شب بی پايان
فرض كنيد پدري داريد كه مدام در خانه راه مي رود و مي گويد كه يك چيزي مثل خيار توي گلويش گير كرده، شش سالتان است مي گويد مثل خيار، ده ساله مي شويد مي گويد مثل خيار، سيزده ساله مي شويد مي گويد مثل خيار. آخر پدر جان! آدم جلوي بچه ي نامميز اينهمه خيار خيار مي كند؟ شما هم باشيد، تازه چهار ستون بدن تان هم سالم باشد، به تلقين هم اعتقاد نداشته باشيد خيلي كه زور بزنيد و مقاومت كنيد در بيست و سه سالگي مطمئن مي شويد كه يك خياري، كدويي، كوفتي توي گلويتان گير كرده و پايين نمي رود كه نمي رود. از آن گذشته من يك خبط احمقانه ( حالا اينكه خبط عاقلانه هم داريم يا نه را من نمي دانم. مولف) در شش هفت سالگي كردم، اين كه ايستادم دم تخت پدر جانم. دكتر آمد و يك كاره از پدرم كه يك پايش را آن ور گذاشته بود و در شرف يتيم كردن ما بود پرسيد كه پدرش از چه مرضي مرده؟ همانجا با وجود عقل گرد و هوش متوسط دو زاري من افتاد كه پس اي دل غافل! سكته قلبي تنها ارثي ست كه در خاندان ما پشت به پشت از پدر به پسر مي رسد. همانجا قفسه سينه ام درد گرفت. آخر من نمي دانم بچه ي شش ساله را مي بريد بالاي سر محتضر كه چه كند؟ هرچند لازم به ذكر است پدر نامبرده ي اينجانب همچنان در سلامت به سر مي برند و حتا اداره ي نظام وظيفه كه مهمترين مرجع پزشكي كشور است بر سلامتي تمام ستون هاي بدن نامبرده صحه گذاشته و از ارائه كفالت پزشكي به بنده خودداري كرده است. و اما آن شب به ياد ماندني، خلاصه بالاخره خيار كذايي كار دست من داد و آن شب از گلويم پايين نمي رفت كه نمي رفت. هرچه طول و عرض خانه را گز كردم و دواهاي گياهي خوردم و سعي كردم به چيزهاي خوب خوب فكر كنم چاره نكرد. زنم هم معصومانه نشسته بود و شير مي خورد و كانال هاي تلويزيون را پي در پي عوض مي كرد. او هميشه دنبال خبر حادثه اي مي گردد كه هنوز اتفاق نيفتاده يا دنبال فيلمي كه هنوز ساخته نشده. آخر سر طاقتم طاق شد و گفتم بريم بيمارستان تا اين قلب درد مرا نكشته. شال و كلاه كرديم و از خانه زديم بيرون. حالا ساعت چند؟ يازده شب. كوچه سوت و كور، خيابان پيست مسابقات فرمول دو. گفتم مي خواهم جايي بميرم كه صداي جيرجيرك بيايد نه صداي جارو روي آسفالت و نه صداي سيلندر ماشين. با اخمي كه زنم كرد متوجه شدم كه هنوز وقت مردنم نيست. دورتادور بيمارستان آنقدر بالا پايين رفتيم تا يك دري مقابلمان ظاهر شد و داخل شديم. يك مسوول محترم سرش را روي دستش گذاشته بود و يك چشمي پرونده تشكيل مي داد و به دست بيماران عزيز مي داد. ( با عرض معذرت به اطلاع مي رساند در اينكه فعل مي داد در اينجا دو بار پشت سر هم تكرار شده است بنده بي تقصيرم.مولف) به هرحال بعد از اينكه ايشان جند بار خوابشان برد و بيدار شدند يك مقوا و يك فيش به دستم دادند و با كمترين انرژي فرمودند: صندوق! بسيار خوب است كه صندوق بيمارستانها آنقدر دور و پرت و باشد كه دست دزد و راهزن به آن نرسد فقط مسوولان اگر از تابلوهاي راهنما يا نقشه هاي چراغدار يا تابلوهاي متغير خبري بيشتري براي اطلاع رساني به مسافراني كه قصد حركت به مقصد صندوق را دارند استفاده كنند مفيد فايده خواهد بود. به هر حال پس از كلي گم و گور شدن در راهروهاي تو در توي بيمارستان در نهايت تعجب صندوق مذكور يافت شد و وجه پرداخت شد.