4.

شمشیر در میان رویاهایم گذاشته ام

دارم کلک شان را می کنم

سالهاست رویا می سازم

برای شب ام

حال می دانم

بدون آن

کابوس های روزم بی معناست.

دارم خوابهایم را به گه می کشم

من هستم

پس به گه می اندیشم.

شمشیر در میان رویاهایم گذاشته ام

می خواهم نیشابوری دوباره بسازم.

گذر عمرم را از تناوب دندان دردهایم می فهمم

و انقضای شیرهای پاکتی

و گنده تر شدن دروغ های بشری

اکنون

شبهای رویا و روزهای کابوس را به لجن می کشم

من هستم

پس به لجن می اندیشم

و رویاهایم را یک به یک سر می برم

و آنها را در پیاز و زعفران خوابانده

یک روز در جاده ی چالوس می خورم.

رویا مال ستاره های فیلم هاست

نه مال من - پشه ای در فیلمی مستند در مورد دایناسورها-

من رویاهایم را به یک کاسه آش می فروشم

من هستم

پس به یک کاسه آش می اندیشم.

رویایت مال خودت باشد

اگر سهم من از دنیا تنها غبار بود

تنها خیال بود

و به اندازه ی یک پیرمرد نودساله

از تاریخ انقضایم گذشته است.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥
تگ ها :