كانگورو

ـ آخرش چند؟
يه قيمت ما مي گيم يكي هم اون. يه چيزي بين اش با هم كنار ميايم. گه به اين زندگي! از بچگي بدم ميومده از چونه. بابام كه دستشو مي برد طرف جيبش، مي زدم به يه بهانه اي بيرون. دم در واميستادم. پريد از اتاق بيرون، همونطور رفت تو بغل ارسطو مثه ماچه سگ زخمي زد زير گريه. ارسطو هم نامردي نمي كرد و براي دلداري حسابي باهاش ورمي رفت. زنك شيكمش سه بار پيل خورده بود، مچ پاشم كه ديگه نگو.
ـ چيكارش كردي الاغ؟
كاريش نكرده بودم. وقتي ديدش زرد كرد. گه تو اين شانس! يه بارم كه ما دلو زديم به دريا و گول اين الدنگا رو خورديم اين زنيكه سوسه مياد. بچه ها دورشون جمع شدن و با هزار دوز و كلك و من بميرم تو بميري طرفو از بغل ارسطو كندن و فرستادنش تو اتاق. رد دستهاي ارسطو تنشو كرده بود عينهو لبو. چپ چپ به زيپ شلوارم نيگا مي كرد. دكمه هامو بستم، با دست زدمش كنار و رفتم بيرون.
ـ ماشالله چه سرعت عملي داري؟
ـ تا اومد تو تمام...خاك بر سرت.
ـ ديگه بميري واست حجله نمي ذارن...يعني من نمي ذارم بذارن.
ـ چي زر مي زنين واسه خودتون؟
ـ احمق جان! يعني هيچي به هيچي؟
بدجوري كنفت شدن، منتظر بودن كاري صورت بدم تا بيان پشت در و اي يار مبارك بادا بخونن.
ـ به ما ربطي نداره، دنگتو بايد بدي.
اينو محمد گفت كه موهاش خيلي وقت بود عقب نشسته بود. مي گفتن واسه همين كاراشه. هرچي مي ديد مي ماليد به سرش. هميشه خدا كله اش بو سنده سگ مي داد. گفتم: نترس، مي دم.
رفتم دم در، كفشامو كشيدم به پام. خم كه شدم زنيكه رو ديدم كله شو از لاي در آورده بود بيرون، تعجب كرده بود چرا كسي نرفته سراغش. ارسطو داشت مي رفت سمت اتاق.
ـ اين بيچاره تا دست داره غم نداره.
منو مي گفت. كركر خنده شون رفت هوا. بندامو نبستم. خوش داشتم شل شلكي كفش پام كنم، اصلا اگه به من بود كمربندم نمي بستم. پولو گذاشتم رو جاكفشي كه تنها دكور خونه ي محمد بود، گذاشته بودش اونجا دم در كه يعني بگه اينجا وسايل زندگيم داره و طرف تا از در مياد تو با ديدن موكتها جا نخوره. تو اتاقم يه دشك چركمرد پهن بود كه رنگ گلهاي درشتش عين ورق هاي دل و خشت رفته بود.
ـ مگه نمي دونين؟ اين فقط مو و ناخناش بلند ميشه!
اينو جواد گفت. پشتم بهشون بود. بار دومي بود كه پشيمون مي شدم از رفاقت با اين جماعت. يكي رو كه مي اوردن ول مي شدن گوشه ي ديوار و يكي يكي مي رفتن تو. من كتري سياهه رو كه دقيق چهار استكان جا داشت مي ذاشتم روي گاز كثافت كه مال صابخونه بود و يه جورايي خودمو سرگرم مي كردم تا كارشون تموم شه، طرف بره و بشينيم حكم بازي كنيم. بار اول اون روز بود كه دست و پامو گرفتن و انداختن تو اتاق. درم بستن روم. برگشتم. دختره نشسته بود وسط دشك. مچ پاش بدك نبود. به من يه مچ پا نشون بدين تا بگم طرف چيكارس. دشكو دور زدم، پام خورد به كوله پشتي دختره، درش باز بود، از توش كتاب فارسي دوم دبيرستان زد بيرون با يه دفترچه كه قشنگ با نايلون جلد شده بود. اين دفترچه هه رفت رو مخم و حالمو گهي كرد. يه خودكار داشتم تو جيب جلوي پيرهنم محض كلاس. دادمش به دختره. شيكمش صاف صاف بود با يه كم كرك، هنوز پيل نياورده بود كه لاش چرك جمع شه. درو بستم پشت سرم.
