.

این عصر من است

این عصر انسانی سراپا لجن است

این عصر بدنام شدن قهوه ی تلخ است

این عصر فرو ریختن چشم انداز زن است

به عصر نمایش عریان جوجه کباب خوش آمدید!

انحصار فرار در دستان توست

ای دبلیو آی پی!

ای آپولونیا کالج!

ای وعده گاهی به نام خارج!

مرا نجات بده، ای ضربه! ای سلطان رینگ!

ای توپولوف! ای بوئینگ!

یک نفر از سیاهه ی زنده ها کم شده است

یک نفر از سیاهه ی مرده ها کم شده است

یک نفر نمی خواهد عضو کلوبی باشد

که او را به عضویت می پذبرد.

 

ژلوفن ها تمام شد

کودئین سپر انداخت

و مفنامیک اسید آن چیزی نبود که تظاهر می کرد.

 

دست تو از آن سوی اقیانوس به پیشانی من که نمی رسد.

 

ای ویوالدی!

ای گوسفندی که از روی هزارمین مانع خواب من پریدی!

زمستان است

و زندگی آنچنان است

که فصل ها انگار خاصیت شان حراج کفش و رویا و چمدان است.

 

من یک بار نامت را در آب دهان خیساندم

من کتاب تاریخ سوم دبیرستانم را چنان جر دادم

که چهار راه ولیعصر به خود لرزید

که پارک دانشجو خود را خیس کرد

که سنگفرش های انقلاب را پاره کاغذها پوشاند

و دست سنگین مدیر مرحوم دبیرستان بر گونه ام نشست

و اشک تاریخ ریختم.

من

سراپا تقصیر

از هفت هزار سال خاطره

از هفت هزار سال زنده به گوری

اینک در عصر ماست و خیار کارخانه ای

در عصر تخم مرغ دانه ای

در سرمای برفی که از آن ما نیست

در بلوای حرفی که از آن ما نیست

در بالکنی خالی از بند رخت ایستاده ام

و به خرس های قهوه ای می اندیشم

که هیچگاه زمستان ندارند.

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۳
تگ ها :