مرخصی ساعتی
به سلين
راه مي روم و آفتاب مثل سوزن در پوستم فرو مي رود، مثل شمد روي سرم افتاده و خفه ام مي كند. سيگار در گرما نمي چسبد، بايد سرد باشد، يقه را بدهي بالا و دود و گند را بريزي به سرو روي عابرها و شهر و گربه هاي گرسنه و استخوان از پهلو بيرون زده. پياده رو به سفيد مي زند. كسي اين وقت روز به فكر راه رفتن و فكر كردن نمي افتد. كسي به فكرِ فكر كردن نمي افتد. اصلا شايد همين طوري بهتر است. فكر جز داغان كردن روح و جسم چه سودي دارد، به خصوص كه افسارش را هم رها كرده باشي و براي خودش وسط ريگزاري بي هدف بچرد. طعم تلخي دارد اين سيگار كه در حلق مي ماند و مزه هاي ديگر را رم مي دهد، بوي بدي كه مي دهد نمي گذارد بوي گند زندگي و همشهري بودن را حس كنم، خوب است، راه دماغ را مي بندد. راه ارتباط را كور مي كند. باد داغي مي وزد، برگ هاي پشت ديوار آينه هاي كوچكي مي شوند كه نور بي رحم خورشيد شهر را بر مي گردانند، اين خورشيد همين الان در نيمكره ي جنوبي مردني و محتضر قيافه ي رقت باري به خودش گرفته، كركري خواندن هايش هميشه براي ماست، يكه تازي هايش براي ماست. همه، تاخت و تازهايشان براي ماست، هركس به اينجا رسيد علف را كوبيد و كشت و دريد و رفت و كمي آن ورتر به گل نشست. زباله هاي سرگردان دور خود مي چرخند و درمانده اند به كجا پناه ببرند از لگد شدن، از در معرض ديد بودن، از جواب دادن به اين سوال كه از چه وقت احساس كردي به شكل زباله در آمده اي، شده اي يك آشغال بي مصرف، يك موجود حقير صِرف، كنج ديواري كه رويش نوشته اند لعنت بر پدر و مادر كسي كه در اين مكان آشغال بريزد؟ لعنت بر همه ي شان، با آشغال و بي آشغال! دردهاي شان را به ارث مي دهند و به راه خود مي روند. اولين موجودي كه با اردنگي پرتش كردند به اين سرزمين گل و بلبل و نكبت را هم تنها نگذاشتند و دائم يك نفر بازويش را مي كشيد و تنهاييش را لگد مي كرد و نگذاشت بيچاره لذت سقوط به سياره اي خالي از سكنه را مزمزه كند. ارتباط را بايد حذف كرد، همه به زالوهايي مي مانند كه خونت را تا قطره ي آخر مي مكند، به گربه هايي گرسنه كه كيسه ي سياه وجودت را مي درند تا درونت پس مانده اي، دلي، جگري، چيزي خوردني و به نيش كشيدني بيابند و به روي خاك بكشند و ببرند. پياده رو حالا به قرمز مي زند. روي خون راه مي روم، همه روي خون راه مي رويم، روي خون خانه مي سازيم، روي خون يكديگر را مي دريم و مي لرزانيم، روي خون از ترس بي لقمه اي نان خوابيدن، از وحشتِ جا ماندن خود را خيس مي كنيم و پيش مي رويم. گروهي كشته شده اند تا ما زنده بمانيم، زنده بمانيم تا نوبت مان برسد كه خودمان خودمان را سر به نيست كنيم. اينجا از آن کشته ها موزه ساخته اند. داده اند پياده روی مقابلش را رنگ خون زده اند که يادمان نرود روی خون پرسه می زنيم. روی خون حساب خودمان را می رسيم. نيما قرص خورد و آنقدر از ما دور شد كه اسمش را بعد از شش ماه به زحمت به ياد مي آوريم، مادر و پدرش هم قرص مي خورند تا لمس شوند و داشتن چنان بچه اي را فراموش كنند، علي سيگار مي كشد و خونش رسوب مي بندد و مي گويد سيگار كشيدنم مبارزه است، روزبه خودش را جايي گم و گور كرده و پول عبور نجيبانه ي ماه ها و هفته ها و روزها و ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه ها و پلك زدن ها را مي گيرد، پول خودكشي تدريجي را ميان سيمان و آهن و بونكر و كارگر، ديگري مثل پاندولي به در و ديوار مي خورد و هر بار تكه اي از خودش را جا مي گذارد و نمي داند فردا به چه اميد تازه، به سمت چه افق درخشاني بايد راه بيفتد، من تكه تكه ي تنم را مي جوم و به زمين مي ريزم، از ناخن شروع كرده ام. به هم مي رسيم و كوك ناله هايمان را در مي كنيم:
ـ خوبي؟
ـ اِي! ... تو چي؟
ـ نه!
ـ خوبه.
ـ خوبه كه خوب نيستم؟!