تاكسي ترمز زد جلوم. نشستم عقب. يه زنه بود داشت بيرونو نيگا مي كرد. پاش تا زانو فرو رفته بود تو تاريكي و ديده نمي شد. سوم راهنمايي كه رفتيم بچه ها دست برداشتند، يعني شايد جذابيتشو براشون از دست داد. سال اول و دوم هركس مي خواست بشينه سر جاش بايد قبلش كلي اقدامات امنيتي انجام مي داد وگرنه يه هو مي ديدي عين فنر پريد هوا. يه بار معلم علوم مون دو تا از بچه هاي رديف دومو انداخت بيرون. من كه قدم بلند بود و ته كلاس مي نشستم نديدم چي كار كردن. بچه هاي جلو گفتن داشتن با هم ور مي رفتن، فكرشو بكن جلو چشم آقا. سال سوم بچه ها بي خيال همديگه شدن. تابستون خير سرمون مي رفتيم كلاس تقويتي برا تجديديامون، پولامونو مي ذاشتيم رو هم، زنگ تفريح دور شعبوني دربون مدرسه رو شلوغ مي كرديم و يكي مي زد بيرون، مي رفت از يه بابايي كه با وانت، طالبي مي فروخت يكي مي خريد و زير پيرهنش مي گرفت و ميومد تو. همه دنبالش راه مي افتاديم. يه سوراخ قد پنج تومني روش مي انداختيم و يكي يكي مي رفتيم پشت ديوار كارگاه حرفه و فن كه اون سر حياط بود و يه كاج داشت كه از بالاش كلاغا گه مي زدن به سر و كله ي آدم.
زنه همچين مغازه ها را نيگا مي كرد كه انگار مي خواد بخورتشون. اين زنا اينجورين بفهمن نيگاشون مي كني خودشونو مي زنن به كوچه ي علي چپ. اصلا كاراشون معلوم نيس. همچين مي تونن خونسرد باشن وقتي تو دلشون له له مي زنه كه آدم چهارشاخ مي مونه.
پياده كه شدم صاف رفتم تو شيكم صفي. صفي سال آخر اومد دبيرستان ما، چون اسمش علي بود كه فراوون تو كلاس داشتيم به فاميل صداش مي زديم. رنگش پريده بود. حال و احوالي كرديم. گفت: چيكاره اي؟ گفتم: علاف. ساعت نه و نيم بود و حوصله نداشتم برم خونه. راه افتاديم. گفت: اول بريم درمونگاه من يه آمپول بزنم.
درمونگاه همچين بو الكل مي داد كه رد آمپولم درد گرفت. تزريقاتيه يه يارويي بود كه شل مي زد يه خال گوشتيِ مرده شوري هم رو لپش داشت. مرتيكه هركدوم از انكشتاش به كلفتي مچ دست من بود. آروم تو گوش صفي گفتم: بپا! طرف دو تا دستشو نذاره رو شونه هات. ناي خنديدن نداشت. لخ لخ رفت تو اتاق و صداي زيپش اومد كه كشيد پايين. ياد يه ساعت پيش افتادم حالم گرفته شد. يارو جلوي روپوش لكدارشو هم اورد و رفت تو، حال نداشت دكمه هاشو ببنده. يه تابلو به ديوار زده بودن كه آدم غمش مي گرفت. يه منظره ي برفي كوفتي بود كه گه مي زد تو حال آدم. يارو تو دمپايي هاش كه لكه هاي رنگ روش خشك شده بود عينهو مجسمه ي شلختگي ظاهر شد تو درگاه. گفت: برو كمك رفيقت. فكري بودم كه مگه چه آمپولي زده كه صفي با رنگ عينهو گچ دبوار جلو پام خورد زمين. نصف تنش هنوز پشت پرده ي سفيد بود. از زير شونه هاش گرفتم، بلندش كردم. مي لرزيد، درد از تو چشمهاش جست مي زد بيرون. ياروهه اومد كمك، گذاشتيمش رو تخت، زيپش هنوز باز بود. دندونهاش به هم مي خورد. ياروهه گفت: طوري نيس. از زور درد لرزش گرفته بود. از لاي دندونهاش كه تق تق به هم مي خورد گفت: پام...