از درد و عشق و تلفن


we've been alone too long.
Let's be alone together,
let's see if we're that strong.
Let's do something crazy,
something absolutely wrong
while we're waiting
for the miracle to come.

L.COHEN

نمي توانست درد را از لذت جدا كند، نمي توانست زخم را پس از جريان گرم خوشي باز شناسد، گويي خبر رسدكودك سالم است و اندك زماني بعد...مادر متاسفانه. معناي سكوتش را خوب مي دانستم، روحش براي من چون مولاژي بود كه در انتهاي سالن تشريح، با ماهيچه ها و رگ و پي هاي جداشدني، نيم تنه، ايستاده، چپ چپ نگاهمان مي كرد و خود هيچگاه نمي دانست تا چه حد از بيرون، اندامش پاره پاره است. احساس هاي متناقض اش را نمي توانست با پنس بگيرد و جدا كند. تمامِ مدت، محل واكنش هاي شيميايي بازگشت ناپذير بود و خود نميدانست. وجودش ملغمه اي بود از ترس و اندوه و كمي غضروف و بسياري چربي و صفرا با حرص مهار ناپذيري به غذا و پديده اي ناشناخته كه گمان مي كرد عشق باشد كه نبود كه عشق چيزي جز عادت نيست يا من در بسيار مردان ديده ام كه آنچه عشق مي نامندش و از دردش پك هاي پياپي بر سيگار مي زنند زماني سراغ شان مي آيد كه بي اعتنايي مي بينند و غرورشان را لگدمال شده و وجودشان را هيچ انگاشته. وجود او فقط مي توانست براي محققي، جالب و هيجان انگيز باشد. در شگفت بودم بيش از او، از خودم كه چگونه مي توانستم زماني دوست اش داشته باشم. برخي تا دهان نگشايند خداياني اند شايسته ي پرستش و پس از آن گداياني قابل ترحم. او چنين مردي بود و شد.

خوب مي شناسمش، خوب مي شناسم شان. زنان مغرور گويي از اتحاديه اي پيروي مي كنند و خط مي گيرند كه همگي يك رويه دارند، به ويژه زماني كه خود را در حال غرق شدن مي بينند و غرورشان را به واسطه ي وابستگي، از كف رفته. حرف دل شان را بايد با دقت و زيركيِ تمام از ميان خطوط به ظاهر بي ربط جملاتشان بيرون كشيد. جملات شان دو پهلو هستند و عواطف در آنها در پوششي فلزي به زبان مي آيند، اما مگر نه اينكه هرچه با اهميت است و شكستني در حفاظي محكم و خلل ناپذير قرار مي گيرد كه خود دليل وجودش است و نه وسيله ي از ديد پنهان كردنش.

چرا رهايم نمي كند؟ سنگ بود مي تركيد، فلز بود خورده مي شد، اگر هر مردي با تتمه ي يك جو غرور بود اسبش را هي مي كرد و مي رفت و مرا در گرد و خاك ندامت باقي مي گذاشت. جوابش را مي دانم، لجبازي، چون كودكي كه از اسباب بازي اش جدا شود، براي باز پس گرفتن اش به هرچيزي چنگ مي زند. فقدان، عشق را مي سازد. چگونه است كه زنان و مرداني كه هرشب سر بر يك بالين مي نهند يكدگر را نمي بينند، گويي برجستگيِ در خود مچاله شده ي آن سوي تخت جزئي از آن است كه همواره بايد باشد، اما تا يكي در مرگ فرو مي رود ديگري گويي از خواب چند هزار ساله بيدار مي شود و تنهايي و فقدان در حلقش قل مي زند و عشق به عزيز از دست رفته در بند بند تنش به تپش در مي آيد؟ اندوه، عشق را پديد مي آورد، نه عشق، اندوه را. ديگر هيچگاه آن گونه نشد، آن روز كه اختيار از كف داد و حرف هاي تندي زد و بي خداحافظي قطع كرد. وقتي در را به رويم باز كرد مردي مهربان و در هم شكسته بود كه با چشماني كه مي درخشيد نگاهم مي كرد. اشك هايم را كه پاك مي كرد يك لحظه گمان كردم عشق بر لاله ي گوشم مي وزد.

بايد با سياست برخورد كرد. نبايد احمق باشم. بايد بي اعتنايي كنم، بايد وانمود كنم كه بي اعتنايي مي كنم. مگر آن بار نبود. چند وقت مي شود آنگونه نگاهم نكرده است. زن نبايد بفهمد وجود عزيزي ست، آخر هست. چه كنم؟ نمي توانم بيازارمش، نمي خواهم گمان كند براي من بي ارزش است. آن بار هم دست خودم نبود، گويي هيولايي درونم به جنبش درآمده بود، با اشك هايش آن هيولا را كشت و خاكستر كرد. هر دم مي خواهم فرياد بزنم كه برايم مهم است، حاضرم اين را بنويسم و تقديمش كنم. وقتي صدايش در گوشي تلفن مي پيچد قدرتي فرا انساني مي طلبم كه صدايم نلرزد، كه خشك و رسمي و بي اعتنا كلمات را ادا كنم. مگر مي شود؟ آيا عشق را هم بايد در لفافه ي سياست پيچيد؟ آخر اگر او نداند که دوست اش دارم که بايد بداند؟ به راستي چرا دستان دراز شده ي مرا قطع مي كند و تا رو برگردانم به دنباله ي كتم آويزان مي شود؟ يعني يك جو جنبه نبايد در اين وجود يافت شود، يك جو عاطفه. تا كي بايد منتظر معجزه بمانم؟ دوست داشتن را كه نمي توان خريد، ديگر گدايي بس است. از خودم بدم آمد. رهايش مي كنم، اين طور براي او هم بهتر است و من هم بيش از اين خرد نخواهم شد. آدم، چون ستون هاي برپاي كاخ بي تفاوتي و غرور باشد بهتر است يا چون ستون هاي از هم پاشيده ي پارسه كه دل هر رهگذري را به درد مي آورد و هنر سنگ تراش اكنون كه پايين آمده، در سطح ما، در كف زمين و آثار تجاوز بر آن نمايان است، بيش از هر زماني تاثيرگذار است. ترحم ديگران را مي خواهم چه كنم. اما نمي روم، تا خودش رك نگويد برو، نمي روم. مي مانم. خرد مي شوم، له مي شوم، با افزاري سخت صورتم را از شكل خواهد انداخت، اما دلم آرام مي گيرد وقتي سم اسبان مهاجمش بر زمين مي كوبند. كاخي كه محل گذرش، تاخت و تازش، نباشد مي خواهم صد سال پابرجا و مغرور نماند.

 ...

ـ مي تواني باز هم چند دقيقه اي با من صحبت كني؟

ـ البته، من كه...

ـ  آخر مي داني الان دستم بند است، براي همين نمي توانم تلفن را قطع كنم.

         

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٢
تگ ها :