تعطیلات نوروز را چگونه گذراندید؟
کسی می گفت:
((زندگی جز جزئیات احمقانه نیست
و جاودانگی را دیگر
هرگز
در زنی
جستجو نکن.))
نگاهی به عقربه ها انداختم
و گفتم:
((باشد!))
آل رد/مجموعه خاطرات پنهانی/فصل ششم
29
امروز صنعت نفت ملی شد. ما خیلی خوشحالیم. ما کشورمان را دوست داریم. کشور ما ایران است. ایران کشور بزرگی است. مادرم می گوید فکر کن اگر در اتیوپی به دنیا می آمدی چه می شد؟پدرم می گوید تو نصف شب به دنیا آمدی. روزبه می گوید اتیوپی دکتر مصدق ندارد. علی می گوید هرجا به از اینجا. من یک دوربین کادو گرفتم. سی و شش تا عکس از لیوان های نیمه خالی گرفتم. رز می گوید تو عاشق همین آب و خاک و کثافتکاریها هستی دیگر. امروز ماهیم مرد. کردمش داخل قوطی کبریت و رویش نوشتم ...از مردن در سرزمینیست که مزد گورکن...بعد خاکش کردم جلوی بارگاهمان. امروز یک شعر هم نوشتم اینجوری شروع می شود: در سالگرد خطای پدرم. خواهرم برایم کتاب خریده. اگر روی آنها بروم قدم حتا از خدا هم بالاتر می زند. شاید از دکتر مصدق هم بلندتر شوم.
30
امروز یک روز اضافی است. امروز را می توانم حسابی حرام کنم. اصلا ناراحت نیستم که امروز می رود تا چهار سال دیگر. اگر ستاره ی هالی سیصد سال یکبار بیاید و هر سی سال یک بار هم کسوف شود من بالا پشت بام برو نیستم. تو ارتفاع نافم درد می گیرد. مادرم می گوید زردآب داری. پدرم می گوید نترس بچه! خواهرم می گوید بپا باز نیفتی پایین. رز می گوید ما تا کی باید بی آنتن باشیم؟ ساعت چهار و چند دقیقه هیچ اتفاقی نیفتاد. تلویزیون خاموش بود. ما هرکدام در یک اتاق به صدای ترقه ها گوش دادیم و خیلی خوشحال شدیم که هیچ اتفاقی نیفتاد. من هر روز صبح که بیدار می شوم خوشحالم که شب هیچ اتفاقی نیفتاده. یکی می گفت پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد. می ترسم فکر کنم. بعد از ترقه ها رفتیم خانه ی پدرم. مادرم همیشه بعد ترقه ها چشمانش سرخ است. آخر آن وقت ها که ترقه نبود مادربزرگ چشمانش سبز بود. انارها سرخ بودند و من از ترس خروس خودم را خیس می کردم و سال تحویل می شد. چه دوران باشکوهی بود! صورتم را بزرگترها تفمال می کردند و من هی با پشت آستین لباس نوام می کشیدم به گونه هایم و پدرم می گفت نکن بچه! من هم با همه قهر می کردم می رفتم توی پستو که پر از مرده بود و با انگشتم توی کاهگل ها را گود می کردم و می گفتم عید بی شعور!
1
حسابی خوش می گذرد. کوه ها از کنارمان می گذرند دکل های برق درخت های تک و تنها. ریل نمی گذرد. علی می گوید این دکل ها... این دکل ها را که می بینم دلم می گیرد. از دکل عکس می گیرم. زودتر از آن که بگیرم می گذرد. عکس که ظاهر می شود تنها یک مستطیل آبیست ولی باز دل همه مان می گیرد. رز روی صندلی عقب خوابیده. خواب ترقه می بیند و عطری که برایش خریدم. عطر بو نمی دهد تا جدایی نیاورد. داخل مه می شویم. پدرم می گوید شیشه را نکش پایین بچه! مادرم می گوید امن یجیب المضطر... خواهرم می گوید گاز داره کلی بچه اینجا خفه شدن. دماغم را به شیشه می چسبانم. کندوان به زیرزمین می ماند به لحاف کرسی.
2
دشت ترکمن زیباست. دشت ترکمن به هیچ کوه و برآمدگی نمی رسد. هوا ابریست. نم به صورتت می خورد. رز می گوید آنجا... شتری کنار جاده راه می رود. دوربین را سمتش می گیرم. نمی گوید سیب. اخم کرده. عکسش خراب می شود. تنهاست و غم خواری ندارد. به سمت مرز می رود. نیم تنه بیرون می آیم و داد می زنم صنعت نفت سه روز است ملی شده کجا می روی شتر جان؟ اگر پاسپورت داشتیم می رفتیم آنجا که شتر رفت. رز می گوید می روم آنجا که تو نباشی. جز اسراییل همه جا می تواند برود که من نباشم. مادرم می گوید تا سر کوچه بیشتر نمی روی ها. پدرم می گوید باید فکر رفتن باشی. می گویم همه رفتنی اند. علی می گوید هشت ساعت کار هشت ساعت خواب هشت ساعت تفریح. روزبه می گوید هرجا برویم مشکلاتمان را هم می بریم. می گویم برویم جمعه بازار. روسری های ترکمن می خریم که درونشان گل روییده. حجاب متانت است.