پام... چوب شده...چوب. دستشو به جاي آمپولش گرفته بود و رو تخت به كمرش قوس داده بود. ياروهه قي چشمشو با انگشت گرفت و گفت: نفس عميق بكش طوري نيس. يك ربع كه صفي نفس عميق كشيد كمي آروم شد و شل شل زديم از اون سگدوني بيرون. يه ماشين گرفتم. كجكي نشست تو. گفتم: مردك! چيكار كردي با خودت؟ گفت: هيچي...فقط يه اشتباه كردم...بعدش نشاشيدم. فكر كردم با اون حال و اوضاع شوخيش گرفته. نور چراغ هاي زرد اتوبان هي مي افتاد رو صورتش. گفت: لاشيا يه آش و لاشو اورده بودن. خودشون بعدش شاشيدن هيچيشون نشد. مي دوني همه ي ميكربا رو مي شوره و مي بره. از من به تو نصيحت بعدش حتمنِ حتمن بشاش. اومدم بپرسم چرا؟ ولي جلو خودمو گرفتم. تو اين چيزا خنگ خنگ بودم و سوتي مي دادم. يه كم خودشو جا به جا كرد و با كلي غصه گفت: اون قرمساقا هيچيشون نشد. گفتم: برو خدا رو شكر كن ايدز ميدز نگرفتي. همچين نيگام كرد انگار فحش خواهر مادر داده بودم بهش. رسيديم در خونه شون. بردمش تو. تكيه داده بود بهم. گفت: بياتو. كسي نيس. ساعت حدوداي يازده بود. همونجور با كفش رفتم تو نشستم رو مبلي كه نزديكتر بود. يه نوراي مخفي و پخش و پلايي هالو روشن مي كرد. گفت: شام خوردي؟ گفتم: نمي خوام. يه شيشه آب بيار. شيشه رو گرفت جلوم. مردك ليوان نياورده بود. سرمو بالا گرفتم، شيشه رو كج كردم و از فاصله آب ريختم تو دهنم. گفتم: نمي خوري تو؟ جوري به شيشه نيگا كرد انگاري سم توشه. گفت: بشين من الان ميام. يه دري رو وا كرد، چراغو كه زد كاشيارو ديدم تا سقف آبي بود. بلند شدم. يه چرخي زدم تو خونه. از لاي در نيمه باز چشم انداختم تو اتاق خواب. هميشه وسوسه ميشم كشوي زنا رو ديد بزنم. يه جوري آدم كشو رو كه مي كشه و تيكه تيكه لباسارو مياره بيرون و دست مي كشه روشون انگاري تونسته كار طرفو بسازه. صداي بمي بلند شد. بعد، چند تا ديگه. اومدم پشت در توالت. پسر! صفي داشت عربده مي زد. زدم به در. گفتم: مردك! كمك نمي خواي؟ همينجوري داشت داد مي زد. خيلي بايد سخت باشه كه آدم نتونه بشاشه. موهام سيخ شد از نعره هاش، تا اونموقع نديده بودم مرد گنده نعره بزنه. زدم از خونه شون بيرون. تا سركوچه همينجور فكر مي كردم صداشو مي شنوم. پياده رفتم تا سر كوچه مون. سر كوچه يكي زد پس گردنم. نشد يه بار عين آدم سلام عليك كنه يا جفت پا مي گرفت با مغز بري تو آسفالت يا با اون دستاي گنده اش مي خوابوند پس گردن آدم. هميشه هم از پشت سر آدم در ميومد. يك كاره گفت: مخشو زدم. دستمو كشيدم رو گردنم و گفتم: مخ كي رو؟ گفت: مونا ديگه؟ گفتم: عمرن اون به تو پا بده. قيافه حال به هم زني به خودش گرفت و گفت: داره مياد اينجا. گفتم: زكي! اين وقت شب.
يه جورايي لجم گرفته بود.
ـ باورت نميشه بيا ببين.
