سفرنامه برزیل ( قسمت دوم یا پس از اتمام حمایت و بازگشت به سرزمین سوختگان)

1. حالا که به میهنم برگشته ام متوجه شدم که در برزیل خیلی هم بهمان خوش نگذشته بود. خیلی بد بود، هوا گرم، همه اش ساحل، همه اش اختلافات فرهنگی، همه اش حمایت، همه اش ناراحتی به خاطر حاشیه هایی که یک عده برای ما در اینجا درست کردند. حالا تصمیم گرفته ام برخی مسائل این سفر را روشن کنم البته فکر نکنید از موضعم کوتاه آمده ام، ابدا. چون ممکن است به خاطر این آبروریزی ها ضرغامی کارش را از دست بدهد اما من و دار و دسته ی حامیان محال است خدشه ای به کارمان وارد شود.

2. من گریستم. وقتی مسی آنطور ناجوانمردانه به تیم ما گل زد و دو دقیقه احترام حیات وحش ما را نگه نداشت من چنان زدم زیر گریه که یک هموطن برزیلی که در ورزشگاه بود خواست به من دلداری بدهد ولی من او را با دمپایی ابری ام پس زدم و در آن لحظه فهمیدم چرا بانوان را به ورزشگاه ها راه نمی دهند. جا دارد در همین جا از مسوولین به خاطر این کار تشکر و قدردانی بنمایم. امیدوارم با حماسه ی دمپایی ابری توانسته باشم نماینده ی شایسته ای برای این مرز و بوم باشم هرچند من در این سفر فقط نماینده ی خودم و خشتکم بودم.

3. ما تا توانستیم از بازیکنان حمایت کردیم، هروقت آنها را از دور می دیدیم برای شان دست تکان می دادیم حتا یادم هست یک بار من پولادی را از صد متری دیدم فریاد زدم: پولادی پولادی حمایتت می کنیم! و شما دیدید که پولادی چه بازی ای کرد و چطور جواب اعتماد مرا داد. متاسفانه جواد و مسعود سرشان به تمرین گرم بود و قدر روحیه دادن های ما را ندانستند و شما دیدید که در حد توان شان چه افتضاحی به بار آوردند. بر طبق آمار عرض می کنم بچه ها در مجموع هشت هزار و پانصد نفر - ساعت جک برای اعضای تیم ملی تعریف کرده اند که در نوع خودش آمار قابل توجهی است حتا آقای شین در لابی هتل روی دستانش راه رفت تا بازیکنان را بخنداند.

4. و اما موضوع آن شلوارک ها. ما آنروز رفته بودیم فوتبال بازی کنیم و شما که نرفته اید نمی دانید، در برزیل اگر فوتبال بازی نکنی خیلی زشت می شود و برزیلی ها می رنجند به خصوص اگر با شلوارک های قرمز راه راه نباشد. از آن گذشته جمع ما همه ورزشکار و عاشق فوتبال و سیکس پک بودند مثلا آقای شین، آقای غین. اتفاقا همان موقع که بازی می کردیم چند برزیلی آمدند و از ما پرسیدند که چه کار می کنیم و ما گفتیم فوتبال بازی می کنیم که آنها خیلی تعجب کردند و گفتند ما فکر کردیم این بازی شما یک ورزش جدید است چون هیچ شباهتی به فوتبال ندارد. بعد آقای ه برای آنها در مورد اختلافات فرهنگی صحبت کرد و آنها توجیه و خیلی علاقمند شدند و حتا یکی از آنها وقتی می خواستیم به هتل برگردیم آقای ه را بغل کرده بود و می خواند: یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه، هم سوخته شمع جان هم سوخته پروانه و گروهی با لباس زرد سینه می زدند و ما توانستیم نمایندگان فرهنگی خوبی برای میهن مان باشیم هرچند که نماینده ی خود بودیم.

5. در حقیقت ما برای حمایت از تیم ملی نرفته بودیم و برای حمایت از محیط زیست رفته بودیم که خیلی هم موفق بودیم چون خود محیط زیست دیشب به خوابم آمد و از من و بچه ها تشکر کرد. کاش کسی از اول نمی گفت ما برای حمایت از تیم ملی رفته بودیم فکرش را بکنید مثلا اگر از اول گفته بودند هنرمندان برای عشق و حال به برزیل می روند دیگر مشکلی پیش نمی آمد.

6. در مورد هجمه ای که علیه ما بر پا شده که پرچم سه رنگ مقدس کشورمان را چپه روی صورت هایمان کشیده ایم هم توضیحی بدهم. از آنجایی که قرار بود روز مسابقه ما برای خنداندن بازیکنان تیم ملی روی دستانمان راه برویم پرچم ها را برعکس روی صورتمان کشیدیم. آخر شما چرا فکر می کنید ما مثل آدم های عادی راه می رویم؟ چرا ما را با خودتان مقایسه می کنید؟ ما آدم های خاصی هستیم، وگرنه کدام اسپانسری حاضر می شود شما را به برزیل بیاورد؟

