بهاريه

دلم گرفته
آن اندازه كه انگار...
حالم خوش...
كه تو...
و بهار
بي رونق تر از هرسال.
كسي به اسم صدايم...
و دستي...
و نگاهي...
و درخشش ستاره اي در كنج چشمان ريزت...
آن هنگام كه از اولين ها مي گفتي.
و سر انگشتي
خط لبم را ترسيم نمي كند.
و ترسم
ديگر از هيچ
كه تو...
و اين تابستان كه بگذرد
سه پاييز مي شود
كه بي من پير شده اي.
و من...
و پوست تنم...
كه از هرچيز به تو نزديك تر بود
سه اسفند مي شود
كه جا مانده است.
و تو...
و آن كفش هاي قرمز تختت...
و آن بالاپوش هاي گذشته ات...
و آغوشي
كه فراموشي بود
و دهان كجي به مرگ
و بيشتر به زندگي.
و تو مي گفتي: هزار بهار هم كه بيايد...
و من مي گفتم: هزار بار بي خيال!
حال
دلم گرفته
آن اندازه كه انگار...
حالم خوش...
كه تو...
و بهار
بي رونق تر از هرسال.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٧
تگ ها :