زباله های نازنين

اولين بار كه ديدمش فقط پيرزن چروكيده‌ اي بود كه خميده راه مي رفت و كيسه هاي خريدش را روي آسفالت مي كشيد. مي خواستم كمكش كنم ولي ديرم شده بود و عجله داشتم. با چشمان نمناك و ريزش نگاه خشمناكي به من انداخت، زير لب چيزي گفت و خش خش كنان به راهش ادامه داد. ديدم كه وارد خانه ي ديوار به ديوارمان شد. از آن خانه هاي قديمي با آجرهايي كثيف بود كه بهشت سوسك ها و مارمولك هاست و بوي نا و كهنگي اش از همان دالان ورودي دماغ را پر مي كند. همان شب با صداي زنگ در از خواب پريدم. ساعت يازده بود و من هلاك از يك روز خسته كننده مثل جسد افتاده بودم. اف اف را برداشتم. صداي ضعيف و خشدارش بلند شد كه تهديدم مي كرد براي بار آخرم باشد كه آشغال هايم را دم خانه ي او مي گذارم. حالش را نداشتم سه طبقه پايين بروم و نصفه شبي با پيرزني غرغرو دهان به دهان بگذارم. بهترين روش را در پيش گرفتم. معذرت خواستم و گفتم كه ديگر تكرار نمي شود. به گمانم جا خورد، انتظار نداشت بي چك و چانه حرفش را قبول كنم. ديگر صدايي نيامد، خداحافظي هم نكرد، هرچند سلام هم نكرده بود. گيج خواب بودم، همانطور كه دمر روي تخت افتاده بودم فكر كردم لابد يكي از همسايه هاي طبقات پايين آشغالش را سمت ديوار پيرزن گذاشته و او آن را به حساب من نوشته. چند روز گذشت. يك روز ظهر حالم خوش نبود، از اداره مرخصي گرفتم كه زودتر به خانه بيايم و استراحت كنم. هنوز شلوارم را در نياورده بودم كه اف اف به قار قار افتاد. خودش بود. گفت كه بي زحمت پايين بروم. دوباره پيراهنم را تنم كردم و سلانه سلانه از پله ها پايين رفتم. در را باز كردم. فرصت سلام نداد.

ـ اين چيه؟... اين چيه؟... الان ساعت چنده؟... يكِ ظهره يا نه شبه؟... اين همه مي گن نه شب آشغالاتونو بذارين دم در!... خوب الان نه شده؟... لابد تو ولايت شما شده... لابد شده كه صلات ظهر آقا خواب بوده... براي چي مي گن نه شب؟... چرا نمي گن سه ي عصر؟... تلويزيون من كه ميگه نه شب... مال شما ميگه سر ظهر؟... براي من نمي گن جوون... براي تو مي گن... ما كه ديگه مي دونيم لنگ ظهر آشغال نبايد... گوش مي كني؟... نبايد آشغال گذاشت دم در...مي خواي بذاري هم بذار... چرا پشت ديوار خونه ي من مي ذاري؟...پشت ديوار من مي خواي بذاري بذار...چرا اين وقت روز؟... مي مونه تا شب... گربه پاره اش مي كنه... موش زياد ميشه... كثافت زياد ميشه... زباله از سر و كولمون ميره بالا... مرض مياد... خودت اولين نفر تلف ميشي...    

پيرزن نفس نمي گرفت، يك ريز جملات را قطار مي كرد سينه ي ديوار، انگار پايش را از روي شلنگ آب برداشته بود. حتا يك جوان سالم و تنومند هم براي گفتن بي وقفه ي آن همه جمله مشكل تنفسي پيدا مي كرد. جوري از زباله حرف مي زد انگار خودش لاي پنبه الكل و گاز استريل زندگي مي كرد، مطمئن بودم توي خانه اش يك متكا پيدا نمي شود كه آدم رغبت كند زير سرش بگذارد. به كيسه زباله اي اشاره مي كرد كه معصومانه كنار علمك گاز جا خوش كرده بود. پريدم وسط حرفش وگرنه تا قيام قيامت همينجور نق مي زد:

ـ من تازه از بيرون اومدم خانوم. اين آشغالام مال من نيست. اون شب هم...

ـ اون شب چي؟... اون شب، اون شب... مرد حسابي!... گربه داره از در و ديوار كوچه مي ره بالا اونوخ تو آشغالاتو دم در خونه ي من ميذاري؟... مي ذاري بذار... نمي كني در كيسه اش رو گره بزني اقلِ كم.

ـ عجب گرفتاري شديم ها!... خانوم! مگه من مسوول گربه هاي محلم... ازون گذشته من يك نفر آدمم... مگه من اينجا توليدي آشغال دارم كه هر نصفه روز يك كيسه شو بذارم در خونه ي شما... باز هم مي گم اين آشغالارو من نذاشتم. الان هم حالم بده. با اجازه تون ميرم بميرم.

ـ ديدي...ديدي گفتم خودت اولين نفري كه نفله ميشي... حالا بهترت شد؟... وقتي مي گم...

سرم داشت مي تركيد.

ـ خانوم!...جون هركي دوست دارين دست از سر من بردارين.