7. اما در مورد هزینه ها. ما برای انجام فوتبال ساحلی و تهیه ی فیلمی از آن به برزیل رفته بودیم و به جای دستمزد از تهیه کننده خواستیم که ما را به آنجا ببرد که برد. باور کنید در تمام سفر هفت هشت دوربین و پروژکتور و چندین متر بوم صدا ما را همراهی می کرد جوری که یک بار برزیلی ها از ما پرسیدند مگر شما آدم های مهمی هستید که این همه دوربین فیلم تان را می گیرند و ما گفتیم پس چی که مهمیم و آنها خندیدند و فکر کنم به برزیلی گفتند زرشک! پس ما هم آدم فضایی هستیم و تا وقتی چند تا از بچه ها سیمرغ های بلورین شان را نشان ندادند و یکی از خانم ها دو قسمت از سریال قشنگش را برایشان پخش نکرد باور نکردند که ما وی آی پی هستیم و با بقیه ی مردم فرق داریم. بعد از دیدن سریال یکی از آنها در حالی که اشک می ریخت گفت اگر شما هنرمندید چرا اینقدر بی ریا و خاکی و با این سر و وضع به سفر آمده اید. پارسال تام کروز با جت اختصاصی و کت و شلوارپوش به برزیل آمد. آقای ه در پاسخ جلو رفت و در حالی که بغض راه گلویش را بسته بود گفت: ما حامیان ملتیم نه عاشقان قدرت. در اینجا ی جوگیر شد و ممد نبودی ببینی را با آن صدای اسموکی اش خواند و ما سینه زدیم و کمی سبک شدیم.

8. در پایان برای آن کسانی که بدخواه من و دوستانم هستند عرض کنم ما بنا داریم به جام جهانی روسیه هم برویم فقط باید در این فاصله چند سریال و فیلم در مذمت کسانی که دغدغه ی میراث فرهنگی و خشک شدن دریاچه ی ارومیه و کودکان کار دارند بسازیم، چند زن اسکول و مسخره را به عنوان نماینده ی زنان نمایش دهیم، در چند سریال نشان دهیم که همه خنگ اند جز من، اخوی و همسفرانم. حالا فقط یک مشکل دارم؛ نمی دانم برای جام جهانی روسیه چه رنگ پولیوری بپوشم که با دمپایی ابری ام ست باشد. مرا در این راه یاری دهید.      

.............

الف. سایت همدلان کودک بعد از مدتها دوباره به راه افتاد:

http://hamdelan.org/

ب. این گزارش را بخوانید:

http://www.tabnak.ir/fa/news/412247/گزارشی-تکان‌دهنده-از-یک-محله-در-تهران

/ 7 نظر / 4 بازدید
جواد

واقعا بعضیها به روح فوتبال توجهی ندارند و نمی دانند که اصل همین روح فوتبال است و مادیات اهمیتی ندارد و ما بخاطر روحیه دادن رفته بودیم و از این بابت خوشحالیم

هستی

با خوندن مطلبتون کلی خندیدم ممنون عالی بود، ولی بعدش با خوندن گزارشی که گذاشتین خیلی متاثر شدم. چقدر گذاشتن این گزارش بجا بود، واقعا پولهای این مملکت داره کجاها خرج میشه!!!!

فاطمه

سلام میشه بپرسم رشته دانشگاهیتون چی بوده؟ واقعیتش اینه که من امسال سال چهارم تجربی هستم. خب اشتباهم این بود که بد انتخاب رشته کردم چون من معماری و هنر به خصوص موسیقی و نقاشی(همه!!!) رو خیلی دوست دارم ولی متاسفانه تا حالا فرصتش پیش نیومده که بتونم توشون کاری کنم خب من پایه بدی توی تجربی ندارم ولی علاقه ای به رشته هاش ندارم حالا موندم از یه طرف انتظار خانواده و مشکل درآمد از طرف دیگه استرس و علاقه خودم و آینده که خیلی مبهمه میدونم آقای حبیبی شما مشاور نیستید ولی نمی دونم چرا فکر می کنم که میتونید راهنماییم کنید.فکر می کنم که بهتره به جای کنکور تجربی، کنکور زبان بدم انوقت میتونم بیام تهران اونوقت شاید یه تغییری بوجود اومد و بتونم راحت تر برم خارج از کشور و نمیدونم یه جوری هنرو ادامه بدم بازم ببخشید اگه پرحرفی کردم ولی واقعا خیلی احتیاج به را هنمایی دارم چون من توی یه خونواده سنتی و وضعیت مالی متوسط بزرگ شدم خونواده ای که هیچ وقت هنر واسشون مهم نبوده امروز صبح احساس کردم دارم خفه میشم از این همه تناقض... امیدوارم راهنماییم کنید.

فاطمه

مرسی که جوابمو دادید نه دوربین مخفی نیست من واقعا بین هزارتا راه گیر کردم نمیدونم چیکار کنم برای این گفتم زبان بخونم چون میدونم میشه تهران قبول بشم بعد اونوقت راحت تر به هنر برسم. تا این که مثلا برم داروسازی بخونم بعد از 6 سال ببینم هیچی به هیچی بازم ممنونم.

خدا حاجت دلتو بده. مادر خیلی خندیدم[لبخند]

علی

سلام. آقا این بیانیه های کانون مربیان هم سوژه خوبی هستا... منظور نظر داشته باش

مهتاب

هر چی بوده و نبوده، تجربه ای بوده برای خودش.