101 راه برای اینکه از راه ادبیات پولدار شوید.

آیا شما نویسنده یا شاعری هستید که فکر می کنید نمی توان از راه ادبیات پول درآورد؟ آیا شما هشت تان گروی نه تان است؟ آیا شپش و خرده بیسکوییت در جیب تان قاپ می اندازند؟ آیا از عهده ی پرداخت هزینه ی مهدکودک فرزند دلبندتان برنمی آیید چون کار فرهنگی می کنید؟ آیا حساب بانکی تان مثل وجدان تان پاک پاک است؟ آیا همسر محترم تان کم مانده شما را هم با زباله ها ساعت نه شب بگذارد دم در؟ آیا وقتی جایزه ی مشترک می گیرید ترجیح می دهید تندیس را نصف کنند نه جایزه ی نقدی را و از ناراحتی می خواهید جایزه دهنده را نصف کنید؟ آیا وقتی در اتوبوس دارید له می شوید به خودتان دلداری می دهید که بین مردم باید نفس کشید؟ آیا در رستوران فقط کوبیده سفارش می دهید و در زیر میز پول های کیف تان را با انگشت می شمارید؟ آیا هر کتابی را که بر می دارید اول به پشت جلدش نگاه می کنید بعد به محتوایش؟ آیا سعی می کنید فرزند دلبندتان را فاضل بار بیاورید در حالی که همکلاسی هایش به دبی دبی می روند؟ آیا چشم دیدن باجناق تان را ندارید؟ آیا وقتی می بینید همینگوی با پول مقاله هایی که می نوشت در پاریس می گشت و می خورد و می نوشید خل نمی شوید و دلتان نمی خواهد خودتان را از پنجره ی آپارتمان اجاره ای تان پرت کنید روی اولین موشی که از وسط کوچه می گذرد؟ آیا حق التحریر مقاله ها و مطالب تان در مجلات و روزنامه ها را مدام ذهنی جمع می زنید و مسوول صفحه می گوید حرف پولو نزن، مجله ورشکسته اس؟ آیا گاهی به فلافل فروش محله با حسرت نگاه نمی کنید؟ آیا شما هم مثل بازنشسته ها طعم زردآلو را فراموش کرده اید؟ آیا صفرهای گوشت بسته بندی شده را چند بار می شمارید و هر بار به نتیجه ی متفاوتی می رسید؟ آیا شما هم معتقدید قبل از خواب نباید حرف پول زد؟ آیا شما هم معتقدید اول صبح نباید حرف پول زد؟ آیا یک بسته هزاری را نمی توانید تا آخر بشمرید و تف کم می آورید؟ آیا به نظرتان تصویر تلویزیون های ال سی دی آن صمیمیت تلویزیون های قدیم را ندارند؟ آیا سکه های شب عروسی را زده اید به بدن یا بدن را زده اید به آنها؟ آیا به مسابقه ای ادبی در شهرستان رفته اید که اگر برنده نمی شدید و جایزه را همان جا آب نمی کردید باید در آن شهر می ماندید و روزگار می گذراندید و تا الان چند سالی می شد که عکس تان را هر ماه روزنامه های کثیرالانزجار چاپ می کردند و زیرش می نوشتند مدتیست از خانه خارج شده؟ آیا به نظرتان سرعت ارسال قبض های آب و برق و تلفن بالا نرفته؟ آیا گلدان هایی را که مسوول محترم ساختمان از محل شارژ ساختمان می خرد و در راهرو می گذارد نمی خواهید بکوبید توی مخ نویسنده ی کتاب چگونه از گل های آپارتمانی محافظت کنیم؟ آیا نان باگت را از لیست خریدتان حذف کرده اید؟ آیا مزه ی پسته به نظرتان یک مزه ی دور و فراموش شده مربوط به دوران بلفی و لی لی بیت و موش کوهستان و عصر مفرغ نمی آید؟ آیا گاهی این جمله از ذهن تان عبور نمی کند " ...س خوار بالزاک"؟آیا شما هم معتقدید آدم فقط بدن سالم داشته باشه، هیچی نداشت هم نداشت؟ یا اعتقاد دارید همین که شب ها سر راحت بر بالین می گذارید کافیست؟ آیا شما هم نمی دانید نام درست این ماشین چیست: لکسوس؟ لگسوز؟ لکسوز؟ لگسوس؟ آیا وقتی به پول فکر می کنید احساس می کنید چند کیلومتر از انسانیت دور شده اید؟ آیا روزنامه که توقیف می شود انگار پدرتان مرده؟ آیا گاهی فکر می کنید نوشتن سنگ قبر تنها نوشتنی است که بالایش پول می دهند؟ آیا به نظر شما بادکنک یا چس فیل فروشی شغل پردرآمدی نمی آید؟ آیا ناشرتان از کم اهمیت بودن پنج درصد بالا پایین سخنرانی نکرده و شما در ذهن تان حساب نکرده اید بیست تا پنج درصد می کند صددرصد؟ آیا یک روز درمیان فکر نمی کنید مانع ازدواج همسرتان با یک چاقاله فروش خوشبخت شده اید؟ آیا هرچه به موعد قسط ها نزدیک می شوید از کتاب خواندن دور نمی شوید؟ آیا پیتزا و فری کثافت را دشمن کتابخوانی مردم می دانید؟ آیا معتقدید انسان زاده شده تا رنج بکشد؟ آیا شب ها بیخوابی به سرتان می زند، در خانه راه می روید، به کنار پنجره می آیید و می بینید آنهایی که گردنشان را تبر نمی زند مثل خرس خوابیده اند و شما در عوض جاودانه شده اید؟! اگر به تمام سوالات بالا جواب مثبت دادید معلوم است شما هم هنوز هیچکدام از 101 راه پولدار شدن از راه ادبیات را پیدا نکرده اید.       

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥
تگ ها :