به عشق و شعر و تو

شايد ديگر به عشق نينديشم
شايد
ديگر به شعر
خاكسترت را هم در رودخانه ي گنگ ريخته ام
يا رودخانه ي فشم
آخرين نسيم بهاري كه وزيد
نيم تنه ات را به زير كشيد
كه گمانم بود انقلاب هم...
آب كه بالا آورد
ماسه هاي نامت را با خود شست
كه كتيبه اي گمانم...
شايد ديگر بيخودي بيخود نشوم.
و زمستان بعد
دستانم را بر آتشي گرم كنم
كه خاكسترنشين اش نباشم.
كهربايت
تنها مي تواند
كعبه ي كاغذ پاره هاي كتاب چاپ نشده ام باشد
كه آن را هزار بار به تو تقديم نكردم.
بر پله اي نشسته ام
تكه اي از آسمان به سپيد مي زند
انگار به آبي اش چشم ندوخته باشم.
آنجا كه دستان دندانه دار چنار
بر عبور رندانه ام سقف مي بندد
خاك عزيز كودكي ام
به مهربانيِ گذشته است
انگار بكارتم را به عشق و شعر و تو نفروخته باشم.

دو سال از عمر اين وبلاگ گذشت.
شعر بالا تقديم به همه ي آنهايي كه فحش شان دادم و فحشم دادند، حال دادند و حال گرفتند. نمي دانم چرا دوست دارم نام ببرم از همه. شايد براي اينكه به خودم بفهمانم خيلي ها هنوز مرا مي شناسند:به محسن، سپينود، پدرام، حسين، فرشته، آوات،مانا، روزبه، طيب، مريم، علي ها، نازنين، بابك.چه آشنايان كمي دارم!... بسيارشان را از ياد برده ام!!
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۱
تگ ها :