3
برگشتیم. شهر سر جایش بود. دزد خانه مان را نزده بود. لوله ای نترکیده بود. بی ترس از خروس رفتم توالت. پدرم فلکه آب را بسته بود. مادرم گفت تو آفتابه آب هست. خانه بوی مرده می داد. بوی سرما. بوی عشقی که در سفر جا گذاشته بودم دختر داخل پمپ بنزین که عینک آفتابی زده بود و موهایش را چتری ریخته بود توی پیشانیش. کلاهی که عید سر آدم می گذارد از روز سوم به چشم می آید. رز تلویزیون را روشن می کند. هیچ چیز فرق نکرده.
4
چه کنیم؟ به هم گیر بدهیم تا روزها بگذرند.
5
دندانم درد گرفته بود. گفتم عجب دردی! در تنها درمانگاهی که باز بود انبر را انداختند داخل دهانم و خون پاشید به سر و روی دکتر. روی پیشانیش لکه های خون بود و همه چیز شکل درد بود. گفت تف کن تف کن ما رو ننداز به دردسر شب عیدی. تف کردم. کاسه را سیل خون برداشت. تف کردم. شب عید را خون برداشت و عیدی را و ماهی نارنجی قرمز شد. دو نفر از لای در دزدکی نگاه می کردند. کسی تا آنوقت گریه ی مرا ندیده بود جز زن هایی که دوستشان داشتم. دست دکتر را گرفتم. نوک انگشتانم هم درد پرپر می زد. توی راه پله سرم را گذاشتم در زاویه ی دیوار و یک دل سیر عید را گریه کردم. دیگر درد از عجب گذشته بود. پدرم گفت چته کولی بازی در میاری؟ بچه های دیگه رم ترسوندی. یکی دستش رفت سمت دکمه ی شلوارم. جیغ زدم و کولی بازی در آوردم. سفید پوش گفت دیگه نیارینش اینجا. پدرم گفت خاک بر سرت! مردی تو؟ رز زیر بغلم را گرفت و پله ها را تلو تلو خوردیم.
6
از امروز رفتم سر کار مثل پدرهای وظیفه شناس. جای خالی دندانم درد می کند.
7
خیابان ها خیلی خلوتند. آدم دلش برای ترافیک و کثافت تنگ می شود. جای خالی دندانم درد می کند.
8
امروز پاسپورتمان آمد. حالا می توانیم برویم آنجا که شتر رفت البته به جز اسراییل که صنعت نفتش ملی نیست. جای خالی دندانم درد می کند.
9
می رویم سینما. چقدر خوش می گذرد. کسی می گوید از کارگردانش بپرس ببین به روح اعتقاد دارد. نمی دانم چرا در سینماها از این پاکت ها که در هواپیما می دهند نمی دهند.
10
در بولوار راه می رویم. سالی یک ماشین از کنارمان می گذرد. تمامی دیسکوها کافه ها کاباره ها به دلیل تعطیلات عید تعطیلند. من دستم روی لپم است رز می گوید این هم از عید.
11
می گویم مردم از خوشی چطور است بچه ای به دنیا بیاوریم و شادی هایمان را با او قسمت کنیم. همه موافقند جز خود بچه.
12
روز عزیزیست که به وصف در نیاید. همچنان دست دندانپزشک ها در دهانم است. امروز تازه با خبر شدم گوش فیل فروش محل سابقمان مرده. رفته بودم برای آجرهای خانه ی خراب شده ی پدرم گریه کنم که آگهی پیرمرد را دیدم و دیگر گریه نکردم. دنبال همدردی می گشتم که بنشینیم با هم غصه بخوریم و آه بکشیم به یاد ایام. ولی دوست هم نوستالژیم چندان قضیه را جدی نگرفت. آخر می دانید عاشق شده و آدم وقتی عشق را پیدا می کند دیگر دلش گشاد می شود و از دیدن دکل های تنها غمش نمی گیرد حتا از سوسک و خروس و کندوان هم دیگر نمی ترسد و دیگر نمی پرسد دکه ی یک بامیه فروش چرا باید در طرح توسعه ی دانشگاه بیفتد. عشق خیلی چیزها را حل می کند.
13
به کوری چشم دوازده روزی که گذشت و سیصد و پنجاه و دو روزی که خواهد آمد خیلی روز نحسی بود.
نظرات ()


