از هجده سالگی
اي واي از آن بوسه به ناگاه خريدن!
اي داد از آن نوگل پر ناز رميدن!
ما سر به زمينيم، تو افراشته قامت
كو جرات ازين شاخه به آن شاخ پريدن؟
ما عابر راهيم كه مقصد نشناسيم
ديوانه ي رفتن و نه مجنون رسيدن
هرروز به راهت به تمناي نگاهيم
انگار تو را شيوه ي كارست نديدن
افتان به سر كوي تو خود را برسانيم
گويي كه چه سودست ازين پيش خزيدن؟
گوييم كه پژمرد گل عشق تو بر دل
گويي كه چو پژمرد جفا نيست نچيدن
گوييم ز دردت به بدن جامه درانيم
گويي كه عجب نيست ز ديوانه دريدن
گوييم كه دزديده نگاهت دل ما را
گويي كه دلت خواست چنين راه بريدن
گوييم به دنبال تو عمريست دوانيم
گويي كه قوي شو كه ازين بيش دويدن
گوييم غذاي دل ما يك نظر از توست
گويي كه علف نيست كم از بهر چريدن!
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤۸ ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٥
تگ ها :
نظرات ()