( با عرض معذرت از اينكه دوبار پشت سر هم از فعل شد استفاده شد، به استحضار مي رساند علاقمندان مي توانند شد دوم را گرديد بخوانند.مولف) اما پس از اينكه با نشاني هايي كه بين راه گذاشته بوديم تا راه برگشت را گم نكنيم خودمان را به آقاي پذيرش رسانديم با تجمع عده اي محتضر مقابل اتاقي روبرو شديم و آقاي پذيرش با انگشت خواب آلودشان اشاره كردند كه آن اتاق مطب دكتر كشيك است و ما هم بايد برويم داخل آن ازدحام. در اتاق باز بود و دكتر محترم همزمان سه تا مريض را با هم مي ديد، يكي پيراهنش را بالا زده بود، يكي عق مي زد، يكي ماتحتش را دستش گرفته بود، خلاصه بلبشوي عجيب و بانمكي بود. در همين حين باز مطابق معمول يك آقاي قد درازِ بچه باز پشت سر من سبز شد. به ديالوگ ما توجه فرماييد:
ـ آقا! نمي دوني اينجا تا صبح هي پر ميشه، هي خالي ميشه. هي پر ميشه، هي خالي ميشه!
ـ عجب!
ـ آره. هرشب همينطوره. هي پر ميشه، هي خالي ميشه.
ـ ببينم شما هرشب مياين اينجا ببينين كي پر ميشه، كي خالي ميشه؟
ـ البته فقط براي اين منظور كه نه. ولي ميام، هرشب ميام. آخه مي دونين خونه ام نزديكه. همين بغل!
ـ خيلي جالبه. اصولا بيمارستان جاي خيلي خوبيه واسه قدم زدن، حتا بهتر از پاركه!
ـ بعله. ولي هي پر ميشه...
خلاصه حال و روز مرا داشته باشيد و به همه ي اين مسائل بامزه اين را هم اضافه كنيد كه يك پيرزن كه همسن و سالهاي خدا بود آمپول به دست هي از بين ما مي رفت و ميامد و طوري به ما ها نگاه مي كرد كه انگار مي خواست ببيند كدام يك از ما مامور ستاندن جان او هستيم. هموطنان عزيز هم كه به خوبي و با خلق خوش نوبت را رعايت مي كردند و همه بلااستثناء مانند يك حيوان مفيد سرشان را پايين مي انداختند و داخل مي شدند. در باز شد و وردست دكتر با يك عينك كج و معوج بيرون آمد. در همين زمان يك جوان لاغر را كه انگار طفلك از بازماندگان اردوگاه آشويتس بود روي برانكارد آوردند. توجه شما را به ديالوگ مابين وردست دكتر و جوان و پدر جوان جلب مي كنم:
وردست( در حالي كه دماغش را به شكم جوان چسبانده): چي شده؟ دلت درد مي كنه؟
جوان( كه دستش را به ما تحتش گرفته و مي نالد): لگنم...لگنم درد مي كنه؟
پدر جوان: ماشين زده بهش.
وردست( دماغش را روي اعضاء و جوارح جوان مي گرداند.): عجب! حالا چرا زده به لگنش؟؟
جوان: لگنم...لگنم.
پدر: والله چراشو به ما نگفت. رو جووني...رو جهالت آقاي دكتر!
وردست: سرش هم خورده زمين؟
جوان: خورده.
وردست: بيهوش هم شده؟
پدر جوان: بيهوش نه ولي رفت تو كما!
وردست: عجب! پس حالا منتظر باشيد تا نوبتتان برسد.
جوان: لگنم...لگنم.
راوي مهربان( با چهره اي نوراني): دكتر! جاي ما رو بده به اين كه حالش بده.
وردست( دماغش را به سمت راوي نشانه مي رود): شما چتونه؟
راوي مهربان: هيچي. خوب شدم.
