وصيت نامه ی يک بزدل شاشوی عوضی که شهامت مبارزه نداشت و آسانترين راه ممکن را برگزيد و به دنيا و مافيها برگوزيد.
همه به فکر خودشان هستند. خودشان و آينده ی مهمل شان در اين دنيا، در اين زندگی کريه، در اين بی شرمی دسته جمعی. از وقتی فهميده اند می خواهم خودم را بکشم چهار چشمی مراقبم هستند، کم مانده چند نفری با هم سر قدم برويم و کم مانده برای کمک به امر خطير و حياتی کيسه کشيدن به پشت که نمی دانم چرا مرا ياد ظهر جمعه های گند کودکيم می اندازد خلوت حمامم را برهم بزنند. به بهانه ی خر و پف شبی چند بار بيدارم می کنند تا مطمئن شوند يک وقت نمرده باشم، قرصی، مرگ موشی، کوفتی نخورده باشم. نمی دانم چطور به اين جماعت دلسوز بفهمانم که فعلا خيال سر به نيست کردن خودم را ندارم. می دانم اگر هزار بار بگويم، قسم بخورم، سند بياورم که نمی خواهم خودکشی کنم هزار بار بيشتر باورشان می شود که اين کار را خواهم کرد. کاريش نمی شود کرد، اين جماعت اين طوری اند. نگرانند که بزنم خودم را نفله کنم و آنها تا آخر عمر پر برکت شان در غصه ی از دست دادن، پسرشان، برادرشان، شوهرشان، دوست شان بمانند و از به ياد آوردن اينکه من زمانی زنده بوده ام رنج ببرند و ديگر از خوردن جوجه کباب تا مدتی آن لذتی را که بايد نبرند.
کوه و دريا قدغن است. به در بالکن قفل گنده ای زده اند و کليدش را بلعيده اند، يک قرص مسکن تا شعاع دو کيلومتری پيدا نمی شود. دندانم درد بگيرد بايد بسوزم و بسازم. اشياء تيز و برنده که اصلا حرفش را نزنيد، کاردهای در دسترس، سيب را هم به زحمت و با خواهش تمنا پوست می گيرند. طناب و ريسمان و چهارپايه در حکم کفر ابليس است و تيغ سوسمارنشان مساوی مرگ حتمی. وان حمام را طی يک اقدام انقلابی برای افزايش فضا داده اند خراب کرده اند که يک وقت هوس سشوار زدن درون وان به سرم نزند، اين طريقه ی خودکشی را که به عقل جن هم نمی رسد بعد از ديدن يک فيلم سينمايی ياد گرفتند و در اولين جلسه سری و خانوادگی بعد از آن متوجه تنگی جای حمام شدند که واقعا فضايش برای پشتک و وارو و عمل مقدس سنگ پا زدن تنگ بود. برای اينکه پشت فرمان ننشينم در چند دقيقه ماشين آباء اجدادی از دور خارج شد و اگر تمام ملائک و مقدسين و مقربين جمع می شدند از سنگ صدا در می آمد از استارت ماشين در نمی آمد. البته وسايل خودکشی جمعی بی نگهبان بود چون می دانستند امکان ندارد لذت زجر کشيدن را از آنها بگيرم و با بلاهايی که سرم آورده اند مفتکی همگی شان را به مرگی آرام و بی دردسر مهمان کنم، شير گاز در دسترس بود.
همه جا مراقب داشتم، امکان نداشت بگذارند دو شاخه ای را از پريز در بياورم يا تلويزيون را به برق بزنم. می پريدند جلو و زوزه کشان و آژير زنان آلت قتاله را از دستم می ربودند، در چشمانشان خودخواهی قی کرده بود. اصلا راستش را بخواهيد همه تا گلو در خودخواهی و لجن شناورند. رئيس، آدم را برای کارش ميخواهد معشوقه برای... پدر برای جاودانگی و مادر برای داغ نديدن و حرام نشدن بيدارخوابی ها و شير دادن هايش، زن برای سايه ی سر داشتن و از روی عادت و چون به هر حال هر زنی بايد کسی را داشته باشد که دوستش داشته باشد يا دست کم تظاهر به اين احساس مقدس بکند، بچه ها برای پول تو جيبی و بی پشت و پناه نشدن و سيلی نخوردن از پدران قلدر دوستانشان و دوستان از ترس خاطرات مشترک. چيزی که مهم نيست و کسی حرفش را نمی زند خود شخص بخت برگشته است که اگر خود خدا ضمانت کند که در سرای باقی اوضاعش به مراتب بهتر خواهد بود و زرشک پلو مرغش به راه، باز هم ديگران به او اجازه ی مرخصی نمی دهند.
حالا تصميم ام را برای نوعی خودزنی تاريخی گرفته ام که بی برو برگرد يک سرش اينجاست و سر ديگرش قربهً الی الله. البته برای اينکه دست زياد نشود و نگويند بدآموزی شد اين روش بی بديل را افشا نمی کنم باشد که هر جوينده ی راستين راه حق خود بيابدش. اما تا مدتی پيش از اجرای نقشه ام برای فريب افکار عمومی روزی يک شيشه آبجوی بی الکل و قرص هاي مخمرم را برای مقابله با ريزش مو می خورم و صبح به صبح شکم خالی سه ليوان آبم را سر می کشم. ساده ها، اطرافيانم فکر می کنند کسی که به فکر مو و مثانه اش باشد خودکشی نخواهد کرد. نمی دانند ترجيح می دهم وقتی می ميرم يک پرموی شاشو باشم تا يک کچل دياليزی. اکنون که می خواهم نقشه ام را عملی کنم تنها تقاضايی هم که از جناب قادر متعال دارم اين است که در صحرای محشر آن دنيا و در جوار حقش مرا با هيچکدام از دوستان، آشنايان، بستگان دور و نزديک و کسبه ی محل و به طور کلی با هيچکدام از کسانی که در اين دنيا مرا و روح مرا و ... مرا مورد لطف خود قرار دادند محشور نگرداند که مبادا مجددا مجبور به عناد ورزی و سر کشيدن جام آب سيب و رو سياه حضرتش شوم.
با سپاس بيکران از دريای لطفش که راه خروج از اين سياره ی دوست داشتنی را به اين بنده ی کمترين نشان داد.
نظرات ()