حميد يه اتاق پشت بوم آپارتمانشون داشت. اتاقه رو اون بالا انگار باب اين كارا ساخته بودن. ننه باباهه نمي فهميدن كي ميره، كي مياد. حميد هم راه به راه به قول خودش دخترا رو مي برد اونجا و خاكشونو مي تكوند. يه چيزي سيخم مي زد برم. گفتم: روز اوليه كه نمي توني كاري بكني. چشماي نافرمش تو حدقه برق زد: روز اول و آخر نداره. واسه ي تست زدن كه نمياد. ياد اون دختره افتادم كه دوم دبيرستان بود. سابقه نداشت تو يه شب دو بار ياد يك نفر بيفتم. از پله هاي خونه شون رفتيم بالا. تو گوشم وزوز كرد: بچپ زير تخت و جيك نزن باقيش با من. يك سنده ي واقعي بود. اينو كه گفت پشتم تير كشيد. تماشاچي مي خواست. گفتم: ببينه بد ضايع ميشه ها! گفت: نميبينه، اگرم ديد به تخمت. تو سياحتتو بكن. هزارتا ازين دخترا فداي تار موي رفيق. خواستم بگم: خر خودتي جاكش باشي! معرفتت بو شاش گرفته. كه نگفتم. دشك رو از رو تخت كشيد و انداخت دو سه متري اونورتر رو زمين. يه پتو انداخت رو تخت كه تا رو موكت ميومد. شك داشتم برم زير تخت يا نه. مي گفتم لابد مي خواد سوژه ام كنه فردا تو محل پر كنه كه سركارم گذاشته بعدش با بچه ها بشينن كلي بخندن به ريشم. فكري بودم كه با لگد بزنم لاي پاش كه زنگو زند. گفتم: چه جوري اين وقته شب اومده بيرون؟ گردنمو گرفت و فشار داد پايين و گفت: به تو چه! گم شو اون زير. خزيدم زير تخت. پاهامو جمع كردم نزنه بيرون. قلبم بدجور مي زد. چند لحظه همه جا ساكت شد. يه كم گوشه ي پتو رو زدم كنار. صداي مونا اومد، بعد صداي نحس حميد كه جوري حرف مي زد انگار نه انگار. بعد دو تا پا اومد رو دشك. مچ پاهاي مونا رو انگار تراشيده بودن. حميد گوساله پاش پر مو بود كه حالمو به هم زد، رو انگشتاي پاشم موهاي دراز و مشكي در اومده بود. نمي دونم چي داشت كه دخترا بهش پا مي دادن، من اگه دختر بودم محال بود با كسي برم رو دشك كه رو انگشتاي پاش اينهمه مو سبز شده باشه. پاها كمي عقب جلو رفتند. مونا يه چيزي گفت تو اين مايه ها كه چرا دشك وسط اتاقه؟ حميد گفت: آخه تخت شيكسته. حقه بازي بود در نوع خودش، جوري گفت كه منم باورم شد تخت شيكسته. دو تا هيكل افتادند جلو روم روي دشك. حميد اينكاره بود حسابي. يه لحظه يادم رفت واقعين، فكر كردم دارم فيلم مي بينم. مونا پلوور كرم رنگشو كشيد به سرش، چشاش كه از يقه زد بيرون، صاف نيگامون افتاد به هم. چند لحظه فقط نيگا كرد. انگار نمي تونست بفهمه يا فكر مي كرد يه گربه اي چيزي زير تخته. حميد متوجه شد و اون هم سرشو گردوند طرفم. مونا همچين جيغي كشيد كه نفسم بند اومد. يقه ي پلوور هنوز تو پيشونيش بود. دستاش همونجوري خشك شده بود. همونجور نشسته بود وسط دشك و جيغ مي زد. حميد دستشو گرفت دم دهنش. دست حميد و پس زد و هلش داد سمت ديوار. آدم از كار دخترا سر در نمياره با اون هيكل لاغرش حميده لندهورو پرت كرد كنار. بعد بلند شد. پلوور رو كشيد رو تنش و روسريشو همينجور انداخت رو سرش. دم در برگشت. چشماش خون بود. رنگش شده بود عين صفي كه از لاي پرده افتاد بيرون. حميد همونجوري پهن زمين بود. به خودش زحمت نمي داد بلند شه. در رو آروم بست و رفت. بلند شدم. سر انگشتام يخ كرده بود. حميد گفت: دختره ي بي جنبه! تو كجا مي ري حالا؟ هيچي نگفتم. اصلا بر نكشتم نيگاش كنم. تو تاريكي از پله ها مي رفتم پايين، قيافه ي مونا جلو چشمم بود. حميد نبايد اون كارو باهاش مي كرد. تو خيابون سوز بدي ميومد. دستامو كردم تو جيبم. سرمو تا وانجا كه مي شد فرو كردم تو يقه ام. دم در كه خواست چيزي بگه و نتونست حسابي خوشگل شده بود.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٥
تگ ها :