در سرزمین مهران مدیری ها همه چیز بر مدار صفر می گردد.
(( چنان به نظر می رسد که پارسیان، جز هنر زندگی هیچ هنری به فرزندان خود نمی آموخته اند. ادبیات در نظر ایشان همچون تجملی بود که کمتر به آن نیازمند بودند و علوم را همچون کالایی می دانستند که وارد کردن آنها از بابل امکانپذیر بود، گرچه تمایلی به شعر و افسانه های خیالی داشتند این کار را بر عهده ی مزدوران و طبقات پست اجتماع می گذاشتند و لذت سخن گفتن و نکته پردازی و لطیفه گویی در گفت و شنود را برتر از لذت خاموشی و تنهایی و مطالعه و خواندن کتاب می شمردند. شعر را بیش از آنکه از روی نوشته بخوانند از راه آوازخوانی می شنیدند. با مردن خنیاگران شعر نیز از میان می رفت.))
تاریخ تمدن/جلد اول/ مشرق زمین گاهواره ی تمدن
١. درست است که دنیا همه ی تمدن و پیشرفت اش – حتا رفتن به کره ی ماه- را مدیون ماست ولی باید باور کنیم که ملت بیسوادی بوده ایم و هستیم، از کاغذ، مدادتراش و فکر کردن گریزانیم و به هیچ هنری جز هنر آشپزی و گوپلن آراسته نیستیم. خواهش می کنم سعدی و حافظ و کمال الملک و باربد را چماق نکرده و توی مخم نزنید. به نظر من تعداد هنرمندها اگر اهمیتی نداشته باشد دستکم تاثیر آنها بر زندگی مردم اهمیت دارد. چیزی که در این سرزمین اصلا دیده نمی شود. چون تصویر هنرمند در ذهن مردم فرد بیکاره ایست که در عوالم مالیخولیایی سیر می کند و دو دو تا چهارتا را بلد نیست، بلد نیست نان به نرخ روز بخورد، به هر خزعبلی بخندد، توی صف از بقیه جلو بزند، بازی های لیگ برتر برایش از بی هویتی و پوسیدن روابط انسانی مهم تر نیست.
٢. شاهان باستانی ما که این روزها کم کم دارند از صفحه ی روزگار محو می شوند خوب می دانستند رمز ماندگاری یک نوشته در این مملکت چیست. باید آن را بر روی کوه کند وگرنه در جایی که کسی علاقه به خواندن و نوشتن ندارد و تفریح ملت جک درست کردن برای این قوم و آن طایفه است نوشته ای باقی نمی ماند حتا اگر شاه باشی و در سرزمین ات خورشید غروب نکند.
٣. بعید می دانم شاعران بزرگ مان هم در زمان خود دارای ارج و قربی بوده باشند، اصلا فکر می کنم این ملت، سعدی و حافظ را هم در زمان خودشان دست می انداخته اند و اگر هم آنها را به محفلی دعوت می کرده اند برای این بوده که هر دوی این عزیزان طنازهای زبردستی بوده اند و عوامِ دربند شکم را سر سفره به خنده می انداخته اند و اشتهایشان را باز می کرده اند و دمی آنها را در نبود تلویزیون و برنامه های جذابش سرگرم می کرده اند. اصلا می توانید تصور کنید مردمان بی سواد آن زمان اشعار حافظ را چون زر روی دست می برده اند؟ شاید به قول آن عزیز آلمانی ارزشی که امروزه برای این بزرگان قائلند سرپوشی بر عذاب وجدان تاریخی این ملت باشد و بازگشت معنویت پس از دوره ی طولانی طرد آن. هرچند این بازگشت خلاصه شود به غزل های حافظی که شب یلدا می خوانند تا ببینند آیا امسال بخت شان باز می شود یا نه (انگار حافظ بنده ی خدا ادعای کف بینی و رمالی داشته) و اشعار شیخ اجلی که اصلا نمی خوانند مگر برای نصیحت اطفال گریزپا.
۴. بیایید باور کنیم کتاب و نوشته برای مان فحش است و اگر ساعت ها کنترل به دست کانالهای تلویزیون را در جستجوی چیزی که خود نمی دانیم چیست عوض کنیم، عمر گرانمایه را در صف های نان بربری صرف کنیم و به حرکت دست های شاطر خیره شویم و دل توی دلمان نباشد که این تنور کفاف ما را خواهد داد یا نه، بی هدف در پاساژها قدم بزنیم، به تماشای فیلم هایی برویم که فقط آب دهان به سر و کله ی بیننده پرت نمی کنند از خود و زندگی راضی تریم.
