دايی يحيا
دو كوچه پيش از كنارش رد شدم. از كنار هم رد شديم مثل تمام رهگذرهايي كه مادرشان خواهر ديگري نيست. هميشه حالت صورتش جوري است كه انگار تو را ديده و خودش را به نديدن زده. بچه كه بودم، وقتي قدم از خيلي چيزها كوتاهتر بود، عاشق چشمي در آپارتمانش بودم كه راهرو را گرد و كشيده نشان مي داد و چشمت را كه به آن مي چسباندي گوشه ي نرده هاي پاگرد و در واحد روبرويي را مي ديدي و زير بغل هايت درد مي گرفت. كسي بغلم مي كرد، كسي بيرون مي رفت تا برايم شكلك در آورد و من بخندم، اين رسم هر شبي بود كه از آنجا بر مي گشتيم. شب، وقتي مي خواست از خانه مان برود هم رسمي داشتيم، پشتم را مي چسباندم به در اتاق، شانه ام به دستگيره هم نمي رسيد، مي خواستم بماند، مي خواستم نگذارم برود و مي رفت. پدر چشم غره اي مي رفت، مادر خودش را به نديدن مي زد و من پشتم را به ديوار مي دادم و در باز مي شد. آن روزها از تنها شدنِ شبانه با پدر و مادرم مي ترسيدم. هميشه دوست داشتم شب ها غريبه اي در تاريكي خانه نفس بكشد. اين ترس هنوز با من است. غروب كه مي شود به هر دري مي زنم تا دوستي، آشنايي يا حتا همكلاسي سال هاي گذشته اي را كه مدتي پيش اتفاقي در خيابان ديده ام و شماره تلفن اش را پشت بليطي نوشته ام به خانه مان بكشانم تا من و زنم را از تنهايي مرگبارمان در بياورد. كودكي زنم هم بايد مثل كودكي من بوده باشد، حتا شايد وحشتناك تر. كودكي همه ي افراد اين طبقه مثل هم است.
وقتي مي خواهيم دو نفري به سينما برويم مي گويد: تنها...؟ آخر چه فرقي مي كند كه در آن تاريكي دو نفر باشيم يا بيشتر؟ ولي او باز مي پرسد: تنها مي رويم؟ ما با هم مي رويم ولي تنها مي رويم. گذشته از تنهايي، بچگي هاي طبقه ي ما در ترس گذشته و مي گذرد. ترس اينكه آيا مادرم كه رفته خريد زنده بر مي گردد؟ ترس اينكه آيا با ضربه اي كه در فوتبال به سرم خورده ضربه مغزي شده ام و صبح نشده مي ميرم؟ آنقدر در سوراخ هاي دماغم انگشت مي كردم كه ببينم خون مي آيد يا نه كه دست آخر يك لخته خون به انگشتم مي چسبيد و دلم فرو مي ريخت، فقط مي دانستم نشانه ي ضربه مغزي خون دماغ است. دلشوره ي اينكه تا آخر ماه پولي در خانه خواهد ماند يا در شب هاي آخر ماه كم كم از سوسيس به سيب زميني پخته مي رسيم و پدر كنار سفره خودش را به كناره هاي نان سرگرم خواهد كرد. ترس اينكه پدر كه يكبار گفته بود مي رود، اتاقي در جنوب شهر مي گيرد، مي رود و اتاقي در جنوب شهر ـ كه چقدر دور و دست نيافتني بود ـ مي گيرد؟ وحشت نبودن گوشه ي كتش در دستم در شلوغي بازار سيد اسمال، وقتي از لابه لاي پاها هيچ بساطي را نمي ديدم. اين روزها هم ترسم براي بچه هاست، دختركي مو بافته كه صورتش به خاكستر سيگارم گير كند. اين ترس، سيگار كشيدن را هم زهرم مي كند. ناگهان مثل بيمارهاي عصبي از جا مي پرم، خيال كرده ام آتش سيگارم به گونه ي سرخ و سفيد دخترك گرفته. دايي بوي خاص خودش را مي داد، بوي سيگار و چيزي كه مخصوص خودش بود. خانه اش هم همين بو را مي داد. خانه ي خاله ام هم بويي مي داد كه زير چادرش مخفي بود. خانه ي ما بويي نمي دهد، يا شايد براي ما نمي دهد مانند بوي خوش و سحر كننده ي پيپ براي ديگران. دستانش را نديدم، آن وقت ها با تعجب به انگشتانش نگاه مي كردم كه استكان چاي را مي فشرد. بر بندهاي انگشتانش مو روييده بود. روي انگشت پدر مو نداشت، دستها و پاهايش هم كم مو بود. مي گفت هرچه موي بدن كمتر باشد اصالت بيشتر است. اين را جلوي مادر مي گفت. اوايل نمي دانستم اصالت چيست ولي فكر مي كردم بايد چيز خوبي باشد. پنهاني بدنم را نگاه مي كردم و مويي بر آن نمي ديدم و خوشحال مي شدم كه دست كم ما يك چيزي داريم كه ديگران ندارند. مادر حتا به پدر جواب هم نمي داد، سرش پايين بود و كار خودش را مي كرد. مادرم هميشه چهره اي متفكر داشت، انگار يك آدم آهني بود كه خيلي وقت پيش يك بار عاشق شده باشد. احساساتش از مغز استخوان جلوتر نمي آمد، براي همين هميشه با او مي ماند.
به خانه كه مي رسم، زنم مي گويد كساني را براي شام دعوت كرده. تلويزيون روشن است تا سكوت خانه آزاردهنده نباشد. هردو گوش به زنگ در هستيم. پنجره را باز مي كنم تا پيچيدن شان را از سر كوچه ببينم، سر و صداي پسر بچه هايي كه پايين پنجره بازي مي كنند و هر لحظه ممكن است سنگ هاي لق لبه ي پنجره توي سرشان بخورد آشپزخانه را پر مي كند.
نظرات ()


