و در آغاز کلمه بود.
در ستایش رفقام
آقایان! خانم ها! من خیلی با رفقام حال می کنم از آنهایی که دمپایی ابری پاشون می کنن تا اونهایی که دمپایی پلاستیکی. ما بطری بطری خون دل می خوردیم آن زمان ها. چه فلافل ها خوردیم. اگر این رفقا نبودند اگر فلافل فروشی سر کوچه ی کامبیزینا نبود الان مافیایی نبود که مایه ی فخر من باشد. مافیایی نبود که دست جوان شهرستانی را بگیرد ببرد خیابان سیدجمال الدین اسد آبادی بچرخاند. مافیایی نبود که یک سالن پر از آدم را دست پر بفرستد خانه، توقع دارید ما با دشمنامون شبکه بزنیم؟ خب چهار تا رفیق جمع شدیم یک کلاس و نشر و روزنومه و هفت هشت ده تا جایزه رو می چرخونیم، مواد که قاچاق نمی کنیم. پنهان هم نمی کنیم. می ریم سر کوچه داد می زنیم: آهای! ایهاالناس! ما مافیاییم. در پایان لازمه اشاره کنم ادبیات را فراموش نکنید دوستان!
نقدی بر در ستایش رفقام
آقایی که می گی ما مافیاییم شما فرق مافیا رو با مافیها می دونی که می گی؟ چند نفر از داورای جایزه ی منتقدان مطبوعات در سال گذشته نقد ادبی نوشتند؟ خب بابا! اسم جایزه رو عوض کنین بذارین جایزه ی مافیای مطبوعات. خلاص. اصلا حالا که قراره رودرواسی رو بذاریم کنار و پته ی این ادبیات جهانی رو بریزیم رو آب به من بگین: چرا پارسال بهم جایزه ندادین؟ چرا کتابهای من به چاپ پنجم نمی رسه تو یک هفته؟ چرا؟ آخه چرا؟ و در پایان: نوشتن یک شور عاشقانه است، آن را دریابید.
نوشته ای بر نقدی بر در ستایش رفقام
دوست عزیز شهرستانی!
من در زندگیم دو تا کتاب خوندم که خیلی هم حال نکردم ولی ده بیست ساله داورم. به شما می گم باید به رای داورها که برآورد رای گروهی است که دور هم جمع شده اند احترام بگذارید. تا جایزه نگرفتید نگید اینا کی ان داور شدن؟ مگه همه ی داورای فوتبال خودشون فوتبالیست بودن؟ مگه قراره ما به تو جایزه بدیم؟ جایزه می خوای بگو ولیت بخره فردا بیاره بده دفتر مدرسه. مگه تو همین جایزه ی امسال که ارزیاب ها ممد و حسن و قادر و جعفر و قلی و تقی و اکبر و جاسم و کاظم و قاسم و نیروانا بودن کتاب "تابستان گند ورنون" جایزه گرفت. خوب شد یادم افتاد. آهای! ممد و حسن و قادر و جعفر و قلی و تقی و اکبر و جاسم و کاظم و قاسم و نیروانا! شرم بر شما باد! چرا به کتاب این بچه جایزه ندادید؟ بزنم؟....بزنم؟ خاک بر سرتان! اسم خودتان را هم گذاشتید ارزیاب؟ شماها ارزیاب دارایی هم نیستین؟ ارزیاب مستراح هم نیستین؟ عن بر شما باد! و اما حال که می خواهم قلم بر زمین نهم آخرین توصیه ی من این است که ادبیات خالص را فراموش نکنید. نگذارید حاشیه ها شما را از متن دور کند.
جوابیه ای بر نوشته ای بر نقدی بر در ستایش رفقام
زرشک!
پاسخی به جوابیه ای بر نوشته ای بر نقدی بر در ستایش رفقام
گرامی!
آخه تو که تازه از ترمینال جنوب اومدی چی میگی؟ فکر کردی شاهکار نوشتی؟ شاهکار من می نویسم. به هرکی هم بخوام جایزه می دم. جایزه مال بابام که نیست، مال خودمه. خون دل خوردم تا این جایزه شده جایزه. اصلا چو جایزه ی ادبی نباشد سر من مباد! از این گذشته جوایز ادبی سنگ بنای محک فروش در افزایش جذب مخاطب گریزپا به عالم ادبیات در پرتو عنایات نشر باتلاق گاو خونی و استمرار مباحث علمی و عملی در بوته ی تعارضات جایگاهی نسل هشت و نیم ادبی و احیانا سوءتفاهم هایی که جریان تماشاگرنما و کتابخوان نما و نویسنده نما و شبه منتقد قلم در مبال به انگیزه های پر کردن کیسه های شن از تنور داغ ادبیات این مرز و بوم وقس علی هذا. امیدوارم شعله ی ادبیات ظلمت شب یلدا را فلان و از یاد مبر ای نازنین! تنها ادبیات است که می ماند.
شرحی بر پاسخی به جوابیه ای بر نوشته ای بر نقدی بر در ستایش رفقام
من قرن هاست که دارم در فضای ادبیات امروز نفس می کشم. امروز خواننده های وبلاگم به نهصد نفر رسیدند و از این بابت دارم با دمم گردو می شکنم امیدوارم با تمرینات مستمر و اردوهای داخلی و خارجی و بازی های تدارکاتی مناسب بتوانم به مرز هزار خواننده برسم و رکارد بزنم و بتوانم با دمم چیزهای دیگری هم بشکنم. امروز لازم دیدم چند کتابی را که خوانده ام معرفی کنم شاید عزیزان ادب دوست را شمعی باشم که هی می سوزد و آب می شود:
اولین کتابی که می خوام معرفی کنم دیوان حافظ است که با کمی تورق خواننده درمی یابد کتاب شعر است. سراپا شعرهایی در مدح باده گساری که شاعر خواسته یاس انسان صنعتی معاصر را به رخ خواننده بکشد. در مجموع می توان آینده ی روشنی را برای شاعر پیش بینی کرد. کتاب فوق را نشر عرعر چاپ کرده با جلد نفیس و روی کاغذ.
دومین کتابی که می خواهم نقد و معرفی کنم کتاب علوم دوم دبستان است. سراپا شور و احساس که نویسنده رئالیست ساختارگرای پساپدرخوانده ای را در ذره ذره ی صفحات کتاب وارد کرده و در کل کتاب خوبیست. در پایان لازم می دانم از دوستان خوبم تشکر کنم.
پی نوشت: تیتر مطلبم را برای این انتخاب کردم که در جریان ادبی معاصر باشم و خواننده های وبلاگم را بتوانم به مرز هزار برسانم. وگرنه من بعد از ماجرای واترگیت تصمیم گرفتم از حاشیه به دور باشم. وا! حاشیه! ولم کن!
پایان
..................................
اول اینکه به این سایت سر بزنید اگر خواستید
http://golhaieaftabgardan.blogfa.com/
دوم اینکه برای بچه های کار می توانید کتاب کودک بخرید بگذارید توی باشگاه کتاب اگر که به دست آنها برسانند. باشگاه کتاب اگر: بولوار کشاورز- خ ١۶ آذر- ک شهید عبدی نژاد
نظرات ()


