هنوز
همسايه ها بر طبل خوشبختی می کوبند
مادر بزرگ در اتاق بغلی نفس می کشد
توپ شليک می شود
ماهی لختی درنگ می کند
شايد
و سالی روی سالی می لغزد
مادربزرگ سرفه می کند
بوی نخودچی می آيد
آسمان زيادی آبيست
لحاف را تا چانه ام بالا کشيده ام
وخروس می خواند
سماور قل قل نمی کند
استکان ها به هم نمی خورند
و کوبه ی در را کسی جان نمی دهد
درخت مو به ميله ای مرده است
و اگر بلند شوم
حوض را تا گلو لجن گرفته
تيرک های چوبی سقف پررنگ تر شده اند
و کبوتری آن بالا يک سال پيرتر شده است
دستانم را در خنکای بالش فرو می برم
روز نو در چهارچوب پنجره می درخشد
و مادربزرگ هنوز نفس می کشد.
مادر بزرگ در اتاق بغلی نفس می کشد
توپ شليک می شود
ماهی لختی درنگ می کند
شايد
و سالی روی سالی می لغزد
مادربزرگ سرفه می کند
بوی نخودچی می آيد
آسمان زيادی آبيست
لحاف را تا چانه ام بالا کشيده ام
وخروس می خواند
سماور قل قل نمی کند
استکان ها به هم نمی خورند
و کوبه ی در را کسی جان نمی دهد
درخت مو به ميله ای مرده است
و اگر بلند شوم
حوض را تا گلو لجن گرفته
تيرک های چوبی سقف پررنگ تر شده اند
و کبوتری آن بالا يک سال پيرتر شده است
دستانم را در خنکای بالش فرو می برم
روز نو در چهارچوب پنجره می درخشد
و مادربزرگ هنوز نفس می کشد.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٥٩ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٦
تگ ها :
نظرات ()


