بال ماسكه

؛ گفتي من تا دلم نخواد پامو ازين مزرعه نمي ذارم بيرون ؛
؛ تو خواب گفتم؟ ؛
؛ تو خواب من ؛
؛ آها! فكر كردم تو خواب حرف زدم ؛
؛ نه ! من خواب ديدم كه تو گفتي ؛
؛ اوهوم! ؛
خنده ام گرفت .
؛ برا چي خنديدي؟ ؛
؛ ياد خوابت افتادم كه گفتي ؛
؛ چيه ، حال كردي تو خواب هم كله شق بودي؟ ؛
؛ اوهوم! ؛
از هم جدا شديم . رفت سوار تاكسي شود . من هم برگشتم . پياده رفتم تا ايستگاه اتوبوس . از صبح كه بيدار شديم راه افتاديم تو خيابونا دنبال لباس مناسب براي بال ماسكه شب كه بپوشدش .
؛ يه بلوز مشكي مي خوام ، چسب . يقه شم كيپ باشه . ؛
گفتم : مشكي خوبه .
گير نياورديم . من يه يقه اسكي مشكي خريدم .
؛ تا من برگردم يه حموم برو . ؛
هوا ابري بود .
؛ من امشب عينك آفتابي مي زنم . حمومم نميرم . ؛
ساعتش را نگاه كرد .
؛ كت شلوار مشكيه رم مي پوشم با اين . ؛ كيسه ي يقه اسكي را آوردم دم دماغم .
اخمي كرد . رفت كه بازهم دنبال بگردد . خسته شده بودم . بر مي گشتم خانه . خيلي خسته بودم . به ايستگاه كه رسيدم ، از پله هاي اتوبوس كه بالا رفتم ، دستم را كه گرفتم به ميله ي سرد و افقي بالاي سرم شك نداشتم به خانه كه برسم خودم را مي كشم . پرسپكتيو بولوار با درختهاي دو ور و وسطش ، با ساختماني غم انگيز آن ته كه زماني جنگ زده ها تويش مي نشستند منظره ي شيشه ي جلوي اتوبوس بود .
در خانه ، توي اتاق ، كنار كتاب ها ، نشسته روي قاليچه ي پشم شتري كه خانه ي پدرم هم كف اتاقم پهن بود و شبها كه بي لباس رويش مي خوابيدم تنم را مي خورد ، چند پك زدم . حالم بد شد . فشارم پايين افتاد . دراز شدم روي قاليچه . زبريش را حس نكردم . چشمانم را بستم .
؛ اين بسته جونته ، اگه بديش مي ميري . ؛
چشمانم را باز كردم . لوستر پنج شاخه بالاي سرم مي چرخيد . بسته را نداده بودمش . روبروي هم ايستاده بوديم ، عين عكسي از بچگي ام ، با پسري كه نمي شناختم روبرو روي زانوهايمان پشت يك ميز سيخ ايستاده بوديم ، كادويي دست من بود ، نگاهمان به زمين بود و معلوم نبود كادو را مي خواهم بدهم يا گرفته ام . اينجا هم روبروي هم ايستاده بوديم كه آن صدا آمد . اين دست آن دست كردم بدهمش به او كه روبرويم بود يا نه . به او كه در آن حال خراب هم مي دانستم فقط مي تواند خدا باشد .
؛جناب ! شما چه شخصيتي هستيد ؟ ؛
؛ من بي شخصيتم . ؛
زورو خنديد و دور شد . اين زورو را دوست نداشتم . زوروي بچگي ام لاغر بود و بلند و دماغ كوفته اي نداشت . شمشيرش هم باريك بود نه شمشير سامورايي . اين زورو تنها شنل سياهش شبيه زوروي من بود . ضرب آهنگ بالا رفت . همه به جنب و جوش افتادند ، عين مورچه ها توي لانه هاي تنگشان كه از سرو كول هم بالا مي روند . نور كم بود . من از پشت سياهي عينك حركات سايه وار دست ها و پاها را مي ديدم كه در هم فرو مي رفتند و بيرون مي آمدند . يك گوشه ايستاده بودم يكدست سياه . گوشه ي لبم سيگاري دود مي كرد ، در دستم ليواني بود . كابوي طپانچه اش را بالا گرفته بود و با ريتم آهنگ تكان مي داد ، زوروي قلابي شنلش به پاي يكي گرفت و از شانه هايش افتاد و زير پاها مچاله شد ، زن جادوگر با آن كلاه بوقيش با مرد سرخ پوست وحشيانه مي رقصيدند ، زن سرخپوست با مرد لمپن ، زن ساري پوش با زن چيني كه عاشقانه نگاهش مي كرد . ماسك جيغ جلوي صورت من خنجرش را بالا پايين مي برد ، زن و مرد عرب به دور هم مي پيچيدند ، بابا نوئل دلقك را بغل كرده بود و فشار مي داد . رقص ديوانه وار ادامه داشت ،انگار ته نداشت ، شروعش هم ياد كسي نمانده بود . توده ي آدم هاي جورواجور بالا و پايين مي رفت ، موج بر مي داشت ، سرو دستها يكي مي شدند ، جدا مي شدند . ديوانگي به اين تكه از زمين هم رسيده بود ، دنيا در اينجا خلاصه شده بود ، نمايش ادامه داشت و من با آن كت و شلوار مشكي ، يقه اسكي مشكي ، عينك آفتابي سياه ، با ته سيگاري گوشه لب كه خاموش شده بود ، ليواني در دست و اشكي كه توي چشمهايم را قلقلك مي داد جزئي از اين نمايش بودم .
؛ من تا دلم نخواد پامو ازين مزرعه نمي ذارم بيرون ؛

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٥
تگ ها :