ـ من هيچكي رو دوست ندارم... دستمم نذاشتم رو اون سرت كه معلومه سه ساله رنگ شامپو نديده... تازه اين فضوليا به تو نيومده كه ببيني من كسي رو دوست دارم يا نه. آره... به تو نيومده... دوره ي آخر زمونه... عزبا اومدن داخل آدم... ملت همه فضول شدن... دماغشونو مي كنن تو خونه ي همسايه ببينن كي هست كي نيست... آخه يكي نيست بگه مگه من ميام سر ديگ آشتون كه شماها مياين دنبال كس و كار من مي گردين...

كاملا ديوانه بود. با خودش حرف مي زد و دور خودش مي چرخيد، بعد هم يك هو رفت تو و در را به هم زد.

فردا شب دير وقت به خانه برگشتم. در ورودي را كه پشت سرم بستم ديدم سايه اي از پشت در رد شد. در را باز كردم. پشت خميده اش به من بود. داشت كيسه ي آشغال دم در ما را مي برد سمت خانه اش. كيسه را كه گذاشت زمين، رويش را برگرداند. با ديدن من انگار مامور وصول جانش را ديده باشد هِي بلندي از سينه كشيد. بعد تر و فرز كيسه را برداشت، مثل بچه هايي كه با چشم غره روبرو مي شوند مي خواست برش گرداند سر جاي اولش. جلو رفتم. كيسه را از دستش گرفتم، براي يك پيرزن مردني خيلي سنگين بود. انگار باطريش تمام شده باشد كلماتي از دهانش بيرون مي آمد، مي خواست خودش را از تك و تا نيندازد:

ـ آخه... چرا... زباله ها را... دم خونه ي من؟... خوبيت نداره... جوون...

قيافه ي پستي پيدا كرده بود. اگر صد سالي جوانتر بود و مرد بود دو تا كشيده خرجش مي كردم. نمي توانستم ببخشم اش، نامردي اش لجم را در آورده بود. كيسه را پرت كردم سمت خانه اش، خورد روي پله ي دم در و منفجر شد و محتوياتش پاشيد به در و ديوار. رويش به من بود، جلوي رويش كيسه را پرتاب كردم، درست مقابل چشمانش. تعجب كردم، هيچ واكنشي نشان نداد. همانجور با تته پته غر مي زد، باتريش داشت شارژ مي شد:

ـ آشغال رو شب مي ذارن دم در... اون هم در خودشون نه در مردم... اگه آدم مراقب نباشه تو آشغال دفنش مي كنن... همه چي رو به گند مي كشن...بعد هم پررو پررو ميگن ما نبوديم... بعله! ديوار حاشا بلنده...آخه چرا پشت ديوار من؟...

بعد انگار خسته شد، آهي كشيد و برگشت سمت خانه اش. يك دفعه ايستاد، واقعا جا خورده بود. تازه فهميده بود كه كيسه را پرتاب كرده ام دم خانه اش و تازه دل وروده ي كيسه را روي پله ديده بود، يعني اينقدر پير بود؟

ـ واي! اينو كي انداخت؟

اين را كه گفت سرش را چرخاند و غصه دار نگاهم كرد، غصه دار و خسته، انگار پيري يك دفعه همه ي وزنش را روي استخوان هاي پوك او انداخته بود، مثل اين بود كه بالاي جسد آش و لاش بچه اش ايستاده باشد. مرده اي از توي تاريكي تنها و تلخ و غمگين به من زل زده بود. شك نداشتم كه ديگر آشغال ما را دزدكي پشت در خانه اش نخواهد برد و به من تهمت نخواهد زد. در را محكم پشت سرم بستم و از پله ها بالا رفتم. با اينكه مچش را گرفته بودم و دق دلي ام را خالي كرده بودم حالم اصلا تعريفي نداشت. دو ساعتي غلت زدم تا خوابم برد. فرداي آن شب و شب بعدش نه تنها كيسه زباله هاي ما را به پشت در خانه اش نبرد بلكه خودش هم آشغالي بيرون نگذاشت، نوري هم در خانه اش ديده نمي شد، انگار يك شبه متروكه شده بود. كم كم نگران مي شدم. صبح ها و غروب ها دور و بر خانه اش مي پلكيدم و بو مي كشيدم ولي بوي تعفني در كار نبود. شب سوم فكري به ذهنم رسيد، كيسه زباله ي همسايه روبرويي را روي زمين كشيدم و پشت در خانه ي پيرزن گذاشتم، رد تيره ي گندآب روي آسفالت كوچه كاملا مشخص بود. يك ساعت نشده صدايش را شنيدم كه كوچه را روي سرش گذاشته بود و يك بند نق مي زد. خيالم راحت شد. از پنجره مي ديدمشان كه يكي غر مي زد و ديگري انكار مي كرد.

از آن شب به بعد، هر وقت كه بشود كيسه زباله اي، نخاله اي، آشغالي را از دم در همسايه ها به پشت ديوارش مي آورم، او هم برايش مهم نيست كه آشغال ها مال كدام همسايه اند، زنگ هر خانه اي را كه بخواهد مي زند و نيم ساعتي در شبانه روز سرگرم مي شود، يكي را پيدا مي كند كه حرف بزند و دلخوري هايش از تنهايي و زندگي را سرش خالي كند، البته ديگر سراغ مرا نمي گيرد.

همين امروز صبح ديدمش، محل ام نگذاشت و خش خش كنان دور شد. به نظرم آمد كمرش راست تر شده و صورتش به چروكي روز اول نيست.     

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٩
تگ ها :