سفرنامه شیراز
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
اینجا به اصطلاح شیراز است. یاد سفرنامه ی شیراز مجید افتاده ام. با اینکه نزدیک 12 ساعت است شیرازیم هنوز چیزی از ابنیه و دیدنیها ندیده ایم. اصولا ما خیلی خوش سفریم، به سفر گه می زنیم. رز غر می زند که چرا تو به فکر زندگی نیستی؟ نیستم؟ چرا من به فکر زندگی نیستم؟ خیلی هم هستم. به فکر زندگی بودن یعنی چه؟ بگذریم. اکنون ساعت 9:32 دقیقه است و ما در یک جاده ی بی سر و ته داریم می رویم به ارگ کریم خان که می گویند مرد خوب و مهربانی بود. اصولا شیرازی ها خیلی خوب و مهربان و دوست داشتنی هستند به خصوص فالوده ها و تخت های جمشیدشان. امروز صبح یک کتاب پیدا کردم که تویش عکس های خوبی از شیراز بود که زیبا بود، میدان بود، ارگ بود و تخت بود و باغ بود و حافظ بود و سعدی بود و مولانا نبود. من سعدی را خوش نمی آیدم و برای همین هم نمی روم سر قبرش. عین معلم ها به آدم درس اخلاق می دهد. سعدی قرن هفتم بود. حافظ قرن هشتم بود. حافظ خوش شانس بود که قرن هفتم نبود چون سعدی همه ی پیام های اخلاقی و تربیتی را داد و به حافظ چیزی نرسید. اینجا همه اش بلوار است و کوه است و گل و بلبل و دختر پسرهایی که لنگ در لنگ هم نشسته اند. روی دیوار نوشته زنده باد رضا پهلوی و ایران. احمق همه جا پیدا میشه. اینجا مردمان خوبی دارد برای همین هم هست که برای شیرازی ها جک در نمی آورند. لهجه شان هم خیلی بهتر از اصفهانی های حقه باز و گداست. رفتیم توی یک فروشگاه روی یک دست بشقاب نوشته بودند: سرویس خیار خوری. نمی دانم اگر در آن به جز خیار چیز دیگری بخوریم چه می شود. الان توی یک ماشین مهربان داریم می رویم تخت جمشید. معلوم نیست این شاه ها برای چی خارج از شهر کاخ ساخته اند که مردم آواره ی کوه و در و دشت شوند. آقای راننده ی مهربان یک آهنگ سنتی گذاشته که یک بابایی در آن هوار می زند: امان! امان! خدا کند تا به تخت جمشید نرسیده ایم زلزله نیاید که ما تخت جمشید ندیده از دنیا نرویم. یادم رفت بگویم که ما رفتیم ارگ و همانجا فالوده خوردیم و یکی نوشته بود به اینجا شاه های قاجار آسیب های فراوانی زده اند. شاه های قاجار به کجا آسیب های زیادی نزده اند معلوم نیست. آنجا خیلی آبلیمو فروشی بود. اصولا شیرازی ها مصرف آبلیمویشان بالاست شاید برای همین است که بدجنس و حقه باز نیستند مثل ترک ها و اصفهانی ها که اصلا نمی دانند آبلیمو چی چی هست. شاید هم مردمش در رو درواسی حافظ هستند که خوبند به هرحال هرچه باشد همشهری حافظ بودن به این سادگی ها هم نیست. یک کامیون قرمز الان از ما سبقت گرفت. به تخت جمشید که رسیدیم کلی پله بود و کلی ستون بود که انگار نبود و کلی مجسمه بود که انگار نبود و خیلی خوب بود و زیبا بود و آنقدر تعریف کردنی بود که ترجیح می دهم چیزی نگویم. بعد رفتیم نقش رستم وکلاهمان افتاد. بعد عصر آمدیم خانه. چند تا جوان فامیل گفتند می خواهند بروند در خیابان تاب بخورند. من هم رفتم. سر راه روی دیوار یکی نوشته بود: خدایا! من که آدم شدم پس عشقم کی برمی گرده؟ که حسابی تکان دهنده بود. بعد من یک فحش جدید یاد گرفتم: نطفه غلط! و یک چیز دیگر هم یاد گرفتم، یاد گرفتم که سیگار را باید مثل زن آهسته آهسته کشید. این را دانشمند فاضلی گفت که همراه ما بود و داشت سیگار برگ می کشید که شکل چماق بود. این جمله به نظر من رمز موفقیت و کامرانی و خیلی چیزهای دیگر است. فقط من نفهمیدم زن را چطوری می توان کشید. همین الان یک آقایی دم گوشم داد زد:گورجه باغی! منظورش گوجه سبز است. خلاصه اینکه آدم افعال دیگری را که در مورد زنان روا و جایز است بگذارد و آنها را بکشد چه لذتی دارد من نفهمیدم ولی خدا را چه دیدید شاید زن ها از کشیده شدن لذت ببرند این جنس اصلا قابل پیش بینی نیست. سوم اینکه فهمیدم هرکش پانصد هزار تومان داشت و موتور نخرید خر است. اصولا آب و هوا ی شیراز جوریست که آدم جمله ی قصارش می آید. الان در مینی بوس به سمت پاسارگاد می روم و الان فردای دیروز است که آن چیزها را نوشتم. چون جایم در مینی بوش تنگ است و پیرمرد بغل دستی ام گشاد نزدیک است از پنجره پرت شوم کف آسفالت. مینی بوس سرعتش دارد کم کم به صفر می رسد و به گمانم باید پیاده شویم و کورش علیه رحمه را یاد کنیم و هلش بدهیم. دیروز را می گفتم. اینها ما را برداشتند به هوای دختر بازی بردند بازار وکیل. اگر دختر بازی دیدن سماور کهنه و انگشتر عقیق و زیلو و مجسمه گچی و گردنبند و توپ های پارچه و لیمو امانی است من یکی که دیگر محاله دختر بازی کنم. الان در یک تاکسی در مرودست دارم می روم سر ژیان. آخر ژیان هم اسم خیابان شد. ژیان برای اینکه اسم ماشین باشد هم صلاحیت لازم را ندارد چه برسد به خیابان مگر در اصفهان با ان مردم بدذاتش. مرودشتی ها هم مهربان و زیبا نیستند فکر کنم چون آبلیمو کم می خورند. به خصوص پیرمرد های مزخرفی دارد که نمی دانم دنیا چه کم و کاستی می داشت اگر آنها زودتر ریق رحمت را سر می کشیدند. الان سوار مینی بوسی هستم که به سعادت شهر می رود. این کورش تا عمه ی مرا در نیاورد ول کن نیست. روی مینی بوس جلویی نوشته شول تخت رستم. شول یعنی چه خدا می داند. دیروز از آقای موزه ی تخت جمشید پرسیدم ریون یعنی چی؟ یا چیزی شبیه آن. طرف زیر لبی گفت: یه جامه! خب خودم که زیر شیشه می دیدم که یه جامه و احتیاج به غیب گفتن آقای موزه نبود. یادم رفت بگویم که دیشب ویسکی خوردیم مثل خر و من تنها چیزی که یادم می آید یک خط نورانی بود از زیر در و یک بچه که از جایی دور ونگ می زد. حالا فهمیدم که چرا به آنجا سعادت آباد می گویند چون همه ی مسافران و لابد ساکنانش زن هستند البته مثل کچل که زلفعلی گویند مر او را. اما مطلبی در باب آبلیمو: تصورش را بکنید کورش بر بالای سکوی تالار کاخش نشسته و دارد بستنی با آبلیمویش را می خورد ـ شیرازی ها به بستنی هم آبلیمو می زنند!!! ـ بردیا دارد پا به زمین می کوبد که چرا آبلیموی بستنی کمبوجیه از او بیشتر است و پوراندخت یا همان آتوسا هم دارد با لیمو ترش ها یه قل دو قل بازی می کند. عیال کورش هم دارد در چشمش لیمو ترش فشار می دهد برای تقویت بینایی. دیر زمانی پیش که از مارسل پروست بزرگتر بودم یک بچه باز مهربان در اتوبوس این روش را برای تقویت چشم به من توصیه کرد. البته او گفت بیا تا من خودم بچکانم. نمی دانم شفا از دست او بود یا از آبلیموی مادر مرده که قدر گاو برای بشر منفعت دارد فقط نمی دانم چرا از پوستش کفش درست نمی کنند، البته شاید اینکار را چینی ها کردند. از آنها هرچه بگویی بر می آید. بالاخره راه افتادیم. چرا نمی رسیم؟ دیگر از هرچی کورش و آبلیمو است حالم داردبه هم می خورد. کورش اگر شاه خوبی بود و زیبا بود می آمد کمی نزدیک تر می مرد. اصلا ببینم هرکی هرجا مرد باید همانجا خاکش کرد. خب پدر آمرزیده ها کورش را می آوردید یه کم نزدیک تر. آخی! یک پسربچه کله اش را که با نمره ی چهار زده بود برد بیرون و بالا آورد به هیکل مینی بوس. طفلک قیافه ی زحمتکشی دارد راننده گفت:برو پایین بچه! گه زدی به مینی بوسو! اصولا مرودشتی ها علاقه ی خاصی به گه دارند . در ترمینال هم یک آقای نامهربانی گفت: هرچی آدم گهیه اومده تو ای خطو! اینکه چرا آخر جملات او می آورند را خدا هم نمی داند. من الان سر قبر کورشم. البته اگر این قبر است مال من و امثال من سنگ مستراح هم نیست چه برسد به قبر. یک موتور چاه پک پک می کند که کلی به روح معنوی اینجا لطمه می زند. آفتابش هم آدم را خنگ تر می کند. باد وحشتناکی هم دارد می آید. الان فردای آن روز است که من سر قبر کورش داشتم فاتحه می خواندم. رز دارد برای بچه ونگ ونگو شعر می خواند. نمونه ی اشعار: بچه ها! توت فرنگی خوشمزه و شیرینه/ تو میوه ها همیشه بهترینه!!! آخر با این وضع آدم می تواند سفرنامه بنویسد خیر سرش. به هر حال دیروز آنقدر از سر قبر کورش تا کاخ هایش پیاده رفتم که از هرچه فرهنگ و تمدن و کاخ و ناسیونالیته ای بود حالم به هم خورد. یک اتفاق آموزنده هم افتاد. من در همان حال خودم می رفتم که یک هو پابم خورد به یک سنگ و سنگ رفت و خورد به یک مورچه و مورچه مرد. آن مورچه حتی از من هم بدشانس تر بود. فکرش را بکنید من اینهمه راه از تهران رفتم آنجا تا پایم بخورد به سنگ و سنگ بخورد به مورچه ی بینوا. کلی غصه ام شد و دیدم زندگی چقدر تخمی است. اما نکته ای جالب در مورد پاسارگاد: در هنگام حمله ی اعراب ایرانی ها برای اینکه عرب های مسلمان پاسارگاد را هم خراب نکنند به دروغ به آنها گفته اند که آنجا قبر مادر سلیمان است. نمی دانم همان سلیمانی را گفته اند که موریانه خوردش یا آن یکی را که موریانه نخوردش. به هرحال عرب ها حرف ایرانی های شکست خورده ی بی دین و ایمان را باور کردند و این شد که ما الان یک پاسارگاد داریم. البته فایده ی بزرگ آن دروغ این بود که اگر آن دروغ نبود الان در پاسارگاد به جای اینکه یک سری سنگ رویهم داشته باشیم یک سری سنگ روی زمین و کنا رهم داشتیم که اعراب کناره هایشان را دندان دندان کرده بودند مثل کاخ ها. به هرحال خدا روح ننه ی سلیمان را هرجا هست بیامرزد که پس از مزگش اسباب عزت و سربلندی ما ایرانی ها شد و اینجاست که آدم پی می برد زنان پس از مرگ برای دنیا مفیدترند تا در زمان حیات که همه اش مشغول کاشتن تخم شر هستند! تکبیر! بعد رفتیم سر قبر آقا حافظ . شیرازی های مهربان که انگار تازه حافظ را کشف کرده بودند خودشان را می انداختند روی قبر و فاتحه می خواندند. اینکه آیا حافظ به فاتحه ی ما قاذورات نیاز دارد یا نه کمی محل تردید است. آنجا تفالی کردم و آن بیت بالایی آمد. مفهوم ظاهری شعر چندان خشنود کننده نیست. تصورش را بکنید شخص بنده چشم باز می کنم و می بینم یک خسروی سبیل از بناگوش در رفته که از نوک سبیل هایش عسل می چکد بالای سرم ایستاده و قیافه ی مشکوکی به خودش گرفته. الحق صحنه ی دهشتناکی است که مو بر تن هر انسان آزاده ای راست می کند. و من الله توفیق
16شهر اردیبهشت سنه ی هزار و سیصد و هشتاد و جهار شمسی /طیاره خانه ی شیراز
نظرات ()


