کمی هم از خودم

ترجیح می دهم شخصیت جذاب یک داستان باشم تا اینکه خودم داستان جذابی بنویسم.

   

 

جوانی هستم بیست و هفت هشت ساله آماده برای فریب خوردن از زن و مرد و پیر و جوان. گروهی احمق دورم را گرفته اند که من میان شان مغز متفکر به شمار می آیم. گاهی از مسخره ترین چیزها لجم می گیرد،‌ به طوری که گاهی از دست زن ها هم حرصم در می آید.‌ حالا شاید یکی پیدا شود و بگوید تو که این همه با زن ها لج هستی خودت از سوراخ یک زن پا به این دنیای دون گذاشتی. بلی صحیح می فرمایید ولی اگر خلقت قدری در تعداد سوراخ ها امساک به خرج می داد یا عمل خطیر زایمان را به جنس ضعیف وا نمی گذاشت ممکن بود اینجانب از سوراخ باسن یک خر نر، پهن این دنیا شوم. از دروغ و دست زدن به خایه های ملت بیزارم به همین دلیل در زندگی نه پیشرفتی داشته ام، نه دارم و نه خواهم داشت. در زندگی چشمم به دهان دیگران است و از بحران عاطفی دهشت آوری برخوردارم! کافیست یک جمله ی محبت آمیز به قدر پشگل گوسفند به سمتم قل بدهید تا برایتان یک خروار رو کنم، به گمانم کمبودهایم همه تقصیر مادرم است که بیست و هفت هشت سال مرا بغل نکرد و ماچ نکرد و دستی به سرم نکشید و اینطوری شد که یک عقده ای قهار بار آمدم. همیشه به هرکس می رسم تا نیم ساعت طرف فکر می کند با آدم حسابی طرف است، تا یک ساعت به نظرش بامزه می آیم و در نهایت پس از یک ساعت و نیم بی ادب تر و بی نزاکت تر و کثیف تر و پلشت تر از من آدمی را نمی شناسد. از اینکه سلمانی، راننده تاکسی و آبدارچی اداره بخواهند سر صحبت را باز کنند متنفرم و زیر بار نمی روم. با هرکس صحبت می کنم فقط حرف های خودم را می زنم و وقتی او حرف بزند در خیالاتم غرق می شوم و هرچند دقیقه می گویم خب! هیچ موفقیتی در زندگی نداشته ام و از کودکی در تمام مسابقات فرهنگی و ورزشی، قرعه کشی های بانک و بازی دبلنا بازنده بوده ام و از این لحاظ در عالم بازنده ها یک حرفه ای تمام عیار به شمار می آیم و برای خودم شخصیتی هستم. همیشه معتقد بوده ام مرکز پرگار آفرینش یا محور دنیا هستم و بر این عقیده ام پابرجا مانده ام و ایمان دارم وجودم از خورشید برای بشریت ضروری تر است و اگر هنوز در شهرم زلزله نیامده به برکت حضور روحانی اینجانب می باشد. اگر یک تفنگ دو لول داشتم به ترتیب حساب این آدم ها را می رسیدم:‌ خودم، پدرم، معلم ادبیات سوم راهنماییم، صادق هدایت، سالینجر و مخترع تلویزیون را که اسمش یادم نیست، یک نفر را هم الکی می کشتم که رد گم کنم. عاشق سفرم به خصوص به نقاطی که آدمیزاد در آن نبینم یعنی ترجیح می دهم مثل یک بسته ی پستی از هواپیمایی که در طوفان راهش را گم کرده پرت شوم وسط یک اقیانوس ناشناخته به شرطی که دست و پایم نشکند چون خیلی بد مریضی ام، با یک سرماخوردگی ساده همه را دور خودم جمع می کنم، کلی چوب نازک می دهم بشکنند و کلی وصیت نامه تنظیم می کنم. امکان ندارد به گدایی که چشم کور شده یا پای لنگ قانقاریا گرفته یا دست چلاقش را به نمایش گذاشته پشیزی پول بدهم ولی اگر کسی خیلی مرد و مردانه بگوید گرسنه ام شلوارم را هم به او می دهم. دوست دارم اگر قرار به خوابیدن باشد با زن در کشتی ای بخوابم که مطمئن باشم تا فردا ظهر حتما غرق میشود. از کودکی در معرض انواع بچه بازها و همجنس خواهان بوده ام و فکر می کنم طرح چهره ام به اینکاره ها بخورد یا برای این کاره ها جذاب باشد ولی تا به حال که در عالم هشیاری و بیداری در باغ سبزی نشان شان نداده ام، هرکس منکر این قضیه است نشانی بدهد. به سکس گروهی شدیدا علاقمندم و از بحث های مربوط به پایین تنه سیر نمی شوم و از بابت دومی دارای رکورد تعداد باز و بسته شدن فک هستم. روش های بسیار مدرنی را در زمینه ی علم خودآزاری به کار می بندم که نتیجه اش باورنکردنیست. از اینکه هربار قدم بر می دارم مورچه ای را له می کنم عذاب وجدان رهایم نمی کند. وقتی جوانه های گندم را که دارند خود را برای رشد و بالندگی آماده می کنند با آبلیمو می خورم زیر دندانم صدای آخ و اوخ می شنوم. به رفت و آمدهای خانوادگی اگر برای عرض تسلیت باشد علاقه مندم چون در این اوقات حس می کنم مرحوم چقدر در زندگی ام نقش موثری داشته که خودم بی خبر بوده ام. از روبوسی، کفگیر، بند کفشِ باز، دخترعمو، شنبه ها، کنترل تلویزیون، گوپلن، هرچیز طلایی و قهوه ای و سبز، فالوده، دلتنگی، بوی تزریقاتی، بادمجانی که خیلی نازک سرخ شده باشد، بستنی، شال گردن، چشم خمار، دستشویی عمومی، تقویم عکسدار، بچه ای که شاشش گرفته، چراغ قوه ی کنترلچی سینما، زن و مردهایی که انگشتهای دستشان را از هم رد کرده اند،‌ صف، لهجه مال هر شهری که باشد، مینی بوس، فک و فامیلی که از خارج برگشته اند، مداد کوتاه، کفش مردانه، بالش گرم، ورزش های رزمی به کل، آسانسور خراب، آدامسی که به تخت کفش چسبیده باشد، موخوره، زیر بغل مودار، عادت ماهانه، کارهای بانکی، شیربرنج و کلمه ی تمدن با پسوند یا پیشوند متنفرم. از اینکه دیگر چیزی برای نوشتن نداشته باشم خوشحال می شوم چون آنوقت می رسم کمی هم به خودم فکر کنم. 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢۱
تگ ها :