روایت های کهن: چوپان دروغگو

در روزگاران گذشته چوپانی بود که خیلی خیلی دروغگو بود ولی چون بنگاه مسکن و بانک تو داهاتشون نبود چوپان شده بود. یک روز که این چوپان نشسته بود زیر درخت و دورش گوسفندها حلقه زده بودند چون مدتی بود نه توپولوفی سقوط کرده بود و نه مدیرعامل استقلال مصاحبه ای کرده بود حوصله اش سر رفت، بلند شد و فریاد زد: گرگ! گرگ! ولی کسی از روستایی ها به سراغش نیامد، بلندتر داد زد: گرگ! گرگ! خبری از کسی نشد. چوپان دروغگو با خودش گفت: نکنه اهالی روستا فرار مغزها کرده اند و کسی توی ده نمانده؟ این بود که دوید و دوید تا رسید به ده. دید اهالی دور یک نفر که روزنامه دستش گرفته جمع شده اند و دارند دسته جمعی فکر می کنند. چوپان گفت: نشنیدین؟ می گم گرگ به گله زده. یکی از اهالی که داشت با انگشتهاش حساب می کرد گفت: گرگ رو ولش! تو می دونی سه هزار میلیارد چند تا صفر داره؟ چوپان گفت: من چه بدونم؟ من که بابام سالی دو میلیون نداشت منو بذاره پیش دبستانی، برای همین کور و بیسوات موندم. هرکدام از اهالی چیزی می گفت. یکی می گفت ده تا یکی دیگر می گفت دوازده تا. خلاصه همه مشغول محاسبه بودند. چوپان برگشت پیش گله ولی مدتی که گذشت چون دیش اش را که سر درخت گذاشته بود و فارسی وان می دید جمع کرده بودند و دیدن میزگرد و شنیدن نصیحت را دوست نداشت حوصله اش سر رفت این بود که بلند شد و رو به ده فریاد زد: گرگ! گرگ! باز دید خبری نشد. کمی فکر کرد و فریاد زد: آهای! اهالی محترم روستا! به زودی در این مکان تخم مرغ چینی از تولید به مصرف عرضه خواهد شد. یک دفعه از در و دیوار اهالی ریختند وسط چراگاه و سراغ تخم مرغ ها را گرفتند و مهلت نمی دادند چوپان دروغگو حرف بزند. از آن طرف در این فاصله که آنها چوپان را دوره کرده بودند گرگ خدمت گوسفندها رسید بعد دور دهانش را پاک کرد و در حالی که چشم های بادومی اش را چپ می کرد گفت: اهالی محترم! اینجوری خر تو خر از تخم مرغ خبری نیست. صف ببندید. همه صف بستند. بعد آقا گرگه گفت: از آنجایی که تعداد شونه های تخم مرغ محدوده و یکیه من یه معما طرح می کنم هرکی حلش کرد برنده ی خوشبخت اون شونه تخم مرغ می شه. همه سراپا گوش ایستادند. گرگه رفت بالای یک تخته سنگ و گفـت: چطوری می شه یه تیم فوتبال تو لیگ قهرمانان آسیا بازی های رفت و برگشت رو ببره ولی باز هم حذف بشه؟ همه انگشت به دهان ماندند. در این موقع یکی از جوان های روستا به نام ادیپقلی جمعیت را کنار زد و گفت: گرگ محترم! حالا من یه معما برات طرح می کنم. چه جوری می شه چند سال برای یه تیم المپیک خرج کنن ولی ندونن کی تو اون تیم کارت زرد گرفته؟ گرگ سرفه ای کرد و گفت: جوان! تو خیلی باهوش به نظر میای، فرار مغزها نمی خوای بکنی؟ ادیپقلی گفت: نه. مگه من مدیرعامل بانکم که فرار کنم؟ در همین موقع مردم به سمت شونه ی تخم مرغ حمله بردند و ادیپقلی زیر دست و پا له و لورده شد. وقتی همه آنقدر شانه ی تخم مرغ را کشیدند که همه ی تخم مرغ ها املت شد و اهالی با لب و لوچه ی آویزون رفتند سریال ببینند ادیپقلی به زحمت از روی زمین بلند شد و خودش را تکاند و نالید: ننه! آخه تو چی می دونی؟ دو بار که آفتاب بیفته رو این دیفال و خروس بخونه اینها یادشون می ره که ما کی بودیم و واس چی مردیم. بعد که دید خبری از ننه نیست نگاهی به اطراف کرد و دید فقط یک نفر تو چراگاه مونده که نشسته رو تخته سنگ و داره فرم پر می کنه، او هم کسی نبود جز چوپان دروغگو. ادیپقلی بهش گفت: چی می نویسی؟ چوپان دروغگو گفت: اینجا دیگه جای من نیست. می خوام تا جاب لیست چوپان دروغگوها پر نشده مهاجرت کنم کانادا. ادیپقلی آستین پیراهنش را که کنده شده بود از روی زمین برداشت و گفت: ببین معما حل کنی، پدر کشی، آدم عقده ای ای چیزی نمی خوان؟ چوپان دروغگو نگاهی به سرتاپای ادیپقلی کرد و پوزخندی زد و گفـت: عقده ای ای!! آخه نفله! تو حرف زدن بلد نیستی کجا می خوای بری؟ همین جا بمون هیچی هیچی که نشی سرمربی یه تیم فوتبال که می شی. بعد هم راهش را کشید و رفت مدارک اش را دی اچ ال کند.

پایان   

----------------

1. این سایت را لطفا ببینید: http://www.hamdelan.org

و در همین سایت:

http://www.hamdelan.org/index.php?option=com_content&view=article&id=189

2. راستی آن کتاب ها که قرار بود به زباله دان تاریخ سپرده شوند با تلاش ها و محبت سرکار خانم فقیهی و دوستان خیر و بی مانندشان در زمان اندکی به فروش رفت و مبلغ تهیه شده صرف خرید اسلحه و مهمات و مین ضد نفر و موشک زمین به زمین برای مردم قحطی زده ی سومالی شد.     

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٢
تگ ها :