مرگ دادزن ها
نمی خواستم حرفی در مورد مطلب ((خاطرات یک دادزن)) همشهری داستان بزنم. اما ای میل ها و کامنت ها وادارم کرد برای آگاهی کسانی که خاطرات آن چند دادزن را دنبال می کردند بنویسم که مسوولان مجله (همشهری داستان) مرگ آنها را خواسته بودند. وقتی تازه شخصیت ها جمع شده بودند و خواننده ها آنها را شناخته بودند با یک ای میل ساده از من خواستند که در شماره آینده بساطم را از مجله وزین شان جمع کنم. من هم که در مقابل ارباب خرسی ها کاری از دستم ساخته نبود اطاعت کردم. خیلی احساساتی می شود ولی اشک ریختم و قسمت آخر را نوشتم و برای ارباب ها فرستادم. حالا هم...این روزها که دو ماهی گذشته باید اعتراف کنم گاهی دلم برای آنتوان تنگ می شود.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٠٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
تگ ها :
نظرات ()