۵. نقالی چیست؟ مگر غیر از این است که یک بنده ی خدا شاهنامه را برای یک مشت تنبل بیسواد قهوه خانه نشین تعریف می کند و با نقاشی های روی پرده ماجراهای هیجان انگیزی را شرح می دهد که چند لحظه ای جماعت عشق قلیان و چای قند پهلو را سرگرم کند. اشتغال زایی یعنی این. یک نفر کتاب بخواند و برود قصه اش را برای ملتی تعریف کند که لای هرچیزی را حاضرند باز کنند جز لای کتاب.
۶. اینکه هنرمند قدر ببیند و بر صدر نشیند به چه درد هنرمند می خورد! هنرمند اگر می خواست قدر ببیند و بر صدر نشیند که می رفت تو بازار کار می کرد. آنجایی بهشت هنرمند است که وقتی حرفی بدیهی می زند چهار نفر حرف اش را بشنوند. سالها جعفر پناهی، داریوش مهرجویی، نامجو و خیلی ها گلوی خود را پاره کردند که سی دی های غیرمجاز ما را نخرید، برای هم کپی نکنید، ما هم انسانیم می خواهیم دو زار درآوریم و نان بخوریم هیچکس گوش نداد و اکثریت آنقدر به کار خلاف خود ادامه دادند که اهالی هنر از رو رفتند و بهمن قبادی گفت بابا! کپی کنید، دم تان هم گرم. حالا مهران مدیری این لمپن خوش سیما، این سمبل هفت هزار سال خلاقیت و هنر، این کپی کار سریال های موفق خارجی، این انسان زرنگ از مردم می خواهد که سی دی اش را کپی نکنند و خلایق حرف ایشان را به گوش جان می نیوشند. شنیده ام زنی لوح فشرده ای! را که شوهرش از همکارش امانت گرفته بوده شکسته تا درس عبرتی شود برای هر دو طرف! خیانت در امانت برای پرهیز از خیانت به مهران مدیری! آفرین! اگر این تمرین، قدم اولی باشد برای رعایت حق مولف شایسته ی تقدیر است اما زنگوله ای را در گوش انسان به صدا در می آورد که: مردم ما حرف حساب را از که می پذیرند، نه از هنرمند واقعی و نه از روشنفکر، از امثال مهران مدیری. خواهش می کنم برای مهران مدیری حنجره ندرانید. بحث تحقیر شخص نیست، بحث، نشان دادن خلق و خوی یک جامعه است، یک ملت است که ریشه در تاریخ دارد تاریخی که بردیا را دروغین می داند و داریوش را کبیر.
٧. به بحث کتاب برگردیم. حتا دانشجویان هم از کتاب های غیر درسی خواندن روگردانند. در کلاس زبانی که من می روم اکثر بچه های کلاس دانشجویان دانشگاه های معروف کشورند هروقت استاد بحثی از آلبر کامو یا امیل زولا یا پروست یا هرکس دیگر می کند همه هاج و واج به هم نگاه می کنند و حتا این اسم ها را نشنیده اند. اصلا مساله این نیست که همه باید کتابخوان باشند، کسی انتظار ندارد صاحب فلان حرفه (جرات نام بردن ندارم) کتابخوان باشد. اما قشر دانشجو یا تحصیل کرده نباید حداقلی از فرهنگ و هنر و علوم اجتماعی بداند؟ همین چند ماه پیش یکی از آشنایان تحصیل کرده با اشاره به تندیس جایزه ی گلشیری پرسید: این چیه؟ گفتم: تندیس جایزه ی گلشیری. گفت: گلشیری کیه؟!
٨. چه کسانی از این کشور مهاجرت می کنند؟ می شود به این سوال یک جواب داد: نه امثال مهران مدیری. اینجا بهشت امثال مهران مدیری است. اینجا سرزمین ایشان است. ایشان رگ خواب ملت را در دست دارند. ایشان با چند کلمه حرف می توانند جلوی یک دزدی تاریخی و ملی را بگیرند. خوشا به سعادت شان! و بدا به حال آنانی که از تتمه ی تمدن پارس انتظاری جز این دارند.
٩. خاطره: عزیزی روزگاری دوست دخترش را به کافه نادری برد. همچنان که بر پشت میز نشسته بودند و در انتظار شیرکاکائو خسته، عزیز محض افه چس در کردن به دوست دختر گرانمایه گفت: اونجا رو می بینی؟ و اشاره کرد به میزی کنار پنجره. دوست دختر گفت: آری. عزیز گفت: صادق هدایت آنجا می نشسته؟ دوست دختر نگاهی به میز کرده و پرسید: حالا کجا می شینه؟
پایان
نظرات ()


