنم بود، کفش پایم بود. میل بافتنی بدجوری چشمک می زد. گفت: از عصر صد نفر زنگ زدن. نگفتم خب. تا دو ساعت پیش فکر نمی کردم صد تا آشنا داشته باشیم. گفت: چیه خشکت زده؟ بیا نیگا کن. آستینم را که کشید فکر کردم یعنی گریه هم کرده؟ تا دم پنجره آستینم را کشید. برایش مهم نبود با کفش از رو فرش رد می شدم. یکی از شیشه های آشپزخانه شکسته بود. کیسه نایلون چسبانده بود. گفتم: فردا عوضش می کنم. گفت: اگه من سر گاز بودم کور می شدم. چشمهاش به اندازه ی یک پیرزن سی ساله جذاب بود. گفت: حالا حتما توبیخت می کنن. گفتم: چیزی نپختی که. گفت: شکلات خریدی؟ کم کم داشت من را می دید.گفتم: بیا دهنتو شیرین کن، از فردا اداره هم نمی رم. دستش مثل منقار لاشخور تو هوا خشک شد. گفت: به اداره چه ربطی داره؟ دوست داشتم عذابش بدم. گفتم: رییس مون از طرفدارای سرسخت اوناس. نشست وسط آشپزخانه. دلم برایش سوخت. زیر بازویش را گرفتم و گفتم: اصلا رییسمون نمی دونه من شغل دومم چیه؟ به اینجا که رسیدم یاد بچه ی صاحبخانه افتادم و حرف به سقف دهانم ماسید. دستشو کشید و همانجور که نگاهش به راه آب بود جیغ زد:... ولم کن. بند دلم پاره شد. از آن یکی دستم شکلات ها دانه دانه می خورد رو کاشی های سرد و خط خطی آشپزخانه. ولش کردم. تلو تلو خوردم تا کوچه. خداییش بود توی راه پله سینه به سینه نشدم با مردک. می دانستم زنم الان ولو شده روی کاشی ها و همه را بسته به فحش، اول از همه شانس مادر مرده ی خودش را. باد که به صورتم خورد گفتم برم بپرسم ببینم خودش دیده یا برایش تعریف کرده اند که نرفتم نپرسیدم و نفهمیدم. دیوار را گرفتم و رفتم، گفتم می رم تا جایی که دیوار قطع شه، هرجا پیچید پیچیدم، هرجا فرو رفت فرو رفتم. از اینکه آدم روی خط صاف بدود خیلی بهتر بود. از اینکه خودم را با آخرین بازیکن میزان کنم خیلی بهتر بود، دقیقه ی نود بود نمی دانم. ولی خیلی آخرها بود. من فقط دیدم دارند هلم می دهند، حتا یکی سینه ی عرق کرده اش را کوبید به قفسه سینه ام که نفسم گرفت. گل آفساید را که خورده بودند- هرچند کی می دانست- همه برگشته بودند سمت من. داور هم به پرچمم نگاه کرده بود لابد. من نزدیک مرکز زمین بودم، حتا داشتم به مرکز زمین می رسیدم. خسته شده بودم از اینکه روی آن خط لعنتی بدوم، بچه که بودم همه اش فکر می کردم راننده های اتوبوس چه جوری یک مسیر را هزار دفعه می آیند و می روند و دق نمی کنند، آدم بچه که هست خیلی فکرها می کند، بچه اگر فکر نکند اشکالی ندارد. دیوار قطع نشد. خسته شدم، بریدم. رسیدم به یک نوری. در را فشار دادم، دلنگی صدا داد، بوی قهوه زد توی دماغم. نشستم پشت میز گردی که یکی آن طرفش داشت کتاب می خواند. گفت: خواهش می کنم. بوی قهوه را دوست داشتم ولی همه می گفتند بی خوابت می کند نخور. نخورده بودم. یکی وایستاد پهلویم. سرم را بلند نکردم که نشناسدم. وسط زمین که دوربین ها را رو به خودم دیدم می دانستم شهرت مایه ی دردسرم خواهد شد. اولین اسم را بلند خواندم: قهوه فرانسه. شاید خیلی بلند گفتم چون طرف که کتاب می خواند سرش را بلند کرد. دیدم یک مداد قشنگ تراشیده شده دستش است و عینک ظریفی زده. سیگارش توی جا سیگاری که یک خاج گنده وسطش بود دود می کرد. گفتم: شما فوتبال تماشا می کنین؟ چیزی شبیه پوزخند زد و انگار نگفته باشم گفت: چی؟ گفتم: خدا رو شکر!
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:٢٦ ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢۳
تگ ها :
نظرات ()


