آلفارومئو

راهي ست راه عشق که هيچش کناره نيست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نيست

 

 

 

 

از چه انسان اينگونه گرفتار می شود؟ از سر يک اتفاق، يک پيش آمد؟ انگار صبح در را بگشايي و يک آجر لق ناغافل به مغزت کوبيده شود يا وقت عبور از عرض خيابان راننده ای مست زيرت بگيرد؟ گمان نمی کنم.

آدم معقولی بود. کت و شلواری بود. شيفت اش را سر وقت می آمد و کار که تمام می شد سرش را زير می انداخت و سوار مينی بوس می شد تا به شهر برگردد و خودش را در خواب يا تلويزيون غرق كند. کم حرف بود اما غمگين نبود. صدای خنده اش را هم نشنيده بوديم، يكي از ما بود.

انگشتانش را دور ليوان چای گرفت که من از فلاسکم ريخته بودم و گفت: خوبه!...داغه! درون باجه بخار از دهانمان در می آمد. گفتم: اين بخاری برقيت رو بده درست کنن، قنديل می بندی ها! گفت: سرما خوبه. از همين جا بود که تناقض، جزء اصلی زندگی اش شد. با کت و شلوار کنار جاده می دويد، در گرمای مرداد که داخل باجه تبديل به سونای خشک می شد به خود می لرزيد، خودش مطلب خنده داري مي گفت و چشمانش پر از غم مي شد و بارها شيفت های روز را اگر شيفت شب داشت و چشمانش از خواب پر بود می ماند، می شد بيست و چهار ساعت به خانه نرود. اگر نوبتش نبود هم روی صندلی می نشست و ساعت ها مثل مجسمه ي گچي به ماشين هايی که نيش ترمزی می زدند، اسکناسی دراز می کردند، قبض را می گرفتند و تخته گاز می رفتند زل می زد.

کمرم را راست کردم و پولها را روی ستون پول خرد چيدم که صدايش را شنيدم: همه ميان و رد می شن، اين ماييم که می مونيم، به چشم اونها جزئی از باجه ايم. ماشين بعدی را راه انداختم و برای اينکه لحن نصيحت نداشته باشم زمزمه کردم: خب...کاره ديگه. زير چشمی براندازش کردم، به سرو هايی نگاه می کرد که آن سوی جاده به رديف، مقابل خورشيدی زرد کمر راست کرده بودند که آرام فرو می رفت. سرش را چرخاند، مار زده بودش. بلند شد، کت از دوشش سر خورد، گفت: بذار من بشينم. صندلی را خالی کردم. نشست. از پيرامون شيشه ای مان ديدم که يک جيپ، يک رنو، يک کامارو، يک مينی بوس نزديک شدند. راننده ها همه مرد بودند که خسته از کار به شهر بر می گشتند. مينی بوس که گذشت، آلفا رومئويی سبز رنگ ـ خيلی پررنگ شايد به رنگ سمت آفتاب نخورده ي يك برگ سرو ـ کنار باجه لغزيد. پشت مينی بوس نديده بودمش. انگشتانی با ناخن هايی صورتی رنگ شده، از مربع دريچه بالا آمد. او دستش را دراز کرد و اسکناس را گرفت، اما به طريقه ی مرسوم هم زمان قبض را در دستان زن جای نداد. انگشتان کشيده، آرام و نا اميد خم بر می داشتند پس می رفتند که قبض را دراز کرد. ناخن های صورتی گويی جان گرفته باشند، چون منقار مرغی دريايی قبض را چنگ زدند. آيا توانست با سرانگشتان جويده شده اش آنها را لمس کند؟ شايد توانست يا شايد به قدرت فکر هر لحظه می توانست. آلفا رومئو در سايه های کشيده ی غروب که بر جاده افتاده بود دور شد و خاکستری شد و نقطه ای شد که برای او سوای ديگر ذرات ريز عالم بود که با سرعت يکصد و بيست کيلومتر در ساعت پيش می رفتند. دستان ديگری را راه انداخت که رد گم کند و بعد ناتوان، گويی از هرچه انرژی و شور و زندگی، خالی، خودش را به صندلی کناری رساند و من جای خود را گرفتم. سکوتی ميان مان شناور شد. فکر می کرد کار چندان عجيبی نکرده، تنها اندکی جای همکارش را گرفته تا او بتواند چايش را بخورد. به کسی می مانست که با کتی آتش گرفته خونسرد و آرام و متبسم از ميان جمعيت عبور می کند و خيال مي كند هيچکس زبانه های آتش را نمی بيند که چون ماری از پشت او بالا می رود. حتا ديدمش اسكناسي را كه از آن زن گرفت، اسكناسي را كه انگشتان بويناك و اندكي مرطوب او لمسش كرده بود كناري گذاشت سواي باقي اسكناس ها كه ارزششان آن اندازه بود كه مي شد رويشان نوشت. خودش را در کت پيچيده بود که بلند شدم. به شانه اش زدم که يعنی: اوضاع رديفه؟ سرش را تکان داد. خوب شد چيزی نگفت. اگر بغضش می ترکيد افتضاح می شد.

