ديگری

ـ ببخشيد...

ـ بله؟

ـ مدتي پيش زني را دوست داشتم كه با شما مو نمي زد.

ـ ...

ـ چهره، هيكل، طرز ولنگاري كه كيفتان را روي شانه انداخته ايد...

ـ ...

ـ حتا طرز آدامس جويدنتان...

ـ خوب؟

ـ هيچ...خواستم بدانيد.

ـ دانستم.

ـ پس...با اجازه.

ـ چيز......؟

ـ اوه! نكند شما هم تكيه كلام تان چيز است؟ اين ديگر باور نكردنيست.

ـ گاه گداري.

ـ خوب؟

ـ فكر مي كنم من هم بتوانم شما را دوست داشته باشم.

ـ نه! من ديگر تا اين اندازه تكراري عاشق نمي شوم.

ـ به هركه عاشق شويد تكراري خواهد بود.

ـ ...

ـ پس چه بهتر كه راه رفته را برويد.

ـ ...

ـ ناهمواريهايش، پيچهاي خطرناكش را مي شناسيد.

ـ خداي من! او هم هميشه مي توانست مرا مجاب كند.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٧
تگ ها :