در اينجا گروهي زن چادري لا اله الا الله گويان پيرزني را وارد جمعيت كردند. كسي حاضر نبود نوبتش را به پيرزن كه يك عينك ته استكاني زده بود و دو دستي دست پسرش را گرفته بود بدهد، پاهاي پيرزن مي لرزيد و در نگاهش مي فهميدي كه بشر به هر پفيوزي كه بيفتد حاضر به رها كردن اين دنيا نيست. پشت سر پيرزن لرزان كه دل مردان جنگي را هم از تاثر مي تركاند يك زن و مرد قرمساق وقت و مكان گير آورده بودند، دماغ هايشان را در كمترين فاصله از هم گرفته بودند و دل مي دادند و قلوه مي گرفتند. به حرف هاي آنان گوش دادم بلكه بالا بياورم و آن خيار كذايي از حلقومم خارج شود:
ـ من اون لحظه فقط تو فكر تو بودم.
ـ منم هيچي تو فكرم نبود جز فكر تو.
ـ فكر تو هميشه با منه.
ـ فكر من تو فكر توئه!
البته من كه گمان مي كنم اين زوج خوشبخت بين خودشان قرار گذاشته بودند به اعضاي حساس همديگر بگويند فكر، چون از آن فكري كه منظور آدم هاي عاديست كه اثري در هيچكدام پيدا نبود. به هرحال اين شيوه ي درمان هم افاقه نكرد و خيار از جاي خود تكان نخورد. يك زن كه آپانديسيتش پاره شده بود جلوي ما ولو شد. شوهرش مدام در حال معذرت خواستن از همه بود. نمي دانم چرا. بالاخره بعد از اينكه همه ي بيماران و دردمندان يا خوب شدند يا از رنج زندگي خلاص و آقاي دراز بچه باز هم رفت به بيمارستان هاي ديگر سر بزند نوبت من رسيد.
دكتر: چيه مشكل؟
راوي بيمار: يه خيار انگار گير كرده تو گلوم.
دكتر: سابقه ي بيماري قلبي در خانواده؟
راوي( وحشتزده): بله.پدرم.
در اينجا دكتر رو به وردست كرد و با چشماني كه مي درخشيد گفت: ريكس فكتور!
گفتم: چي؟
گفت: چربي خون؟
در اينجا زنم كه مدتها بود از صحنه ي داستان خارج شده بود پريد وسط: تري گليسيريد داره دكتر!
دكتر كه ديگر از خوشحالي روي پا بند نبود رو به وردست گفت: يك ريكس فكتور ديگر!
گفتم: چي چي فكتور؟
دكتر دستش را روي شانه ام گذاشت و با لبخند گفت( تو را خدا اين ديالوگها را باور كنيد. به مقدسات قسم اصلا در بيان اين سكانس نويسنده از تخيل استفاده نكرده و همه ي شخصيت ها و حرف ها حقيقي است.مولف): آقا! شما از شانس بالايي برخورداريد؟
گفتم: شانس؟ تو چي؟
دكتر كه خونسردي خود را بازيافته بود جواب داد: تو سكته، جانم! به خاطر پدرتون كه گفتين سكته كرده شانس سكته تون بالاست.
گفتم: باز خوب شد ما تو يه چيزي شانس آورديم.
دكتر گفت: حالا برو بيرون تو محوطه. يه نيم ساعتي قدم بزن. بعد بيا نوار قلب بگيريم.
ما رفتيم بيرون. زنم يك گوشه تو تاريكي نشست و من دستانم را پشت سرم گرفتم و شروع كردم به قدم زدن و فكر كردن. هي فكر كردم و از بين درخت ها و آمبولانس ها و همراهان بيماران كه روي چمن ها ولو شده بودند جلو رفتم. هي دور و دورتر شدم. درخت ها بيشتر و بيشتر شدند و جنگل انبوهتر. صداهاي ماشيني شهر تحليل رفتند و كم كم صداي جيرجيرك ها به گوشم رسيد. درخت ها دور خودشان مي چرخيدند، نور ماه روي برگ هايشان افتاده بود و من له شدن چمن ها را زير پايم حس مي كردم. نمي دانم چقدر رفتم تا پشت يك درخت مردي را ديدم كه روپوشي نوراني تنش بود. صداي جيرجيرك ها به لالايي مي مانست. دامن روپوشش را كشيدم. سرش با حركت آهسته روي گردن چرخيد. چند لحظه اي طول كشيد تا بشناسمش.
نظرات ()


