غروب
بي آنكه بنگرم ز كجا زخم مي خورم
آمد غروب سرد و دلم پاره پاره كرد
در انتهاي سرخ و نگونبار هر طلوع
خونين ز قتل عام هزاران شراره كرد
يك عمر آفتاب برآمد ز پشت كوه
اما غم غروب دلم را چه چاره كرد؟
انگار از زمان تولد، خداي صبح
اين درد كهنه را به دل گاهواره كرد
گويي براي مرگ جگرسوز هر پگاه
اين تيره جامه را به تن من قواره كرد
تا باورم شود كه دگر روز رفتني ست
شب رو به آسمان من بي ستاره كرد
آمد غروب و باز دلم بي خبر گرفت
خورشيد سوخت از تب و تنها نظاره كرد.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٥۳ ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۳۱
تگ ها :
نظرات ()


