چه خوب که نیستی!
نامه ای به جواد ماهزاده
جواد! امروز عصر یک کاسه حلیم خریدیم و چون هوا خوب بود _ می دانی که اینجا هوای خوب نوبر است- نشستیم لب پله های پاساژ. هنوز قاشق را به دهان نبرده بودم که یک زن لاغر که کیسه ای دست اش بود دوان دوان کنار ما ایستاد و دو بار بلند توی صورتم گفت: آش رشته، آش رشته. فکر کردم منظورش این است که کجا آش رشته می فروشند. با دست اشاره کردم به داخل پاساژ. زن خم خم و دوان دوان پیچید توی پاساژ. به کاسه ی حلیم نگاه می کردم و حلیم بین ما سرد می شد. چند لحظه بعد زن ترکه ای آرام و خم تر بیرون آمد. چانه اش توی صورتش فرو رفته بود، مثل ماهی یخ زده نگاهش سرد و خشک بود و دماغش استخوانی تر شده بود. لخ لخ از جلوی من عبور کرد و توی تاریکی و شمشادها فرو رفت. چه خوب که نیستی جواد که این صحنه ها را ببینی! خوش به حال تو که همیشه ی خدا لاغر بوده ای و به خاطر بزرگی شکم از تمام آفریقایی ها، بچه های جنوب کرمان و سیستان و بچه های خیابان های همین تهران سگ مصب خجالت نمی کشی. چه خوب که نیستی جواد!
حامد
پی نوشت: دارم همینطور خودم را عذاب می دهم، شاید آن زن برای نوه اش که هوس آش رشته کرده بوده دنبال آش نذری بوده. چرا گاهی وقت ها عین بز یک جا می ایستم و کاری نمی کنم؟ آخر نمی شد کاری بکنم. به او پول می دادم؟ گدا نبود. یک کاسه آش می خریدم برایش؟ ممکن بود ناراحت شود. راحت ترین کار را کردم، هیچ کاری نکردم. من بیعرضه ترین حلیم خور امشبم. چه خوب که نیستی جواد!
نظرات ()


