ناگهان آرامش
باز آن نااميدي مزمن مانند حفره اي در چشمخانه فراخ شد و مرا با هرچه در اطرافم بود به درون كشيد. يك سبكيِ خيالگون به سراغم آمد و آسوده به پشتي صندلي تكيه دادم. ديگر انتظار شنيدن صداي كوبش در يا زق و زق تلفن را نداشتم و اگر باد تمام شكوفه هاي درخت گيلاس را هم مي روبيد به حالم فرقي نمي كرد. چيزي در فشارم نمي گذاشت، حلقه اي چون مار به دور انگشتم نچرخيده بود و كمربندي اندامم را به دو نيم نمي كرد. صفحه مدت ها پيش به كوتاهترين دايره رسيده بود و سوزن ساعت ها بود كه دور هيچ مي زد. گوشنوازترين موسيقي ها وقتي به سكوت برسد تازه خلسه آغاز مي شود، چون كناره اي سنگي كه به ماسه بينجامد. اين حال براي من به پكي عميق مي ماند، به لاجرعه بالا رفتن، به چراغ هاي سقفي گرد كه نورشان آرام آرام پيش از يك بيهوشي كامل پخش مي شود. شايد تنها دو كلمه گوياي اين آرامش باشد، خلسه ي فقدان. فقدان مرا به ضعف مي كشد، به دردي از درون، به در خود پيچيدني مارگون، به فريادي كه نمي زنم و بعد، ناگهان آرامش، چون جزيره اي از بخار سر بر مي آورد و مرا در بر مي گيرد. در آن زمان ديگر نه برايم چيزي زيبا مي نمايد نه زشت. نه خودم را گناهكار مي دانم نه ديگراني را كه نابودشان كرده ام قرباني. ديگر صداي زني را نمي شنوم كه مي گفت من مثبت بودن را از او گرفته ام و من بودم كه تمام پنجره هاي خوش بيني را به رويش بسته ام. صداي پدري را كه با بغض مي گفت مي توانم بروم و هر غلطي كه مي خواهم بكنم. و زندگيش همانجا ته كشيد. صداي تمام كساني را كه دوستم داشته اند و من با وسواسي بيمارگونه دست به هر كاري زده ام يا نزده ام در انتها تنها تباهي آنها را به تماشا نشسته ام. از آن گذشته خلسه ي فقدان، خاطره ي عكس مبهم جنيني را هم از يادم مي برد كه با انگشتش كه هنوز كامل شكل نگرفته بود به بالا اشاره مي كرد و يك عمر مرا با پرسشي تنها گذاشت. در اين حال خدا برايم مفهومي واهي براي تغيير شرايط تعريف نمي شود كه ديگر شرايطي نيست كه همه، چون پوشالهايي از تنم ريخته اند و از آن بالاتر، تغيير، بي معناترين واژه ي بشري شده، گويي هزار بار تكرارش كرده باشي كه عشق چون به صد تكرار رسيد از معنا افتاد...
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٢
تگ ها :
نظرات ()


