نوار غزه

 

اون وقت ها، یعنی اون زمانی که فکر می کردیم بزرگترین مصیبت دنیا امتحان پایان ترم است و بدترین شب دنیا شبی که یک ترم نخوانده را باید تا صبح بخوانی، ما چهار نفر بودیم من و روزبه و مجی و حمید جواد. معتاد حکم شده بودیم و اسم گروهمان هم اوج بود ( مخفف انجمن ورق بازان جلالیه البته مامان روزبه عقیده داشت انجمن ولگردان جلالیه بامسماتر است) و هرشب خانه ی یکی جمع می شدیم و تا صبح یک بند حکم بازی می کردیم. آنقدر که ما در آن روزها حکم بازی کردیم اگر در بازار بار برده بودیم الان یک راسته ی بازار به نام مان شده بود.

بیشتر شبها خانه ی مجی اینها جمع می شدیم شاید به خاطر این که خیلی وقت ها مامان بابایش خانه نبودند. خانه ی مجی اینها ته کوچه ی طهمورث بود  (که الان به لطف دانشگاه تهران که مثل اسرائیل خانه های محله ی تاریخی جلالیه را به زور خرید و آسفالت کرد دیگر وجود خارجی ندارد و به خاطره ها پیوسته) یک اتاقه بود با یک سالن با پنجره های قدی، اگر مامان بابای مجی بودند که همه می چپیدیم تو اتاق مجی، اگر نبودند در سالن ورق بازی می کردیم و دم دم های صبح هرکس گوشه ای می خوابید. دو چیز در آن شبها و تا سالها بعد مایه ی خنده و شوخی ما بود: یکی مرحوم دیرید دیرید و دیگری نوار غزه.

مرحوم دیرید دیرید اسم فنچی بود که آن زمان هنوز مرحوم نشده بود. این فنچ خدابیامرز در قفس اش در گوشه ی سالن روزگار سختی را می گذراند چون شب تا صبح چراغ روشن بود و تازه اگر هم با چراغ روشن می خواست بخوابد یک دفعه صدای یکی از ما خواب شیرین اش را زهرمار می کرد که: گه خوردی بریدی؟ یا ریدی با این حکم کردنت!

خلاصه آن مرحوم هم که خیال می کرد روز سر تمام شدن ندارد پا به پای ما بیدار می ماند و یک نفس دیرید دیرید می کرد آنقدر که سر ما را می برد و مجی مجبور می شد همانطور که نگاهش به ورق های دستش بود دمپایی یا چیزی به سمتش پرت کند. اتفاقا تا چیزی به قفس آن مرحوم می خورد انگار برق گرفته باشدش یا بهش برخورده باشد چند لحظه ساکت می ماند و بعد دوباره شروع می کرد به دیرید دیرید کردن. این ماجرا بود تا یک شب که به خانه ی مجی اینها رفتیم قفس خالی بود و مجی گفت مرحوم دیرید دیرید بعد از یک عمر دیرید دیرید به دیدار حق شتافته. آن شب تا صبح برمی گشتیم و به جای خالی اش نگاه می کردیم و بفهمی نفهمی از سکوتی که دور و برمان بود دلمان می گرفت.

و اما نوار غزه. گفتم که دم دم های صبح هرکس به گوشه ای می خزید و چیزی به زیر سرش می گذاشت و می خوابید، امکانات رفاهی هم که در حد خطوط مقدم جبهه های حق علیه باطل؛ به یاد ندارم مجی یک بار گفته باشد چیزی زیرتان بیندازید یا زیر سرتان بگذارید. تنها امکانات رفاهی آنجا یک پتو بود به عرض نیم متر و طول سه چهار متر. اصلا کاربرد چنین پتویی مشخص نبود و شاید فقط به این درد می خورد که چند نفر آن را روی پهلوهایشان بیندازند چون می دانید که از قدیم و ندیم گفته اند اگر پهلو سرما بخورد حسابت با کرام الکاتبین است که البته ما هم برای همین منظور از آن استفاده می کردیم. یادم هست اولین بار که مجی این پتوی عجیب را به سمت ما پرت کرد روزبه با دیدن ابعاد پتو نامش را گذاشت: نوار غزه. و از آن شب به بعد نوار غزه شد مایه ی خنده ی هرشب ما. حالا چرا این همه روده درازی کردم، نمی دانم شاید چون این روزها دیگر نوار غزه (این گتوی قرن بیست و یکمی خاورمیانه) خنده دار نیست نه برای من نه برای روزبه و نه برای هیچکس.

 

/ 9 نظر / 4 بازدید
احمد

خیلی خوب نوشتی. این منو یاد کوندرا انداخت که میگه: غم انگیزترین چیزی که از دنیا فهمیدم این بود که همه چیزهایی که وجود دارن(وطن، اندیشه، موسیقی و ...) می تونن یه روزی لاوجود بشن

روشنک

زین پس هر نوار نازکی من را به یاد غزه خواهد انداخت.

[ناراحت][ناراحت]

...

از همه چیز گذشته شماها قاتل فنچ هستید از بی خوابی و ترس مرده ...

....

چه خاطرات گهی.. شب و روز اینا رو مزه مزه می کنی؟

ماه تابان

قسمتهاي از مطالبتون را خواند عالي مي نويسيد .ممنون[دست]

yasamn

:) ziba boodo amiq