خوبه كه به هرحال چيزي هستي. من هيچ جوري نيستم. مرده ها هيچ جوري نيستند، حتا بد هم نيستند. بد كسي نيست كه معشوقه اش به او خيانت كرده، بد آن است كه نه لزومي به جدايي مي بيند نه لزومي به نزديكي، نه نيازي به دوست داشتن حس مي كند، نه غروري از دوست داشته شدن. گرسنه بد نيست، گرسنگي بهترين حس بشري است، بدترين، بي مفهوم شدن سيري و گرسنگي است. نمي خواهم بميرم، اين تنها چيزيست كه مي دانم. اما خودكشي با كت و شلوار پشت در مي ايستد و پايت را كه بيرون بگذاري سايه به سايه دنبالت مي آيد، راه فراري نيست. خودكشي اقدام نيست، تسليم است و همه تسليميم. دست و پا زدن مدتي طول مي كشد. چهار پايه را مي برند، متفرق مي شوند، روي خاك، مستطيلت را گود مي كنند، سيگاري آتش مي زنند و به بيل هايشان تكيه مي دهند تا كي از وول خوردن بيفتي، تا چه روزي بگويي به جهنم! همين است كه هست. آن روز لبخند به لب شان مي آيد، مي گويند: حالا شد. حالا يكي از ما شد. يك نفر به جمعيت مرده هاي خندان، مرده هاي كلاهبردار حريص، به جمعيت زنده به گور شده هاي راضي، به شمار برده هاي بي مهابا شمردن و زير شكم و خوردن تا سرحد تهوع اضافه شد. حالا يكي از آويزان هاي بلاتكليف، يكي از بيكاره هاي فكور، يكي از استخواني هاي بيزار از جماعِ تخت به تخت كم شد، نفله شد، له شد. آنها اكثريت اند. آنها اولند. آنها به دنيا، به منظومه شمسي، به كهكشان و به خدا خط مي دهند. فرزند كمتر زندگي بهتر است پس بايد از آنها بود تا جمعيت شان ثابت بماند. مدرك هايمان را قاب كنيم، چهار چرخ زير اسكناس هايمان سر بدهيم، ويراژ بدهيم، پنجره ها را پرده ي توري بزنيم، شهرها را بسازيم، دودكش ها را بالا ببريم، چرخ ها را بچرخانيم و آخرسر خودمان لاي چرخ دنده هاي ريز ساعت له بشويم، كسي هست كه دنيا را كوك كند، هميشه كسي هست... فقط نامش مدام تغيير مي كند. روي نيمكتي مي نشينم. پيرمردي كنار زانويم مي ايستد.
ـ يك وقت تنها نموني، جوون؟
كمربندت را محكم كن پيرمرد! اجنه و ماموران حساب و كتاب برايت صف كشيده اند. روي پيشاني ات ضربدر قرمز زده اند آنوقت تو به فكر تنهايي من هستي. كنارم مي نشيند.
ـ هوا گرم شده ها مثل تابستون.
هوا همين است. چله ي تابستان اگر هوا خنك باشد مي گويند هوا خوب است، نيمه ي زمستان اگر گرم باشد مي گويند هوا خوب است، به اين اشتباه هاي طبيعت دلخوشند. زمستاني كه تمامش سگ لرز بزنند مردنشان را يادشان نمي اندازد، تابستاني كه عرق لاي پايشان را چاك چاك كند در سير رام شدن شان، در حركت روي اين مسير صاف هميشگي برآمدگي نمي اندازد. ما سرعت گير نمي خواهيم، ما با كله مي رويم توي لجن و زندگي. زماني به روزهاي ابري، صبح هاي ابري دلخوش بوديم و وقفه اي در اين آفتاب هرروزه مي افتاد، اين آفتابي كه هميشه روي مخ آدم راه مي رود و همه چيز را روشن مي كند و نمي گذارد نقطه اي تاريك، مخفي و دست نخورده بماند. به ابر دلخوش بوديم، به ذرات چسبيده ي بخار و نم و اسيد، سرگردان در آسمان شلوغ و دود زده ي اين شهر شام. پيرمرد مدتي به روبرو نگاه مي كند و دستش را به زانو مي گيرد و بلند مي شود و از من اجازه مي گيرد و لِك و لِك مي كند و دور مي شود. من هم بلند مي شوم. ته سيگار به دست به دنبال سطل مي گردم، تمام سطل ها را با داس بريده اند، فقط آشغال مانده و كثافت رسوب كرده. قبري براي ته سيگارم نيست يا هست و نمي يابم، ته سيگارها را در گورهاي دسته جمعي به خاك بسپاريد، ته سيگارهاي درس خوانده و نخوانده و بي ريش و با ريش و عينكي و بي عينك و گرسنه و سير و خالدار و بي خال و هميشه ناراضي را كه ديگر دل و دماغي براي سوختن و دود كردن ندارند مثل ساردين كنار هم بخوابانيد و با خاك بپوشانيد، اصلا زير قشري از آهك بپوشانيدشان كه مبادا علف هرزي از تجزيه شان در بيايد و اين دنياي مدرن چسان فسان تان را به گند بكشد. ته سيگارم را مي بلعم. بايد زودتر به زندانم برگردم.
نظرات ()