از آن به بعد آلفا رومئوی سبز را می ديدم که سر ساعت معينی صبح ها می رود و عصرها بر می گردد. شيفت اش را جوری می چيد که صبح ها سمت خروج از شهر باشد و عصرها سمت ورود.

امروز صبح که رنگ سبزش را ديدم که در نور خورشيدی که تازه بالا آمده بود برق می زد نيم خيز شدم تا عشق بازی هرروزه ی همکارم را ببينم. می دانستم حتا جرات ندارد آن انگشتان را لمس کند. آلفا رومئو که از ميان باجه ها گريخت سرم را برگرداندم و قبضي را در دستان دراز شده اي گذاشتم. صدايی چون شليک بلند شد. چند متر آنسوتر چرخ عقب اش ترکيده بود و آن حجم سبز داشت خودش را لنگ لنگان به کنار جاده می کشيد. بلند شدم. ديدم از باجه اش خارج شد، بی خيالِ صف ماشين های صبحگاهی. بخت به او رو کرده بود تا از جزئی از باجه بودن بگريزد و هويت اش را باز پس گيرد. چون سايه ای از کنار باجه ها رد مي شد كه وانتی او را به کناری انداخت، چون شال زنی که باد آن را چند متری آن طرف تر پرتاب کند. همه بيرون پريدند. راننده ی وانت كه صبح خواب مانده بود سرش را روی فرمان گذاشته بود و در کرختی بعد از تصادف فرو رفته بود. او آسفالت بزرگراه را رنگ می زد.

هنوز راننده فحش مي داد. وقتي آنقدر به زن سابقم نزديك شدم كه چشمانش مرا به جا آورد ـ عينك نمي زد كه جوان نشان بدهد ـ كم مانده بود پس بيفتد. گفت: تو اينجا چيكار مي كني؟ گفتم: منتظر بودم پنچر كني بيام كمكت. ناخن هاي صورتي رنگش را به سمتم دراز كرد و گفت: تو آدم بشو نيستي، بگو اينجا چيكار داشتي؟ تعقيبم مي كني؟ مثل مردي روشنفكر دو بند انتهايی انگشتانش را نرم فشردم و گفتم: تو اين باجه ها از امثال شما عوارض مي گيرم. ابروهايش را بالا برد و گفت: دروغ ميگي؟ اين همه درس خوندي كه بياي سر راه من عوارض بگيري؟ گفتم: مي توني محل كارت رو عوض كني كه سر راهت نباشم. لاستيك را جا انداختم. ماشين ها مثل يك گله مورچه كه سوراخي پيدا كرده باشند از كنار باجه اي كه متصدي نداشت به سرعت مي گذشتند. لاي در ايستاد و چون وردي واجب گفت: مي خواي عصر منتظرت بمونم، با هم برگرديم. با دستمالي كه داده بود دستانم را پاك كردم و گفتم: معلومه كه نه! او هم كه انگار يادش افتاد نزديك سال تحويل چطور هلش دادم سمت ديوار، نشست و تا جايي كه مي توانست روي پدال گاز فشار داد و دور شد، ولي يادش نرفت يك لحظه دستش را از پنجره برايم بيرون بياورد و بي حركت در هوايي كه از لاي انگشتانش عبور مي كرد نگه دارد. چند قدم برداشتم، بعد برگشتم و نتوانستم ميان آن همه ذرات ريز و بي اهميت انتهاي بزرگراه باز شناسمش. به باجه رسيدم و دستمال را كه سعي كرده بودم تا جايي كه مي شود كمتر كثيف كنم با احتياط گذاشتم كنار اسكناس هاي صاف شده اي كه او از زني كه دوست مي داشت گرفته بود.     

 

      

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢
تگ ها :